Dad, help me
پارت۴
کاملیا: الو ابت من امادم
کوک: باشه من جلوی درم بیا پایین
کاملیا: چشم(ذوق)
کفشمو پوشیدماز در حیاط خارج شدم دیدم بابا تو ماشین منتظرمه به سمت ماشین رفتم اروم در رو باز کردم و کنار بابا نشستم
کوک: سلام
کاملیا: سلام
کوک: ببین کاملیا تو دیگه دختر بزرگی شدی لازم نیست اینارو برات توضیح بدم ولی خاب بهت میگم
تو دیگه دختر خانمی شدی بزرگ شدی پس تویه مهمونی مراقب رفتارت باش و از کنارم تکون نخور
کاملیا: ابا مگه مهمونی تو خونه عمو ته نیست؟
کوک: نه کاملیا.. مهمونی تویه یه باغه بزرگه
کاملیا: اممم باشه چشم
کوکـــ: افرین دخترم
احساس میکردم دارم بال درمیارم بابا رفتارش با من خیلی تغییر کرده
ویو کوک
میتونستم ذوق کاملیت رو قشنگ حس کنم شاید حق با پسرا باشه
اخه ات که تویه قضیه مامانش دستی نداشته
اون اون موقع خیلی خیلی کوچولو بود
حتا حس داشتن مادر رو درست درک نکرد که مم باهاش اینجوری رفتار کردم
ویو کاملیا
بعد از۲۰دقیقه به اون باغ زیبا و مجلل رفتیم
کاملیا: اووو اینجا خیلی قشنگه ابا
کوک: اره دخترم خیلی قشنگه
دست بابا رو گرفتم وارد باغ شدیم ادم های زیادی بودن به سمت میزی رفتیم که عمو ها دورش نشسته بودن ـ
کوک: سلام پسرا
اعضا: اووو سلام
جیمین: به بین کی اینجاست کاملیا به به چه خانمی شدی عمو جون
کاملیا: اوه ممنونم عمو جون
ویو ادمین
همه دور هم نشستن و غذا خوردن گل گفتن گل شنیدن تا اینکه
ویو کوک
داشتم با بچه ها حرف میزدم که یهو کاملیا گفت
کاملیا: ابا من باید برم دستشویی
کوک: دستشویی ته باغه میخوای همرات بیام
کاملیا: نه ممنون خودم میرم
ویو کاملیا
وقتی از محوطه اصلی دور شدم تا به سمت دستشوشی برم یه هو با گرفته شدن چیزی جلوی صورتم چشمام سیاهی رفت و افتادم رو زمین
ویو کوک
الان نزدیک۱۰دقیقس کاملیا رفته دستشویی ولی هنوز نیومده بلند شدم و رفتم دمه در دستشویی در دستشویی باز بود کسی نبود خیلی ترسیدم اعضا رو صدا کردم با هم شروع به گشتن کردیم که یهو نامجون گفت
نامجون: هعیی کوک اینجا رو ببین این....
&✓&✓&
شرط نداریم 🫠
&✓&✓؛
کاملیا: الو ابت من امادم
کوک: باشه من جلوی درم بیا پایین
کاملیا: چشم(ذوق)
کفشمو پوشیدماز در حیاط خارج شدم دیدم بابا تو ماشین منتظرمه به سمت ماشین رفتم اروم در رو باز کردم و کنار بابا نشستم
کوک: سلام
کاملیا: سلام
کوک: ببین کاملیا تو دیگه دختر بزرگی شدی لازم نیست اینارو برات توضیح بدم ولی خاب بهت میگم
تو دیگه دختر خانمی شدی بزرگ شدی پس تویه مهمونی مراقب رفتارت باش و از کنارم تکون نخور
کاملیا: ابا مگه مهمونی تو خونه عمو ته نیست؟
کوک: نه کاملیا.. مهمونی تویه یه باغه بزرگه
کاملیا: اممم باشه چشم
کوکـــ: افرین دخترم
احساس میکردم دارم بال درمیارم بابا رفتارش با من خیلی تغییر کرده
ویو کوک
میتونستم ذوق کاملیت رو قشنگ حس کنم شاید حق با پسرا باشه
اخه ات که تویه قضیه مامانش دستی نداشته
اون اون موقع خیلی خیلی کوچولو بود
حتا حس داشتن مادر رو درست درک نکرد که مم باهاش اینجوری رفتار کردم
ویو کاملیا
بعد از۲۰دقیقه به اون باغ زیبا و مجلل رفتیم
کاملیا: اووو اینجا خیلی قشنگه ابا
کوک: اره دخترم خیلی قشنگه
دست بابا رو گرفتم وارد باغ شدیم ادم های زیادی بودن به سمت میزی رفتیم که عمو ها دورش نشسته بودن ـ
کوک: سلام پسرا
اعضا: اووو سلام
جیمین: به بین کی اینجاست کاملیا به به چه خانمی شدی عمو جون
کاملیا: اوه ممنونم عمو جون
ویو ادمین
همه دور هم نشستن و غذا خوردن گل گفتن گل شنیدن تا اینکه
ویو کوک
داشتم با بچه ها حرف میزدم که یهو کاملیا گفت
کاملیا: ابا من باید برم دستشویی
کوک: دستشویی ته باغه میخوای همرات بیام
کاملیا: نه ممنون خودم میرم
ویو کاملیا
وقتی از محوطه اصلی دور شدم تا به سمت دستشوشی برم یه هو با گرفته شدن چیزی جلوی صورتم چشمام سیاهی رفت و افتادم رو زمین
ویو کوک
الان نزدیک۱۰دقیقس کاملیا رفته دستشویی ولی هنوز نیومده بلند شدم و رفتم دمه در دستشویی در دستشویی باز بود کسی نبود خیلی ترسیدم اعضا رو صدا کردم با هم شروع به گشتن کردیم که یهو نامجون گفت
نامجون: هعیی کوک اینجا رو ببین این....
&✓&✓&
شرط نداریم 🫠
&✓&✓؛
- ۱۱.۶k
- ۱۹ دی ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط