{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یاد دارم در غروبی سرد سرد....

یاد دارم در غروبی سرد سرد....
میگذشت از کوچه ی ما دوره گرد...
داد میزد کهنه قالی میخرم...
دست دوم جنس عالی میخرم...
کاسه و ظرف سفالی میخرم...
گر نداری کوزه خالی میخرم...
اشک در چشمان بابا حلقه بست...
عاقبت آهی کشید،بغضش شکست...
اول ماه است و نان در سفره نیست...
ای خدا!شکرت،ولی این زندگیست؟؟...
بوی نان تازه هوشش برده بود...
اتفاقا مادرم هم روزه بود...
خواهرم بی روسری بیرون دوید...
گفت:آقا سفره خالی میخرید؟؟...
دیدگاه ها (۳)

شاید آن روز که سهراب نوشت:"تا شقایق هست زندگی باید کرد."خبری...

گفتم:دوستت دارم.گفت:چند تا؟؟؟دست هامو بردم بالا و تمام انگشت...

یک شب سرد زمستان...خسته و نالان و گریان...سوی آن کلبه برفتم....

خخخ

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط