پندار
پندار
***********
توی سکوت دستامون توی دست هم بود...سرش روی شونه ام...حس قشنگی توی وجودم بوجود اومده بود...توی سکوت داشتیم به غروب خورشید نگاه میکردیم...
من_میدونی بهار...یه روزی ..منو تو...دست توی دست هم...تو لباس سفیدعروس میپوشیو منم کت و شلواردامادی...اون روز همه خوشحالن...انتقاما گرفته میشه...انتقام تک تک لحظه های بد زندگیمونو با خوشی توی اون روز میگیریم...بهت قول میدم..بهت قول همچین روزیو میدم...
سرمو چرخوندم...لبخند پهنی توی صورتم نقش بسته بود ...طفلی خوابش برده بود...اونم نشسته...
دلم نیومد بیدارش کنم...بعلش کردمو بردمش توی ویلا...خبری ازسمیراو سعیدنبود...بهارو گذاشتم روی تختشو پتورو روش کشیدم..درو بستمو یه سری به اتاق سمیراسعید انداختم...نا بابا مث خرخوابیدن...رفتم توی اتاقم...درو بستمو لباسامو درآوردم یه شلوارک پوشیدمو دفتربابارو برداشتم...عکسی که بین صفحه هاش قایم کرده بودم رو برداشتم...
نواب...نواب...نوب خبیر....نگاهی به چشمای کثیفش انداختم...
یهروزس میرسه انتقاممو میگیرم...فعلا ننها سرنخ من تویی...فعلا...
گوشیم زنگ خورد...
من_به..محمد آقای گل...چطوری.؟!
محمد+داداش...این سرگرده بهم زنگ زد...
من_چی میگفت...
محمد+نواب داره میاد ایران...
من_خوب...گیرتله میوفته یانه؟!
محمد+داداش...نواب فقط به طمع اون زمینا میاد...کارای سندمندشم انجام دادیم...درضمن ...باید یکی ازنیروهای خانومارو انتخاب کنی که نقش همسرتو بازی کنه...اون خونه هاحاضره ...فقط باید کارارو راه بندازی..آها راستی..این سرگرده میگه میتونی خودت به جای نیروهای خانوم ازیکی که به حرکات نظامی و رزمی مسلطه هم استفاده کنی...
به انتخاب خودت...البته باید که قرص باشه اا
من_مرسی داداش...خدا حافظ...
نفس عمیقی کشیدمو موبایلمو روی تخت رهاکردم..عکسو گرفتم جلوی صورتم...
نواب..نواب..بزودی اون نعش کثیفت میوفته دست من...اونوقت اونقدر..اونقدرمیزنمت تا اسم تک تک همه ی اونیی که توی اون اتفاق...شریک یودنو بگی...فقط کافیه یه گاف بدی...
میدونی...همیشه این طمع شما جنایتکاراست که به دام میندازتون....الانم همین طمع پول قلمبه اس که داره تورو بهددام میندازه...نواب..نواب...ملقب به تیمورخاور...حالا ببین که چطوری توی مشتم لهت میکنم...
#رمان#رمانخونه
***********
توی سکوت دستامون توی دست هم بود...سرش روی شونه ام...حس قشنگی توی وجودم بوجود اومده بود...توی سکوت داشتیم به غروب خورشید نگاه میکردیم...
من_میدونی بهار...یه روزی ..منو تو...دست توی دست هم...تو لباس سفیدعروس میپوشیو منم کت و شلواردامادی...اون روز همه خوشحالن...انتقاما گرفته میشه...انتقام تک تک لحظه های بد زندگیمونو با خوشی توی اون روز میگیریم...بهت قول میدم..بهت قول همچین روزیو میدم...
سرمو چرخوندم...لبخند پهنی توی صورتم نقش بسته بود ...طفلی خوابش برده بود...اونم نشسته...
دلم نیومد بیدارش کنم...بعلش کردمو بردمش توی ویلا...خبری ازسمیراو سعیدنبود...بهارو گذاشتم روی تختشو پتورو روش کشیدم..درو بستمو یه سری به اتاق سمیراسعید انداختم...نا بابا مث خرخوابیدن...رفتم توی اتاقم...درو بستمو لباسامو درآوردم یه شلوارک پوشیدمو دفتربابارو برداشتم...عکسی که بین صفحه هاش قایم کرده بودم رو برداشتم...
نواب...نواب...نوب خبیر....نگاهی به چشمای کثیفش انداختم...
یهروزس میرسه انتقاممو میگیرم...فعلا ننها سرنخ من تویی...فعلا...
گوشیم زنگ خورد...
من_به..محمد آقای گل...چطوری.؟!
محمد+داداش...این سرگرده بهم زنگ زد...
من_چی میگفت...
محمد+نواب داره میاد ایران...
من_خوب...گیرتله میوفته یانه؟!
محمد+داداش...نواب فقط به طمع اون زمینا میاد...کارای سندمندشم انجام دادیم...درضمن ...باید یکی ازنیروهای خانومارو انتخاب کنی که نقش همسرتو بازی کنه...اون خونه هاحاضره ...فقط باید کارارو راه بندازی..آها راستی..این سرگرده میگه میتونی خودت به جای نیروهای خانوم ازیکی که به حرکات نظامی و رزمی مسلطه هم استفاده کنی...
به انتخاب خودت...البته باید که قرص باشه اا
من_مرسی داداش...خدا حافظ...
نفس عمیقی کشیدمو موبایلمو روی تخت رهاکردم..عکسو گرفتم جلوی صورتم...
نواب..نواب..بزودی اون نعش کثیفت میوفته دست من...اونوقت اونقدر..اونقدرمیزنمت تا اسم تک تک همه ی اونیی که توی اون اتفاق...شریک یودنو بگی...فقط کافیه یه گاف بدی...
میدونی...همیشه این طمع شما جنایتکاراست که به دام میندازتون....الانم همین طمع پول قلمبه اس که داره تورو بهددام میندازه...نواب..نواب...ملقب به تیمورخاور...حالا ببین که چطوری توی مشتم لهت میکنم...
#رمان#رمانخونه
- ۳.۲k
- ۰۷ شهریور ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط