سناریو توکیو ریونجرز

خانم ها و آقایان خوش آمدید به ★سناریو درخواستی از توکیو ریونجرز★

«oneshot»

کاراکترها:«تــــــــایـــــــــــجو شــــــــیبـــــــــا.»

ــــــــــــــــــ 🎀 (⁠◍⁠•⁠ᴗ⁠•⁠◍⁠)⁠✧⁠*⁠。 🎀 ـــــــــــــــــ‌


ا.ت روی کاناپه‌ی مخملی لم داده بود و با ناخن‌هاش روی مبل رو لمس می‌کرد. تایجو، مثل همیشه، با کت و شلوار مشکی اتوکشیده‌اش، کنار پنجره ایستاده بود و به بیرون خیره شده بود. صورتش توی سایه بود، ولی ا.ت می‌تونست عضلات فکش رو که از شدت تنش منقبض شده بود، ببینه. هیچ‌کس جز ا.ت، جرئت نمی‌کرد اینقدر نزدیک به تایجو بشینه، یا حتی بهش خیره بشه. «بازم داری فکر می‌کنی؟» صدای ا.ت آروم بود.

تایجو برگشت. چشماش، که همیشه سرد و بی‌رحم به نظر می‌رسید، حالا یه جور دیگه‌ای به ا.ت نگاه می‌کرد. نه گرما، ولی شاید... یه جور مالکیت خاص. یه جور آرامش شکننده‌ای که فقط برای ا.ت وجود داشت. «به چی باید فکر کنم؟» لحنش خشن بود، ولی اونقدرها هم تهدیدآمیز نبود. «این شهر پر از احمقه. پر از کسایی که می‌خوان همه چیز رو خراب کنن.»

ا.ت لبخند محوی زد. «ولی تو همیشه می‌دونی چطور اوضاع رو کنترل کنی، نه؟»

ناگهان، تایجو اومد و کنار ا.ت نشست. فاصله‌ی بینشون خیلی کم بود. ا.ت می‌تونست گرمای بدنش رو حس کنه، گرمایی که از زیر اون لباس‌های رسمی بیرون می‌زد. تایجو دستش رو برد و پشت گردن ا.ت رو گرفت. فشاری وارد کرد، نه برای اذیت کردن، بلکه مثل یه قفل بود. یه یادآوری که این دختر فقط مال اون بود. «من اونا رو له می‌کنم. همه‌ی کسایی که جرئت کنن به تو یا به چیزی که مال منه، نزدیک بشن. این قانون منه.»

ا.ت سرش رو به سینه‌ی تایجو تکیه داد. بوی عطر مردونه و کمی هم بوی فلز، که از لباس‌هاش می‌اومد، براش آشنا بود. «می‌دونم. ولی... گاهی وقت‌ها آدم دلش می‌خواد فقط... آرامش داشته باشه. همین.»

تایجو ساکت شد. دستش رو روی موهای ا.ت کشید، یه حرکت خیلی نادر. «آرامش؟ اون برای آدمای ضعیفه‌. ولی...» مکث کرد. «شاید... تو فرق داری. تو... منحصر به فردی.»

تایجو بلند شد و رفت سمت میز. یه بطری ویسـ&ـکی برداشت و یه لیوان رو پر کرد. «ولی یادت باشه. این دنیا جای رحم نیست. اگه ضعیف باشی، له می‌شی. منم اگه ضعیف باشم، له می‌شم. تنها چیزی که مهمه، قدرته.»

ا.ت نگاهش کرد. می‌دونست تایجو کیه. می‌دونست چه کارهایی کرده و چه کارهایی می‌کنه. ولی توی اون لحظه، وقتی تایجو داشت با چشم‌های نیمه‌بسته ویسـ&ـکی رو می‌نوشید، ا.ت یه لحظه، فقط یه لحظه، حس کرد که پشت اون همه خشونت و غرور، یه جور تنهایی عمیق و ترسناک پنهان شده. ترسی که شاید خود تایجو هم ازش خبر نداشت. «فقط... مراقب خودت باش.» ا.ت زمزمه کرد.

تایجو لیوان رو پایین گذاشت و دوباره به سمت ا.ت برگشت. لبخندی روی لب‌هاش نشست. «تو نگران من نباش. تو فقط مطمئن باش که مال من هستی. همین برای من کافیه.»

و توی اون نگاه، یه ترکیبی از قدرت، و یه ذره‌ی کوچیک از چیزی که شبیه به وابستگی بود، موج می‌زد. رابطه‌ای که همیشه روی لبه‌ی تیغ راه می‌رفت، بین قدرت مطلق و یه شکنندگی پنهان.

ـ پایان.


ــــــــــــــــــ 🎀 𝒱𝒾𝒸𝓉🍪𝓇 🎀 ــــــــــــــــــ




¸„.-•~¹°”ˆ˜¨ 🎀 (⁠◍⁠•⁠ᴗ⁠•⁠◍⁠)⁠✧⁠*⁠。 🎀 ¨˜ˆ”°¹~•-.„¸
#توکیو_ریونجرز #انتقام_جویان_توکیو #انیمه #سناریو #وانشات #تاکمیچی #مایکی #دراکن #باجی #چیفویو #میتسویا #اسمایلی #انگری #اینوپی #سانزو #ران #ریندو #هانما #کیساکی #کازوتورا #ایزانا #شیون_مادارامه #کاکوچو #کوکونوی #سنجو #واکاسا #تاکئومی #هینا #شینیچیرو #آکانه #تایجو #هاکای #توکیو_مانجی_گنگ #تومان #والهالا #بلک_دراگن #بونتن #براهمن #سوریو
,-*'^'~*-.,_,.-*~ 🎀 𝒱𝒾𝒸𝓉🍪𝓇 🎀 ~*-.,_,.-*~'^'*-,
دیدگاه ها (۱۸)

𓆩🦋 𝑻𝒉𝒆 𝑳𝒂𝒔𝒕 𝑭𝒂𝒊𝒓𝒚 🦋𓆪پارت دوم | «رازی که نباید فاش می‌شد»ا/ت ...

𓆩 𝑻𝒉𝒆 𝑳𝒂𝒔𝒕 𝑭𝒂𝒊𝒓𝒚 𓆪پارت اول | «دخترِ انسانی»ا/ت از همون لحظه‌...

🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒ραят 5 | لطف‌های کوچکصبح روز بعد، ا/ت با عجله وارد ...

چند پارتیـــــــــ🩷🍼ـــــــــوقتی میخوای خبر بارداریتو بهش ب...

ادامه سناریو

🖤 عروس مافیا | پارت پنجمعمارت جونگ‌کوک | ساعت ۳ بعدازظهرا/ت ...

چند پارتیــــــــــــ♥️ـــــــــــــوقتی پریودی و حالت بدهــ...

تکپارتی از جین...«دوستان بعضی اوقات ممکنه وسط فیک طولانی تک ...

«قراردادِ سیاه» p1باران شدیدی روی عمارت قدیمی خانواده‌ی جون ...

پارت ۱۹۵

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط