برادر سختگیر و وحشی من...
p32_f1
تهیونگ از بچگی اتیش پاره بود و کوک با دونستن اتفاقی که برا ا.ت افتاده چطور میتونست بره با ته دوست شه از اون به بعد همچی عادی بود اما تا کوک به ا.ت درخواست داد تهیونگ خیلی بی دلیل برای کوک ادم فرستاد و دو دست اونو خورد کردن اما ا.ت میخواست به ملاقات دویتش حتی برای یک باز بره اما همون تهیونگ نگذاشت این اتفاق بیافته....این تصوری بود که تو ذهن ا.ت و تهیونگ و جونگکوک بود اما رابطه اونا به همینجا خطم نمیشه....]
ا.ت رو زانوهاش خم شد و کوک رو صدا زد
ا.ت: اححح خسته شدم چقدر دیگه مونده برسیم؟(نفس نفس)
کوک: فک کنم یه صد متری
ا.ت: صد متر؟خیلیه؟
کوک: بگی نگی
ا.ت: یعنی چیییییی من نمیامممم(نفس نفس_نشست رو زمین)
کوک: میخوای خستگی بگیریم بعد بری؟
ا.ت: نح...نح...کلا زاییدم...ولش(نفس نفس)
جونگکوک خنده ای زد و روی دو زانوش خم شد و چونه ا،تو رو سمت خودش هدایت کرد
کوک: هنوز خیلی مونده بزایی
ا.ت: نه نه...زاییدم(حالت زار)
کوک خنده کوچیکی زد و کوله خودشو به جلوش بست و تو یه حرکت ا،تو کول کرد
ا.ت: هییی
کوک: چیه!
ا.ت: من هستم دو تا کوله پشتی هم هس بیخیال سنگینیم
کوک: هیشش من میدونم خوبه
کوک شروع به حرکت کرد و ا.ت میتونست حالا هم استراحت کنه هم بوی کوکو داشته باشه و هم میتونست از منظره لذت ببره
کوک: میگم ا.ت میخوای یه زنگی به تهیونگ بزن
ا.ت: میخواستم ولی اینجا آنتن نمیده
کوک: جدی؟! پس بیخیالش
...
تهیونگ ویو
به ساعت نگاه کردم چقدر زود شده بود ۶ بیحال زنگی به ا.ت زدم که(دستگاه مشترک مورد نظر در دسترس نمیباشد..)شنیدم و قطعش کردم...با نشستن دستی رو شونم برگشتم که دختر دیروزی رو دیدم
اینا: کار مهمت چی بود دیروز؟انتظار داشتم بیشتر کنارم بمونی
تهیونگ: خواهرم حالش بد شد(دروغ)
اینا: اهوم الان چطوره
تهیونگ: گوشیش رو جواب نمیده ولی خوبه احتمالا
ای نا: کنار تهیونگ نشست و بهش نیم نگاهی انداخت
اینا: خوبی؟
تهیونگ: عالیم
اینا: ولی چشمات اینو نمیگه
ته: پوزخند مسخره و کوتاهی زد و دستشو روی پای اینا گذاشت
تهیونگ: پس بالاخره چشمای منم حرف زدن(خنده تلخ)
اینا: از این لبخند تلخا نزن شبیه آدم پولدارای شکست خورده میشی
ته: هوم جدی(اروم)
اینا: اره تازه به نظرم چشما بع این قشنگی کلی حرف داره ولی الان همش میگه چند روز دیگه حالیت میکنم زندگی یعنی چی
تهیونگ: جادو بلدی؟
اینا خنده ای زد و گفت
اینا: یه برادر ناتنی دارم زبون حرف زدن چشماش مثل توعه ولی...دستشو رو پام نمیزاره
تهیونگ نیم خنده ای زد و با معذرت دستشو برداشت
ته: فک کردم باهام راحتی ببخشید...اما من واقعا حالم خوبه
اینا دست تهیونگ رو روی پاش گذاشت و اون یکی پاشو روش قرار داد
اینا: واسه این نگفتم دستتو برداری چون باهات راحت نیستم چون فقط یاد این افتادم که..
تهیونگ از بچگی اتیش پاره بود و کوک با دونستن اتفاقی که برا ا.ت افتاده چطور میتونست بره با ته دوست شه از اون به بعد همچی عادی بود اما تا کوک به ا.ت درخواست داد تهیونگ خیلی بی دلیل برای کوک ادم فرستاد و دو دست اونو خورد کردن اما ا.ت میخواست به ملاقات دویتش حتی برای یک باز بره اما همون تهیونگ نگذاشت این اتفاق بیافته....این تصوری بود که تو ذهن ا.ت و تهیونگ و جونگکوک بود اما رابطه اونا به همینجا خطم نمیشه....]
ا.ت رو زانوهاش خم شد و کوک رو صدا زد
ا.ت: اححح خسته شدم چقدر دیگه مونده برسیم؟(نفس نفس)
کوک: فک کنم یه صد متری
ا.ت: صد متر؟خیلیه؟
کوک: بگی نگی
ا.ت: یعنی چیییییی من نمیامممم(نفس نفس_نشست رو زمین)
کوک: میخوای خستگی بگیریم بعد بری؟
ا.ت: نح...نح...کلا زاییدم...ولش(نفس نفس)
جونگکوک خنده ای زد و روی دو زانوش خم شد و چونه ا،تو رو سمت خودش هدایت کرد
کوک: هنوز خیلی مونده بزایی
ا.ت: نه نه...زاییدم(حالت زار)
کوک خنده کوچیکی زد و کوله خودشو به جلوش بست و تو یه حرکت ا،تو کول کرد
ا.ت: هییی
کوک: چیه!
ا.ت: من هستم دو تا کوله پشتی هم هس بیخیال سنگینیم
کوک: هیشش من میدونم خوبه
کوک شروع به حرکت کرد و ا.ت میتونست حالا هم استراحت کنه هم بوی کوکو داشته باشه و هم میتونست از منظره لذت ببره
کوک: میگم ا.ت میخوای یه زنگی به تهیونگ بزن
ا.ت: میخواستم ولی اینجا آنتن نمیده
کوک: جدی؟! پس بیخیالش
...
تهیونگ ویو
به ساعت نگاه کردم چقدر زود شده بود ۶ بیحال زنگی به ا.ت زدم که(دستگاه مشترک مورد نظر در دسترس نمیباشد..)شنیدم و قطعش کردم...با نشستن دستی رو شونم برگشتم که دختر دیروزی رو دیدم
اینا: کار مهمت چی بود دیروز؟انتظار داشتم بیشتر کنارم بمونی
تهیونگ: خواهرم حالش بد شد(دروغ)
اینا: اهوم الان چطوره
تهیونگ: گوشیش رو جواب نمیده ولی خوبه احتمالا
ای نا: کنار تهیونگ نشست و بهش نیم نگاهی انداخت
اینا: خوبی؟
تهیونگ: عالیم
اینا: ولی چشمات اینو نمیگه
ته: پوزخند مسخره و کوتاهی زد و دستشو روی پای اینا گذاشت
تهیونگ: پس بالاخره چشمای منم حرف زدن(خنده تلخ)
اینا: از این لبخند تلخا نزن شبیه آدم پولدارای شکست خورده میشی
ته: هوم جدی(اروم)
اینا: اره تازه به نظرم چشما بع این قشنگی کلی حرف داره ولی الان همش میگه چند روز دیگه حالیت میکنم زندگی یعنی چی
تهیونگ: جادو بلدی؟
اینا خنده ای زد و گفت
اینا: یه برادر ناتنی دارم زبون حرف زدن چشماش مثل توعه ولی...دستشو رو پام نمیزاره
تهیونگ نیم خنده ای زد و با معذرت دستشو برداشت
ته: فک کردم باهام راحتی ببخشید...اما من واقعا حالم خوبه
اینا دست تهیونگ رو روی پاش گذاشت و اون یکی پاشو روش قرار داد
اینا: واسه این نگفتم دستتو برداری چون باهات راحت نیستم چون فقط یاد این افتادم که..
- ۵.۹k
- ۲۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط