پارت ۱۱ تصمیم غیرمنتظره
هوا بوی باروت و دود میداد. درِ ون مشکی با صدای تق بلندی بسته شد و هانا نفس عمیقی کشید. دستش هنوز از فشار اسلحه کمی میلرزید، ولی سعی کرد به روی خودش نیاورد. یرین کنار او روی صندلی نشست، سرش را به شیشه تکیه داد و گفت:
– خوب زدیم به دهنشون… ولی دلم نمیخواد دوباره همچین شبی رو تجربه کنم.
هانا خندید، اما خندهاش تلخ بود. – تو که همیشه میگی از هیجان خوشت میاد.
– آره، ولی هیجان تا جایی خوبه که وسطش بوی خون نیاد.
صدای موتور که بلند شد، سکوتی سنگین بینشان افتاد. چراغهای خیابان از پنجرههای خیس رد میشدند و چهرهها را هر لحظه در نور و سایه غرق میکردند. هانا نگاهش را به دستان یرین دوخت، همان دستهایی که امشب چندین بار نجاتش داده بودند.
– یرین… فکر میکنی چند وقت دیگه باید این کارو ادامه بدیم؟
– نمیدونم. (مکث) ولی ما انتخاب زیادی نداریم.
وقتی به مقر رسیدند، همه خسته و خاکی از ون پیاده شدند. بعضیها هنوز خونی بودند، بعضی دیگر بیحرف سمت خوابگاهشان رفتند. اما قبل از اینکه هانا و یرین وارد اتاق شوند، صدای خشدار هوانگ از آخر سالن آمد:
– شما دو تا، بیاید دفترم.
دفتر هوانگ همیشه بوی سیگار و چرم میداد. روی میز بزرگش پوشههایی نامرتب ریخته بود، و کنارشان یک لپتاپ باز با نمودارهایی که هانا هیچوقت نفهمید دقیقاً چی هستند. هوانگ سیگارش را در زیرسیگاری خاموش کرد و مستقیم به چشمهایشان نگاه کرد.
– امشب خوب عمل کردید. ولی… (مکث کوتاه) این مسیر برای ما دیگه سودی نداره که ارزش ریسکشو داشته باشه.
یرین اخم کرد: – یعنی چی؟
– یعنی دنیا تغییر کرده. قبلاً با یک محموله قاچاق نصف سالمون تأمین میشد. الان پلیس همهجا ریخته، بازارها پر از رقابتن… و مهمتر از همه، دیگه پول بزرگ اینجا نیست.
هانا با تردید پرسید: – پس کجاست؟
هوانگ نیمخیز شد، لبخند سردی زد: – کیپاپ.
هر دو دختر با تعجب به هم نگاه کردند. یرین پوزخندی زد: – داری شوخی میکنی؟ ما قاتل و قاچاقچیایم، نه خواننده و رقاص.
– دقیقاً! (هوانگ محکم گفت) شما قراره بخشی از این صنعت باشید، نه جلوی صحنهاش. فکر کنید… پشت این گروهها پولی رد و بدل میشه که حتی ما هم تو رویا نمیبینیم. نگاه کنید به بیتیاس، پسرایی که با چند تا آهنگ و تور جهانی میلیاردها دلار به جیب شرکتشون ریختن. حتی دولتشون ازشون برای اقتصاد استفاده میکنه.
هانا آرام گفت: – ولی ما که هنرمند نیستیم…
– لازم نیست باشید. ما قراره شرکت خودمون رو بزنیم. گروه بسازیم، آموزش بدیم، بفروشیم… و از همه مسیرها سود بگیریم. اینجا دیگه خبری از تیراندازی و ریسک مستقیم نیست. پول تمیز میاد تو حساب.
یرین هنوز قانع نشده بود: – و ما؟ ما قراره چی باشیم؟
– شما… تضمینکنندهها. امنیت پروژه، کنترل بچهها، و هر کاری که لازمه تا گروه بدون حاشیه بالا بره.
هانا حس عجیبی داشت. از یک طرف، نفسش از شنیدن اینکه دیگر لازم نیست هر روز با مرگ روبهرو شود راحت شده بود، از طرف دیگر، ایدهای که هوانگ میداد بوی نقشههای بزرگتر و تاریکتری را میداد.
هوانگ دستهایش را روی میز گذاشت و محکم گفت: – از فردا، همهچیز تغییر میکنه. این بار، ما برای کنترل قلب مردم میجنگیم، نه خیابونها.
سکوت اتاق سنگین شد. بیرون، صدای باران میآمد و بوی خاک خیس با بوی سیگار مخلوط شده بود. هانا و یرین فهمیدند که فصل جدیدی از زندگیشان شروع شده… فصلی که هیچکدام نمیدانستند آخرش چه خواهد بود.
– خوب زدیم به دهنشون… ولی دلم نمیخواد دوباره همچین شبی رو تجربه کنم.
هانا خندید، اما خندهاش تلخ بود. – تو که همیشه میگی از هیجان خوشت میاد.
– آره، ولی هیجان تا جایی خوبه که وسطش بوی خون نیاد.
صدای موتور که بلند شد، سکوتی سنگین بینشان افتاد. چراغهای خیابان از پنجرههای خیس رد میشدند و چهرهها را هر لحظه در نور و سایه غرق میکردند. هانا نگاهش را به دستان یرین دوخت، همان دستهایی که امشب چندین بار نجاتش داده بودند.
– یرین… فکر میکنی چند وقت دیگه باید این کارو ادامه بدیم؟
– نمیدونم. (مکث) ولی ما انتخاب زیادی نداریم.
وقتی به مقر رسیدند، همه خسته و خاکی از ون پیاده شدند. بعضیها هنوز خونی بودند، بعضی دیگر بیحرف سمت خوابگاهشان رفتند. اما قبل از اینکه هانا و یرین وارد اتاق شوند، صدای خشدار هوانگ از آخر سالن آمد:
– شما دو تا، بیاید دفترم.
دفتر هوانگ همیشه بوی سیگار و چرم میداد. روی میز بزرگش پوشههایی نامرتب ریخته بود، و کنارشان یک لپتاپ باز با نمودارهایی که هانا هیچوقت نفهمید دقیقاً چی هستند. هوانگ سیگارش را در زیرسیگاری خاموش کرد و مستقیم به چشمهایشان نگاه کرد.
– امشب خوب عمل کردید. ولی… (مکث کوتاه) این مسیر برای ما دیگه سودی نداره که ارزش ریسکشو داشته باشه.
یرین اخم کرد: – یعنی چی؟
– یعنی دنیا تغییر کرده. قبلاً با یک محموله قاچاق نصف سالمون تأمین میشد. الان پلیس همهجا ریخته، بازارها پر از رقابتن… و مهمتر از همه، دیگه پول بزرگ اینجا نیست.
هانا با تردید پرسید: – پس کجاست؟
هوانگ نیمخیز شد، لبخند سردی زد: – کیپاپ.
هر دو دختر با تعجب به هم نگاه کردند. یرین پوزخندی زد: – داری شوخی میکنی؟ ما قاتل و قاچاقچیایم، نه خواننده و رقاص.
– دقیقاً! (هوانگ محکم گفت) شما قراره بخشی از این صنعت باشید، نه جلوی صحنهاش. فکر کنید… پشت این گروهها پولی رد و بدل میشه که حتی ما هم تو رویا نمیبینیم. نگاه کنید به بیتیاس، پسرایی که با چند تا آهنگ و تور جهانی میلیاردها دلار به جیب شرکتشون ریختن. حتی دولتشون ازشون برای اقتصاد استفاده میکنه.
هانا آرام گفت: – ولی ما که هنرمند نیستیم…
– لازم نیست باشید. ما قراره شرکت خودمون رو بزنیم. گروه بسازیم، آموزش بدیم، بفروشیم… و از همه مسیرها سود بگیریم. اینجا دیگه خبری از تیراندازی و ریسک مستقیم نیست. پول تمیز میاد تو حساب.
یرین هنوز قانع نشده بود: – و ما؟ ما قراره چی باشیم؟
– شما… تضمینکنندهها. امنیت پروژه، کنترل بچهها، و هر کاری که لازمه تا گروه بدون حاشیه بالا بره.
هانا حس عجیبی داشت. از یک طرف، نفسش از شنیدن اینکه دیگر لازم نیست هر روز با مرگ روبهرو شود راحت شده بود، از طرف دیگر، ایدهای که هوانگ میداد بوی نقشههای بزرگتر و تاریکتری را میداد.
هوانگ دستهایش را روی میز گذاشت و محکم گفت: – از فردا، همهچیز تغییر میکنه. این بار، ما برای کنترل قلب مردم میجنگیم، نه خیابونها.
سکوت اتاق سنگین شد. بیرون، صدای باران میآمد و بوی خاک خیس با بوی سیگار مخلوط شده بود. هانا و یرین فهمیدند که فصل جدیدی از زندگیشان شروع شده… فصلی که هیچکدام نمیدانستند آخرش چه خواهد بود.
- ۳.۰k
- ۲۴ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط