{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟ پ

طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟ پارت ۱۸

همین‌طور که توی خیابون قدم می‌زدیم، یه ویترین پر از دوربین‌های قدیمی کلاسیک

بود توجهمو جلب کرد.

بی‌اختیار وایسادم.

ـ وای...

تهیونگ برگشت سمتم.

ـ چی شد؟

به ویترین اشاره کردم.

ـ دوربینای قدیمی...

ـ دوستشون داری؟

ـ عاشقشونم.

ـ خب منم دوست دارم

بدون اینکه چیزی بگه، درِ مغازه رو باز کرد.

ـ بریم.

داخل مغازه بوی چوب و فیلم عکاسی پیچیده بود.

چشمام برق می‌زد.

آروم یکی از دوربین‌ها رو برداشتم.

ـ این فوق‌العاده‌ست...

صاحب مغازه لبخند زد.

ـ هنوز سالم کار می‌کنه.

با دقت دوربین رو نگاه می‌کردم که تهیونگ آروم کنارم ایستاد.

ـ وقتی از دوربین حرف می‌زنی، قیافه‌ت دقیقاً مثل وقتی میشه که پارچه می‌بینی.

خندیدم.

ـ معلومه دیگه، شغلمه.

ـ نه...

ـ پس چیه؟

ـ علاقه‌ته.

یه لحظه ساکت شدم.

حق باهاش بود.

یه وسیله‌ی قدیمی رو دوباره سر جاش گذاشتم و خواستم از مغازه بیرون برم.

همون موقع تهیونگ گفت:

ـ یه لحظه.

برگشتم.

داشت آروم با صاحب مغازه حرف می‌زد.

چند دقیقه بعد اومد سمتم.

ـ بریم.

وقتی از مغازه بیرون اومدیم، یه پاکت کوچیک دستش بود.

با کنجکاوی پرسیدم:

ـ اون چیه؟

ـ هیچی.

ـ هیچی که توی پاکت نمیذارن.

با خنده گفت:

ـ کنجکاوی نکن.

اخم مصنوعی کردم.

ـ یعنی نمیگی؟

ـ نه... هنوز وقتش نشده.

با شک نگاش کردم.

ـ حس می‌کنم یه چیزی توی سرته.

با همون لبخند شیطنت‌آمیزش گفت:

ـ شاید...

ـ کیم تهیونگ...

ـ صبر داشته باش، خانم طراح.

هرچی بیشتر می‌پرسیدم، بیشتر طفره می‌رفت...

و همین باعث شد بیشتر از قبل به اون پاکت مشکوک بشم.

بالاخره دیگه طاقت نیاوردم... ادامه دارد
دیدگاه ها (۱)

پارت ۶ صبح روز بعد، با صدای زنگ گوشیم بیدار شدم.سوفیا بود.ـ ...

چند پارتی تهیونگ

پُشتِ مَرز دوست داشتنپارت چهارم :ویو کوک:ساعت نزدیک هشت شب ب...

ᴘᴀʀᴛ ۳۸ | یه حرف مهمبعد از مسابقه...آرا هنوز از خوشحالی لبخن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط