### 🖤 **Part 2: زیرزمینِ عذاب**
### 🖤 **Part 2: زیرزمینِ عذاب**
وقتی دوباره چشمام رو باز کردم، سرم مثل یه پتک میکوبید. اما این بار، محیط عوض شده بود. دیگه بوی خاک و زنگزدگی نمیاومد؛ اینجا بوی مواد شیمیایی و یه جور فضای استریل و سرد رو میداد. دستهام رو تکون دادم، اما این بار به جای زنجیر، مچ دستم با بندهای چرمیِ نرم اما محکم به تخت فلزیِ سردی بسته شده بود.
تاریکی اتاق فقط با یه لامپِ کمنورِ سقفی شکسته شده بود که نورش چشم رو میزد. سعی کردم بلند بشم، اما بدنم اصلاً یاری نمیکرد. صدای نالهی ضعیفی رو شنیدم... کای بود. اون هم توی یه اتاق مجاور، پشت یه شیشهی دوجداره، در حالی که نیمهبیهوش بود.
ناگهان صدای باز شدن در شنیده شد. صدای قدمها... دوباره همون قدمهای سنگین و بیرحم.
تهیونگ وارد شد. این بار لباسهای رسمی و مشکی به تن داشت؛ مثل یه اشرافزاده که برای رفتن به مراسم تدفین آماده شده باشه. پیراهن سفیدش زیر کت مشکیش برق میزد، اما اون چشمها... اون چشمها هنوز همون سیاهیِ مطلق رو داشتن.
اون بدون هیچ حرفی، یه لیوان آب سمت من گرفت. من با ترس و لرز نگاهش کردم. فکر کردم میخواد با آب به صورتم بپاشه یا با همون لیوان بهم ضربه بزنه. اما اون فقط لیوان رو روی میزِ کنار تخت گذاشت.
با صدایی که حالا آرامتر، اما از قبل خطرناکتر شده بود، گفت: «بیدار شدی؟ خوبه... چون میخوام تمامِ لحظهها رو حس کنی.»
با صدای لرزان پرسیدم: «کای... اون رو نکش... من هر کاری میتونم بکنم، فقط...»
تهیونگ خندید. یه خندهی کوتاه، خشک و بدون هیچ حسی که تا عمق استخونهام رو لرزوند. اومد جلو و روی لبهی تخت نشست. فاصله رو کم کرد، اونقدر کم که میتونستم گرمای نفسهای سردش رو روی پوستم حس کنم.
انگشتهای بلند و سردش رو آورد بالا و با ملایمت، اما با یه فشارِ تهدیدآمیز، گونهی من رو لمس کرد.
«هر کاری میتونی بکنی؟» زیر لب زمزمه کرد. چشمانش مستقیم توی چشمهای من قفل شد. «یعنی میخوای بگی حاضری برای نجات اون، خودت رو هم فدا کنی؟»
من از ترس سктهام گرفته بود، اما با اینکه لرزش بدنم رو نمیتونستم کنترل کنم، با چشمهایی که از اشک پر شده بود، بهش خیره شدم. «بله... هر چیزی.»
تهیونگ مکث کرد. نگاهش از چشمهای من پایین رفت و روی لبهایم ثابت موند. یه جور سکوتِ سنگین بین ما حاکم شد، از اون سکوتهایی که قبل از یه طوفان وحشتناک میاد.
او دوباره زمزمه کرد: «جالب شد... من دنبال یه معامله بودم. یه معاملهای که توش، تو دیگه متعلق به خودت نباشی. اگه میخوای اون زنده بمونه، باید از این لحظه به بعد، سایهی من باشی. باید چیزی باشی که فقط برای من میتپه. همهی وجودت، حتی روحِ آلودهات... مال من باشه.»
او دستش رو از روی صورتم برداشت و به سمت کای که پشت شیشه بود اشاره کرد. «هر بار که بخوای به اون فکر کنی، یادت باشه که قیمتِ اون، آزادیِ توئه. قبول میکنی؟»
من به کای نگاه کردم... به برادر کوچکم که تنها تکیهگاهم بود. بعد دوباره به چشمهای تهیونگ نگاه کردم؛ چشمهایی که انگار یه سیاهچالهی بیپایان بود که میخواست من رو ببلعه.
با صدایی که انگار از ته چاه میاومد، گفتم: «قبول میکنم...»
تهیونگ لبخند زد. این بار لبخندش واقعی بود، اما نه از نوع مهربون؛ یه لبخندِ پیروزمندانه، مثل یه شکارچی که بالاخره طعمهاش رو به دام انداخته باشه.
او بلند شد و در رو باز کرد تا خارج بشه. اما قبل از اینکه بره، برگشت و گفت: «فردا صبح، اولین دستور من رو اجرا میکنی. آماده باش... چون بازیِ ما تازه شروع شده، النا.»
با شنیدن اسمم، قلبم از جا کنده شد. اون اسم من رو میدونست؟ از کجا؟
در بسته شد و من در تاریکیِ مطلق، با قلبی که از ترس و وحشت میکوبید، تنها موندم.
***
**[پایان پارت دوم]**
وقتی دوباره چشمام رو باز کردم، سرم مثل یه پتک میکوبید. اما این بار، محیط عوض شده بود. دیگه بوی خاک و زنگزدگی نمیاومد؛ اینجا بوی مواد شیمیایی و یه جور فضای استریل و سرد رو میداد. دستهام رو تکون دادم، اما این بار به جای زنجیر، مچ دستم با بندهای چرمیِ نرم اما محکم به تخت فلزیِ سردی بسته شده بود.
تاریکی اتاق فقط با یه لامپِ کمنورِ سقفی شکسته شده بود که نورش چشم رو میزد. سعی کردم بلند بشم، اما بدنم اصلاً یاری نمیکرد. صدای نالهی ضعیفی رو شنیدم... کای بود. اون هم توی یه اتاق مجاور، پشت یه شیشهی دوجداره، در حالی که نیمهبیهوش بود.
ناگهان صدای باز شدن در شنیده شد. صدای قدمها... دوباره همون قدمهای سنگین و بیرحم.
تهیونگ وارد شد. این بار لباسهای رسمی و مشکی به تن داشت؛ مثل یه اشرافزاده که برای رفتن به مراسم تدفین آماده شده باشه. پیراهن سفیدش زیر کت مشکیش برق میزد، اما اون چشمها... اون چشمها هنوز همون سیاهیِ مطلق رو داشتن.
اون بدون هیچ حرفی، یه لیوان آب سمت من گرفت. من با ترس و لرز نگاهش کردم. فکر کردم میخواد با آب به صورتم بپاشه یا با همون لیوان بهم ضربه بزنه. اما اون فقط لیوان رو روی میزِ کنار تخت گذاشت.
با صدایی که حالا آرامتر، اما از قبل خطرناکتر شده بود، گفت: «بیدار شدی؟ خوبه... چون میخوام تمامِ لحظهها رو حس کنی.»
با صدای لرزان پرسیدم: «کای... اون رو نکش... من هر کاری میتونم بکنم، فقط...»
تهیونگ خندید. یه خندهی کوتاه، خشک و بدون هیچ حسی که تا عمق استخونهام رو لرزوند. اومد جلو و روی لبهی تخت نشست. فاصله رو کم کرد، اونقدر کم که میتونستم گرمای نفسهای سردش رو روی پوستم حس کنم.
انگشتهای بلند و سردش رو آورد بالا و با ملایمت، اما با یه فشارِ تهدیدآمیز، گونهی من رو لمس کرد.
«هر کاری میتونی بکنی؟» زیر لب زمزمه کرد. چشمانش مستقیم توی چشمهای من قفل شد. «یعنی میخوای بگی حاضری برای نجات اون، خودت رو هم فدا کنی؟»
من از ترس سктهام گرفته بود، اما با اینکه لرزش بدنم رو نمیتونستم کنترل کنم، با چشمهایی که از اشک پر شده بود، بهش خیره شدم. «بله... هر چیزی.»
تهیونگ مکث کرد. نگاهش از چشمهای من پایین رفت و روی لبهایم ثابت موند. یه جور سکوتِ سنگین بین ما حاکم شد، از اون سکوتهایی که قبل از یه طوفان وحشتناک میاد.
او دوباره زمزمه کرد: «جالب شد... من دنبال یه معامله بودم. یه معاملهای که توش، تو دیگه متعلق به خودت نباشی. اگه میخوای اون زنده بمونه، باید از این لحظه به بعد، سایهی من باشی. باید چیزی باشی که فقط برای من میتپه. همهی وجودت، حتی روحِ آلودهات... مال من باشه.»
او دستش رو از روی صورتم برداشت و به سمت کای که پشت شیشه بود اشاره کرد. «هر بار که بخوای به اون فکر کنی، یادت باشه که قیمتِ اون، آزادیِ توئه. قبول میکنی؟»
من به کای نگاه کردم... به برادر کوچکم که تنها تکیهگاهم بود. بعد دوباره به چشمهای تهیونگ نگاه کردم؛ چشمهایی که انگار یه سیاهچالهی بیپایان بود که میخواست من رو ببلعه.
با صدایی که انگار از ته چاه میاومد، گفتم: «قبول میکنم...»
تهیونگ لبخند زد. این بار لبخندش واقعی بود، اما نه از نوع مهربون؛ یه لبخندِ پیروزمندانه، مثل یه شکارچی که بالاخره طعمهاش رو به دام انداخته باشه.
او بلند شد و در رو باز کرد تا خارج بشه. اما قبل از اینکه بره، برگشت و گفت: «فردا صبح، اولین دستور من رو اجرا میکنی. آماده باش... چون بازیِ ما تازه شروع شده، النا.»
با شنیدن اسمم، قلبم از جا کنده شد. اون اسم من رو میدونست؟ از کجا؟
در بسته شد و من در تاریکیِ مطلق، با قلبی که از ترس و وحشت میکوبید، تنها موندم.
***
**[پایان پارت دوم]**
- ۵۱۱
- ۱۵ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط