{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

موقعی که با باند زخمش رو میبستم چند باری دیدم که دست هاش

موقعی که با باند زخمش رو میبستم چند باری دیدم که دست هاش رو مشت میکنه و روتختی رو فشار میده.
ا/ت: ببخشید میدونم درد داره ولی لطفا تحمل کن باشه؟
متیو: اوهوم.
بالخره تموم شد. دستم یکم خونی شده بود ولی بزور جلوی خودم رو گرفتم. به دستشویی که رفتم شروع کردم به خوردن خون های روی دستم و بعد دستم رو شستم. از دستشویی به اتاقم رفتم و شروع به شونه کردن موهام کردم.
یکی در اتاق رو زد.
کیه؟
سدریکم.
اوکی بیا تو. سدریک اومد و پشت سرم روی تخت نشست.
سدریک: خیلی خسته ام.
ات: خب... نمیدونم چی بگم😔
سدریک: هیچی فقط بیا اینجا دراز بکش.
چرا؟
بیا.
رفتم و نشستم روی تخت. سرش رو روی سینم گذاشت و فشار داد که برم عقب و دراز بکشم یجورایی کل وزنش روی من بود اما چون دراز کشیده بودم اذیت نمیشدم.
سدریک: که اینطور خانم دکتر هم که هستی.
چی؟
مگه تو زخم اون روانی رو نبستی؟
چرا بهش میگین روانی؟ حتما گذشته سختی داشته که این طوری شده.
سدریک: نمیدونم هر چیزی میتونه درست باشه راجب بهش.
ات: اوهوم.
سدریک دستم رو گرفت و لا به لای موهاش برد: تو فقط همینجا دستت رو تکون بده.
دستم رو کشیدم و ش روع به به بازی با موهاش کردم با این که خودم هم نمیدونستم دارم چه گهی میخورم. چشماش خمار میرفت و میومد. دستش رو بالا آورد و کشید پشت گردنم و همونجا گذاشتش: خانم ویزلی میگه سیریوس با یه خانمه آشنا شده که... شاید هری بتونه مادر داشتن رو تجربه کنه.
با خوشحالی گفتم: شوخی میکنی؟
سدریک: نه میخوان فردا شب شام دعوتش کنن. سرش رو از زیر دستم بیرون کشید و بالا تر اومد: میشه امشب پیش تو بخوابم؟
با اون حس خوب توصیف نا پذزر و لبخند ضایعی گفتم: جدی میگی؟
آره خب چیه مگه... دستش رو روی گردنم حرکت داد و با ناخنش آروم کشید. دستش برد پشتم زیر یقه لباسم... احساس کردم دستش داره میچرخه و میاد جلو(اوه اوه دارم چه غلتی میکنم با بچه مثبت؟) دستش رو روی چونه ام کشید بعد گردنم و دوباره به یقه لبایم نزدیک شد... وقتی احساس کردم که دستش داره پایین تر میره خودم رویکم عقب کشیدم. دوباره دستش رو سمت گردنم و گوشم برد و تا وقتی نوازش کرد که خوابم برد. صبح که بیدار شدم باز هم غیب شده بود. هنوز کامل بیدار نشده بودم که در اتاقم وا شد.
متیو بود: میشه باندم رو عوض کنی؟
من که سریع پتوم رو کشیدم روی خودم (شلوارک پام بود) بالش رو پرت کردم تو شکمش و با داد گفتم: وقتی میخوای بیای تو در بزن.
ــ باشه حالا که چیزی نشده... در رو بیت و با سبدی که دستش بود اومد نشست روی تختم. دوباره زخمش رو بستم: درد میکنه هنوز؟
ــ یکم
آخ بمیرم برات😔
طوری که انگار فوحش دادم با متعجب ترین چهره ای که تو عمرم دیده بودم: چرا؟ واسه من؟
ــ خودت گفتی درد میکنه.
خب تو دیگه زیادی مهربونی. به موهای فرفریش که فریی با موهای ببعی نداشت نگاه کردم. چقدر کیوت بود...
ــ من مهربونم؟
آره زیادی...
خب از مهربونا بدت میاد؟
ــ آره ولی تو انقدر مهربونی که دوست دارم.
یعنی منظوری پشت حرفش بود؟ یا فقط خواست محترمانه جواب بده؟ ولی واقعا خوشگل بود... زل زدم بهش.
چیه آدم ندیدی؟
ــ بی لیاقت دارم نگاهت میکنم خب باشه... من دیگه میرم.
اگر میتونستم مخ ببعی رو بزنم خیلی خوب میشد... (دوستان ا/ت از ریگولوس خوشش نمیاد اونها فقط دوستن فقط چون ریگولوس خیلی مظلوم بود ا/ت ازش مراقبت میکرد که بچه ها اذیتش نکنن.)
حالا مونده بودم وسط ببعی و سدریک. شاید تا چند روز دیگه یکیشون عقب میکشید.
°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°
اگر خوشت اومد لطفا لایک هم بکن🌈💛🌈💙🌈❤🌈💜🌈💚🌈
دیدگاه ها (۳)

رمان : یک قدم تا توپارت ۳:تایم شام تموم شد. همه اسلترینی ها ...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 197♡⁠。⁠)⁩رفتم ل...

همسایه طبقه بالا

پارت ۱۹۵

یونگی ویومامان ا/ت که رفت بیرون با صورت خیلی کیوت می خندید و...

True Love②①فردا (شب) تازه رسیدم خونه رمز در رو زدم و رفتم دا...

《وقتی برات قلدری میکرد ولی...》پارت³ویو ا/تمامان ا/ت: سلام دخ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط