پارت هفدهم

پارت هفدهم
سبز یشمی زیر باران

صبح روز بعد، عمارت آلدرین برخلاف روزهای گذشته، بیش از حد ساکت بود.

کوک تقریباً تمام شب را بیدار مانده بود. یادداشت تهدیدآمیز هنوز در جیب کتش بود و نقشهٔ ایستگاه قدیمی روی میز کتابخانه باز مانده بود.

اما چیزی که بیشتر از همه ذهنش را مشغول کرده بود، جملهٔ آخر آن یادداشت بود:

«اگر می‌خواهی برادرت زنده به خانه برگردد...»

چرا کسی باید از برگشتن نایک حرف می‌زد، درحالی‌که او هنوز حتی از عمارت خارج نشده بود؟

کوک وارد کتابخانه شد. تهیونگ کنار میز ایستاده بود و مشغول بررسی چند سند قدیمی بود.

«چیزی پیدا کردی؟»

تهیونگ بدون اینکه سر بلند کند، گفت:

«شاید.»

کوک صندلی را عقب کشید.

«این جواب یعنی آره یا نه؟»

«یعنی هنوز مطمئن نیستم.»

«دکتر، تو واقعاً استعداد عجیبی در پیچیده کردن جواب‌های ساده داری.»

تهیونگ کاغذی را به طرفش گرفت.

«این رو ببین.»

کوک کاغذ را برداشت. یک گزارش نظامی قدیمی بود که تاریخش به چند سال قبل برمی‌گشت. نام ایستگاه نظامی در آن دیده می‌شد، اما قسمت مهم‌تر پایین صفحه بود.

امضای مسئول گزارش:

ادوارد بلک‌وود.

کوک آهسته گفت:

«پس اون واقعاً با این ایستگاه ارتباط داشته.»

تهیونگ سر تکان داد.

«و این گزارش دربارهٔ مأموریتی نوشته شده که هیچ‌وقت در سوابق رسمی ثبت نشده.»

«چه اتفاقی افتاده؟»

تهیونگ صفحهٔ بعد را باز کرد.

«طبق این گزارش، گروهی از سربازها برای انتقال اسناد محرمانه اعزام شدن. اما بعد از رسیدن به مقصد، ارتباط با اون‌ها قطع شده.»

کوک به تاریخ گزارش نگاه کرد.

چند لحظه بعد، متوجه چیزی شد.

«این تاریخ...»

تهیونگ ادامه داد:

«همون هفته‌ایه که الیاس ناپدید شد.»

سکوت بینشان افتاد.

کوک دوباره به گزارش نگاه کرد.

«یعنی ممکنه الیاس هم توی اون مأموریت بوده باشه؟»

«ممکنه. ولی هنوز مدرکی نداریم.»

کوک کاغذ را روی میز گذاشت.

«پس باید مدرک پیدا کنیم.»

تهیونگ نگاهش کرد.

«و اگه کسی که اون یادداشت رو فرستاده، واقعاً مراقب ما باشه؟»

کوک با جدیت جواب داد:

«اون وقت باید بفهمیم چرا این‌قدر از حقیقت می‌ترسه.»

در همین زمان، نایک در اتاق کارش مشغول بررسی پرونده‌های نظامی بود.

روی میز، چند نامهٔ رسمی و نقشه‌های قدیمی قرار داشتند. ساعت جیبی‌اش نبود؛ آن را برای کوک گذاشته بود.

نایک برای چند لحظه دستش را به سمت جای خالی ساعت برد و بعد یادش افتاد که دیگر همراهش نیست.

لبخند محوی روی صورتش نشست.

«بالاخره یه چیزی از من پیش خودش نگه داشت.»

صدای آرون از پشت سر آمد:

«بهتر بود به‌جای ساعت، خودت رو نگه می‌داشتی.»

نایک برگشت.

«صبح بخیر به تو هم، برادر عزیز.»

آرون وارد شد و در را بست.

«باید دربارهٔ بلک‌وود حرف بزنیم.»

لبخند نایک از بین رفت.

«باز شروع کردی؟»

«نایک، جدی می‌گم.»

«من هم جدی‌ام. هنوز نمی‌دونیم اون مرد چه نقشه‌ای داره.»

آرون به پرونده‌ها اشاره کرد.

«ولی می‌دونیم هر بار اسمش ظاهر شده، اتفاق بدی افتاده.»

نایک صندلی‌اش را عقب کشید.

«من سال‌هاست با آدم‌هایی کار می‌کنم که بیشتر از اینکه به سربازهاشون اهمیت بدن، به موقعیت خودشون اهمیت می‌دن. بلک‌وود اولین نفر نیست.»

«اما شاید خطرناک‌ترینشون باشه.»

نایک نگاهش کرد.

«تو از چیزی خبر داری که من نمی‌دونم؟»

آرون مکث کرد.

«یه نامه دارم.»

نایک دستش را دراز کرد.

«بده ببینم.»

آرون پاکت را از داخل کتش بیرون آورد. پاکت قدیمی بود و هیچ نشانی از فرستنده روی آن دیده نمی‌شد.

نایک نامه را باز کرد.

چند خط اول را که خواند، حالت چهره‌اش تغییر کرد.

«این رو کی نوشته؟»

آرون گفت:

«نمی‌دونم. سه روز پیش به دستم رسید.»

نایک دوباره نامه را خواند.

در آن نوشته شده بود:

«اگر مأموریت شمالی را پذیرفتی، به یاد داشته باش که تمام دستورها از یک منبع صادر نمی‌شوند. بعضی‌ها فقط می‌خواهند تو به جایی برسی که دیگر نتوانی سؤال بپرسی.»

نایک نامه را روی میز گذاشت.

«این یعنی چی؟»

آرون آرام جواب داد:

«یعنی ممکنه مأموریتی که بهت دادن، با چیزی که واقعاً قراره اتفاق بیفته فرق داشته باشه.»

نایک از جایش بلند شد و به سمت پنجره رفت.

«پس باید بفهمم چه کسی دستور اصلی رو صادر کرده.»

آرون گفت:

«و اگه بلک‌وود خودش پشت ماجرا باشه؟»

نایک پرده را کمی کنار زد.

«اون وقت مستقیم از خودش می‌پرسم.»

آرون با ناراحتی گفت:

«تو همیشه همین‌طوری بودی. قبل از اینکه بفهمی با چه کسی طرفی، خودت رو جلوی خطر قرار می‌دی.»

نایک برگشت.

«یکی باید این کار رو بکنه.»

«نه همیشه تو.»

نایک چیزی نگفت.

آرون جلو آمد.

«یه بار هم که شده، بذار یکی دیگه مراقبت باشه.»

نایک لبخند کم‌رنگی زد.

«فکر می‌کردم بعد از این همه سال، بالاخره یاد گرفته باشی نصیحتم نکنی.»

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۱)

پارت هفتم: ایستگاه قدیمیصبح روز بعد، فضای هتل عجیب و سنگین ب...

𝐋𝐄𝐒𝐒𝐎𝐍فصل دوم | پارت ۲۹ | یک قدم تا پایانسه روز گذشته بود.بر...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتپارت ۲۷ | «نامه‌ای که هرگز خواند...

«پشت نیمکت آخر»پارت ۳زنگ تفریح خورد.جون‌کوک هنوز سر جاش نشست...

فصل بیست و هفتم: برادری که همه‌چیز را می‌دانستآرون هنوز درست...

پارت ۳ | قهوه‌ی رئیسصبح روز سوم، تهیونگ با یک لیوان قهوه وار...

پارت ۳۶

پارت ۲۵ — «نقشه‌ی رها»رها رفت توی آشپزخونه و در رو پشت سرش ب...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟔ناگهان احساس کرد چیزی روی گرد...

فیک تهکوک «وارثِ زار»پارت سوم | پشت دردستگیره هنوز تکان می‌خ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط