یاد دارم در غروبی سرد سرد میگذشت از کوچه ما دوره گرد..داد
یاد دارم در غروبی سرد سرد میگذشت از کوچه ما دوره گرد..داد میزد کهنه قالی میخرم کاسه و ظرف سفالی میخرم گر نداری کوزه خالی میخرم...اشک در چشمان بابا حلقه بست عاقبت آهی کشیدو بقضش شکست گفت خدایا اول ماه است ونان در سفره نیست ای خدا شکرت ولی این زندگیست..بوی نان تازه هوشش برده بود اتفاقا مادرم هم روزه بود خواهرم بی روسری بیرون دوید گفت آقا سفره خالی میخرید....سهراب سپهری
- ۱.۴k
- ۰۴ خرداد ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط