رمان‌عشق‌و‌عاشقی‌در‌فرودگاه

رمان‌عشق‌و‌عاشقی‌در‌فرودگاه
Part:18
چه کافه باکلاسی بودااا از حق نگذریم
رفتم تو کافه و دنبال سهیل میگشتم که سر یه میز پیداش کردم بهم دست تکون دادو رفتم سمتش و نشستم
سهیل،چقدر دیر کردی خوشگل خانم
دیانا،ترافیک بود
عینن سگ دروغ گفتم خواب بودم
سهیل،یه بیوگرافی کامل بده
دیانا،من دیانا کاشی(چون همه از یه نسل و دختر عمو پسر همو هم حساب میشن پس فامیلیشون کاشی هستش اگه از قبل جای کاشی گفتم رحیمی اشتباهمو گردن میگیرم😶)۲۱ سالمه اصالتا شیرازی هستم ولی المان و امریکا بزرگ شدم و تازه چند هفته میشه که اینجا اومدم
سهیل،اووو پولدار
دیانا،چه ربطی داره
سهیل،هیچی همینجوری
دیانا،یه حسی بهم میگفت بوی پولم به دماغش خورده بخاطر پولم باهام رفته تو رابطه از کجا معلوم
بهش یکم مشکوک بودم خدا لعنتت کنه ارسلان با اون پروژتت ازم محافظت میکردی دیگه
سهیل هم یه بیو گرافی داد و باهم حرف زدیمو قهوه خوردیم
سهیل،من بدم میاد با دوستای پسرت بگردی مخصوصا ارسلان
دیانا،مگه ارسلان با تو چکار کرده دشمنی داره با تو بعد یکجور میگی دوستای پسرت انگار من چندتا دوست دارم
من تمام دوستام خانوادمن همه پسرامون فامیلمون و جدمون حساب میشن
سهیل،من خط قرمزم تو رابطه اینه
دیانا،تو که هنوز چیزیو نمیدونی
سهیل،مثلا
دیانا،مثلا الان بفهمی ارسلان شب پیش من میخوابه چی
سهیل،حرص در میاری دیانا
دیانا،چه حرصی واقعیه
سهیل،یه کاری میکنی که ارسلانو تنها گیر بیارم سرشو بکنم تو اب
دیانا،بخاطر من؟؟
سهیل،اره
دیانا،اگه بخاطر منه که نمیخام من شبا بینم با ارسلان متکا میزارم
حدود چند دیقه میشد که روی اینی بحث داشتیم اخرشم به سیم اخر زدم
دیانا،من برم دیگه
سهیل،چقدر زود
دیانا،انقدر بحث کردی نفهمیدی ساعت 7 میخاستی بحث نکنی
کیفمو از سر میزم برداشتم و رفتم سمت خیابون
و یه اسنپ گرفتمو راهی خونه شدم
تو کل راه کلی گریه کردم
نمیدونم دلیلش چی بود ولی از حرفاش و حرفام بغضم گرفته بود
توی اسنپ این اهنگو پخش کرده بود که حالمو بدتر میکرد:
باهام بد تا کرد
بهش گفتم موهای بلندتو میخوام
رفت کوتاه کرد
حتی موهای کوتاشم بیشتر از قبلش
اونو زیبا کرد (امیدوارم درست باشه ولی خوب)
و بعد از چند دقیقه رسیدم خونه
که محراب و نیکا و پانیذ و مهشاد و تینا و مدیسا نشسته بودن
دیانا با بی حالی:سلام
مدیسا:سلام چقدر زود اومدی ساعت 7 عزیزم
دیانا:مدیسا،حالم خوب نیست ولم کن
محراب،وایستا ببینم چی شده همینجور کلتو میکنی پایین میری
.........
دیدگاه ها (۰)

پارت ۱ویو تهیونگ:سلام من کیم تهیونگ هستم ۲۹ سالمه و تو یک کا...

پارت ۲ویو جونگ کوک:از خواب بیدار شدم و رفتم یه دوش ده مینی گ...

سرنوشت پارت(۶)ویو تهیونگ: بعد اینکه ا/ت رو گزاشتم تو اتاق رف...

سناریو:زخم التیامی/ پارت ۱۲**باکوگو**در زدم. _بیا تودر رو با...

رمان:(تا وقتی که عاشقت شدم )^_^

پارت ۲۶

رمان اسیر خان پارت بیست و یکم ۲۱

#در_آغوش_شیطان𝓒𝓱𝓪𝓹𝓽𝓮𝓻 𝓞𝓷𝓮 : ¹𝓟𝓪𝓻𝓽 : ¹²ویو تهونگرسیدم به اتاق...

سلام بچه ها اومدم اولین فیلم رو بدم بیرون که فقط هم همین یه قسمته ببخشید اگه بد بود فقط یادتون بمونه

می دونین مشکل ما با شماها , و تفاوت جهان بینی که باهم دیگه د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط