سناریو دراکو
سال ششم در هاگوارتز:
موهای باز و کمی نا مرتب
چراغ خاموش و پرده های تیره رنگ که اجازه ورود نور خورشید به داخل اتاق رو نمیدن
کتاب و دفتر های باز و خط خطی شده روی زمین
حتی یونیفرم کاترین هم گوشه ای در اتاق به حال خود رها شده بود. مثل خود دختر، اتاق شلوغ و ذهن او شلوغ تر بود. دختری ک از سال سوم با دراکو مالفوی تک پسر خاندان مالفوی وارد رابطه ای عاطفی و زیبا شده بود . گاهی با هم جر و بحث میکردن . گاهی بدون شب بخیر میخوابیدند و گاهی جلوی تمام بچه ها همدیگه رو میبوسیدند. اما یه شب ... بعد از سه سال روز و شب های عاشقونه و پر هیجان دراکو در سالن اسلیترین قلب دخترک رو شکوند. کلمات مثل تیغی برنده به قلب کاترین خش می انداختن . انگار نه انگار که تمام این مدت حسی بینشون بوده. دراکو با چهره ای جدی و عصبی با لحنی نا امیدانه جملات را مثل سمی به سمت دختر پرتاب میکرد
" هع... واقعا فکر کردی عاشقتم؟ .. اصلا چی باعث شده فکر کنی ما میتونیم با هم باشیم؟ هااان؟ ... من ی اصیل زاده از خاندانی پولدار و معروفم ولی تو چی ...؟ فقط یه ماگلزاده ای ... نمیخوام ببینمت دیگه .. بهتره تو هم دست از تصور های احمقانه با من برداری و همه چیزو فراموش کنی"
کاترین کل مدت با چشمامی گرد و دهنی نیمه باز و ذهنی اشفته به دراکو خیره بود. محو تو اقیانوس طوسی رنگ چشمان او در حالی که پسر بدون زدن حرفی دیگه از کنار او متفاوت رد شد.
دختر انگار وارد جهانی دیگه شده بود نمیتونست باور کنه این همون پسر عاشقیه که بخاطرش حاضر شد یک هفته تنبیه و تو جنگل ممنوعه بگذرونه ، و حالا یک روز کامل از این ماجرا گذشته و دخترک روی تخت دراز کشیده . نه درسی نه دوستی و نه غذایی
در حالی که اون بیرون جنگ شده. درسته! بیرون در اتاق کاترین حدود ۲ ساعتی هست که همه چیز بهم ریخته. مرگخوار ها به هاگوارتز حمله کردند و ولدمورت با نیروهای اهریمنی خود سعی در تصاحب قلعه دارد.
دخترک اروم روی تخت نشست. با دستاش اشک هایی که خشک شده بودن رو پاک کرد و سعی کرد نفس بکشه.
با احساس وارد شدن هوا ی سنگین به بدنش انگار کمی هوشیار تر شد. جلوی آینه رفت و به خودش نگاه کرد. همونطور که ذهنش پر از سوال های بی جواب بود موهاشو اروم اروم شونه میزد و در نهایت با کشی اونهارو بالای سرش خفه کرد ، درست مثل کاری که دوست داشت با افرادی که بیرون اتاقش جیغ میزدن انجام بده. لباسشو کمی مرتب کرد و گفت" تا کی میخوام گریه کنم؟ اگه واقعا همش الکی و بازی بوده نباید فکر کنه روم تاثیر گذاشته...اگه اون بیخیاله من بیخیال ترم" و کمی به خودش رسید. در اتاقشو باز کرد و از راهرو ها به طرف بالا قدم برداشت . هر پله ای که زیر پا میزاشت انگار داشت تک تک خاطراتو براش مرور میکرد. صدای جیغ و داد و خونون ورد های جادویی با بالا اومدن ا.ت بلندتر میشدن ." اوراکاداورا" صدایی خشن ازن طلسم کشنده رو تلفط کرد و ناگهان دستی دور کمر دختر حلقه و با شتاب به سمت زمین پرتاب شد. کاترین که حالا گیج تر از قبل بود با حس کردن بوی نعنا و سیب سبز کمی اخم کرد و ....
موهای باز و کمی نا مرتب
چراغ خاموش و پرده های تیره رنگ که اجازه ورود نور خورشید به داخل اتاق رو نمیدن
کتاب و دفتر های باز و خط خطی شده روی زمین
حتی یونیفرم کاترین هم گوشه ای در اتاق به حال خود رها شده بود. مثل خود دختر، اتاق شلوغ و ذهن او شلوغ تر بود. دختری ک از سال سوم با دراکو مالفوی تک پسر خاندان مالفوی وارد رابطه ای عاطفی و زیبا شده بود . گاهی با هم جر و بحث میکردن . گاهی بدون شب بخیر میخوابیدند و گاهی جلوی تمام بچه ها همدیگه رو میبوسیدند. اما یه شب ... بعد از سه سال روز و شب های عاشقونه و پر هیجان دراکو در سالن اسلیترین قلب دخترک رو شکوند. کلمات مثل تیغی برنده به قلب کاترین خش می انداختن . انگار نه انگار که تمام این مدت حسی بینشون بوده. دراکو با چهره ای جدی و عصبی با لحنی نا امیدانه جملات را مثل سمی به سمت دختر پرتاب میکرد
" هع... واقعا فکر کردی عاشقتم؟ .. اصلا چی باعث شده فکر کنی ما میتونیم با هم باشیم؟ هااان؟ ... من ی اصیل زاده از خاندانی پولدار و معروفم ولی تو چی ...؟ فقط یه ماگلزاده ای ... نمیخوام ببینمت دیگه .. بهتره تو هم دست از تصور های احمقانه با من برداری و همه چیزو فراموش کنی"
کاترین کل مدت با چشمامی گرد و دهنی نیمه باز و ذهنی اشفته به دراکو خیره بود. محو تو اقیانوس طوسی رنگ چشمان او در حالی که پسر بدون زدن حرفی دیگه از کنار او متفاوت رد شد.
دختر انگار وارد جهانی دیگه شده بود نمیتونست باور کنه این همون پسر عاشقیه که بخاطرش حاضر شد یک هفته تنبیه و تو جنگل ممنوعه بگذرونه ، و حالا یک روز کامل از این ماجرا گذشته و دخترک روی تخت دراز کشیده . نه درسی نه دوستی و نه غذایی
در حالی که اون بیرون جنگ شده. درسته! بیرون در اتاق کاترین حدود ۲ ساعتی هست که همه چیز بهم ریخته. مرگخوار ها به هاگوارتز حمله کردند و ولدمورت با نیروهای اهریمنی خود سعی در تصاحب قلعه دارد.
دخترک اروم روی تخت نشست. با دستاش اشک هایی که خشک شده بودن رو پاک کرد و سعی کرد نفس بکشه.
با احساس وارد شدن هوا ی سنگین به بدنش انگار کمی هوشیار تر شد. جلوی آینه رفت و به خودش نگاه کرد. همونطور که ذهنش پر از سوال های بی جواب بود موهاشو اروم اروم شونه میزد و در نهایت با کشی اونهارو بالای سرش خفه کرد ، درست مثل کاری که دوست داشت با افرادی که بیرون اتاقش جیغ میزدن انجام بده. لباسشو کمی مرتب کرد و گفت" تا کی میخوام گریه کنم؟ اگه واقعا همش الکی و بازی بوده نباید فکر کنه روم تاثیر گذاشته...اگه اون بیخیاله من بیخیال ترم" و کمی به خودش رسید. در اتاقشو باز کرد و از راهرو ها به طرف بالا قدم برداشت . هر پله ای که زیر پا میزاشت انگار داشت تک تک خاطراتو براش مرور میکرد. صدای جیغ و داد و خونون ورد های جادویی با بالا اومدن ا.ت بلندتر میشدن ." اوراکاداورا" صدایی خشن ازن طلسم کشنده رو تلفط کرد و ناگهان دستی دور کمر دختر حلقه و با شتاب به سمت زمین پرتاب شد. کاترین که حالا گیج تر از قبل بود با حس کردن بوی نعنا و سیب سبز کمی اخم کرد و ....
- ۱۱.۱k
- ۲۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط