{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد

کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد
خواب خورشید به چشم شب یلدا زد و رفت

درد بی عشقی ما دید و دریغش آمد
آتش شوق درین جان شکیبا زد و رفت

خرمن سوخته ی ما به چه کارش می خورد
که چو برق آمد و در خشک و تر ما زد و رفت
رفت و از گریه ی توفانی ام اندیشه نکرد
چه دلی داشت خدایا که به دریا زد و رفت
بود آیا که ز دیوانه ی خود یاد کند
آن که زنجیر به پای دل شیدا زد و رفت
سایه آن چشم سیه با تو چه می گفت که دوش
عقل فریاد برآورد و به صحرا زد و رفت
دیدگاه ها (۱)

گفته بودم می روی دیدی عزیزم آخرش !سهم ما از عشق هم شد قسمت ز...

نفهمید و نمیفهمد چه با من کرده چشمانشغزالی که مرا کشته قدمها...

من از عشق نوشتم، تو مرا زمزمه کردیمن از بوسه نوشتم، تو مرا و...

نوشتی بی تو می میرم ، خرابت می شوم عمری کنون فردای دیروز است...

لیدر های عزیز من یه شعر برای جادویی به نام عشق نوشتم

رایحه پنهانآخر سر آروم سر تکون داد.- عوم... باشه، ارباب.بعد ...

فیک : همسر قراردادی آقای جئون

بونتن — «آهنگی که برای مایکی خوانده شد»بار، طبق معمول، پر از...

فیک : بین راندها

پارت سیزدهم: انتخابِ سیاهآسانسورِ برج با صدای ناهنجاری تا طب...

P6صبح هنوز کاملاً روشن نشده بود.عمارت در سکوت سنگینی فرو رفت...

سایه‌های کلاغپارت سی‌وهشتم | آخرین وارثشعله‌های آتش، اطراف ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط