خاطرات ناتمام

خاطرات ناتمام
Part7

(Minji)

همین که تلفن قطع شد بدون اینکه چشمامو باز کنم،قوسی به بدنم دادم و ملافه ای که دورم پیچیده بود رو کمی کنار زدم...
اصلا کِی من روی این تخت نرم خوابیدم؟!
چشم هامو به زور از هم فاصله دادم و به سقف خیره شدم...
کم کم تاری دیدم خوب شد و نگاهم اطراف میچرخید..
نگاهم به لباسام خورد که روی زمین پخش و پلاس! به پشت چرخیدم و تازه با مردی که کنارم روی تخت بود مواجه شدم!
بهت زده از روی تخت بلند شدم و به دور و بر نگاه کردم
دستمو روی دهنم گرفتم تا مبادا صدایی ازم دربیاد..
یعنی دیشب انقدر مست کرده بودم؟
ملافه رو آهسته کنار زدم و به سمت لباسام خیز برداشتم...
اصلا لیانا کجاست؟ من چجوری سر از اینجا دراوردم؟
گوشه لبمو به دندون گرفتم به چهره اون مرد خیره شدم..
این... این یکی از رفیقای دایی تهیونگم نبود؟؟!؟؟!!!!
لعنت بهممممم!!!
+ تا قبل از بیدار شدنش باید برم..!!!

همین که اینو زیر لب گفتم چشمای نیمه بازشو دیدم و دستپاچه نگاه ازش گرفتم ...
با صدای گرفته و خواب آلودش گفت:
_چرا بلند شدی؟ هنوز خیلی زوده..

وقتی دید مثل مجسمه سرجام ایستادم و تکون نمیخورم، روی تخت نشست و دستی به موهای بهم ریخته‌اش کشید...
_چیشده؟

انگار لال شده بودم... زبونم برای حرف زدن نمیچرخید...!
خواستم ازش بپرسم چرا روی یه تخت بودیم که با دیدن بالاتنه‌ی برهنه‌اش، جواب سوالمو گرفتم...
اما باز هم نتونستم ساکت بمونم و پرسیدم..:
+تو.... نه یعنی ما... چیکار کردیم؟

لبخندی زد و با لذت به حال و روزم خیره شد...
یکم که نگاهش ادامه پیدا کرد، سر خودم هم پایین اومد تا ببینم چرا انقدر خیره نگاهم میکنه...!
با دیدن لباسام که نصفه نیمه تنم بود و عملا میشد چیزای دیگه ای برداشت کرد جیغ خفه ای کشیدم و پشت کمدی که گوشه اتاق بود قایم شدم...
+بیشعور ِمنحرف!

خندید و در جواب سوال قبلیم گفت:
_دیشب تو بار دیدمت انقد خورده بودی که حالت بد شده بود ... و ازون ...جایی که جای کوچولو ها تو بار ، جلوی یه مشت هول بی خاصیت نیست ؛اوردمت بیرون...

همزمان پیراهنی که روی زمین افتاده بود و برداشتم و مشغول پوشیدنش شدم...

_جای شکر داشت که مست نبودم

خواستم از پشت کمد بیرون بیام که با این حرفش، سرجام خشکم زد....
اون... اون مست نبود؟؟
ادامه داد:
_و همین باعث شد حرف‌های خیلی قشنگی از دهنت بشنوم!

بی صدا به پیشونیم کوبیدم و به دیوار تکیه دادم...
معلوم نیست چه پَرت و پَلایی سرهم کردم..!

_بعدش چون گشنه بودی و همه جا هم اون موقع شب بسته بود.. اوردمت خونم .....

طاقت شنیدن ادامش رو نداشتم...
از پشت کمد بیرون اومدم و جلوی تخت ایستادم...
+خیل خب فقط بهم بگو پیشگیری کردیم!؟

تک ابروش رو بالا انداخت و به تاج تخت تکیه زد....
خدایا...
بدنش فوق العاده بود!
آه لعنت به من که تو این وضعیتم به فکر این مزخرفاتم!
نگاهی به سرتاپام انداخت و گفت:
_پیشگیری از چی کوچولو؟

داشت دستم می‌انداخت؟!
کلافه دستی به سرم کشیدم و بعد از برداشتن گوشیم از روی پا تختی به سمت در رفتم:
+هیچی به خوابت برس..

مهلتی برای صحبتش ندادم و
بی معطلی از اون خونه بیرون زدم...
تا الان اینهمه تماس و پیامک در عرض دو ساعت دریافت نکرده بودم...
لیانا، مامان، دایی تهیونگ، سویی...
دستمو روی سرم گذاشتم... من دیگه غلط بکنم اینهمه مست کنم..
اول شماره لیانا رو گرفتم و اونو روی گوشم گذاشتم...
هنوز بوق دوم نخورده بود که تماس وصل و صدای جیغش بلند شد:
_هههههیییییییی توووووووووو کجاییی هرچیی زنگگگ میزنممم جوااابببب نمیددیییی...

گوشی رو کمی فاصله دادم و بعد از کمی مکث روی گوش مخالفم گذاشتم...
+جیغ جیغات تموم شد؟

با صدای کر کننده اش داد زد:
_نخیییررررر ....
+اگه میخوای به این روند ادامه بدی که بعدا بهت زنگ میزنم...
دیدگاه ها (۰)

پارت ۳ خوابم می‌امد حوصله حرف زدن حتی با بهترین دوستم هم ندا...

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆ ۲۴ پارتصبح روز بعد، وقتی از خ...

پارت ۸

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_87بعد از تموم کردن حرفش..دست...

#My_company_model پارت ۳۸ویو بیناصبح با دل درد شدید از خواب ...

🎭 آخرین نقشپارت پنجمروزهای فیلم‌برداری یکی‌یکی می‌گذشتند.لیا...

این پایینو ببین🤣🎀عروسک من😈🔞پارت هجدهم دستامو روی سپر سینه ا...

Enemys Embrsce [ part ادامه ۳۴ ]

𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🪖 ִֶָ ˖ ࣪𓂃 وقتی میخواد بره سربازی ...⛓️‍💥💚 ╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁴³ویو: جونگ‌کوکماشین جلوی بیمارستا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط