شماره ۷ آزمایشگاه
فصل۱ پارت۲
همون لحظه خانم تونیتروس اومد(همون خانمی که بخاطر دستمال به آنیا تونیتروس داد)اون رو تونیتروس مینویسمش
تونیتروس:اینجا چخبره؟
خلاصه بعداز کلی توضیح دادن خدا رحم کردو به هیچکدوم تونیتروس نداد چون استاد هندرسون اومد
.خانم رو راضی کرد
در کلاس
آقای هندرسون اومد و گفت:یه خبر دارم،فردا قراره
بریم اردو اسامی گروه هارو میخونم،
گروه اول:بکی،انیا،مکس،دامیان،کلویی
گروه دوم:فلانی،بهمانی و....
گروه سوم:….
کلویی:اخجون با دامی جونم تو یه گروه افتادم
دامیان: آقای هندرسون لطفا گروه منو عوض کنید یا کلویی رو عوض کنید
آقای هندرسون: متاسفانه گروه بندی دست من نیست
اونور مکس خیره به آنیا نگاه میکرد و آنیا هم چپ چپ نگاهش میکرد.
در خانه
آنیا:سلام آنیا اومد
لوید و یور:سلام آنیا
یور:آنیا جان برو لباساتو عوض کن و بیا ناهار بخوریم
آنیا رفت و لباساشو عوض کرد.
سر میز نشستن و شروع به غذا خوردن کردن
لوید تو ذهنش شروع کرد به حرف زدن(این بشر خیلی تو ذهنش حرف میزنه)
{جوری که هلندر (همونی که ماموریت آستریکس رو به لوید داد)گفت: داناوان دزموند قبلاً با کسی تو رابطه بوده و ازش یه بچه داره که به احتمال زیاد بچش دختره و از پسر دومش یه سال کوچیکتره و اگه
{پیداکنم یه شانسی برای جلوگیری از جنگ دارم}
آنیا ذهنشو میخونه و خون دماغ میشه
۵دقیقه بعد
آنیا:راستی بابا داشت یادم میرفت ما فردا قراره بریم اردو
یور:پس بهتره از الان وسایلتو جمع کنی
فردا صبح در مدرسه
بکی:سلام آنیا جونم
آنیا:سلام بکی
همه سوار اتوبوس میشن و گروه ها باید کنار هم بشینن
وسط راه دامیان حس کرد چیزی رو شونشه برگشت ببینه چیه که با دیدن آنیا تبدیل به گوجه 🍅🍅شد
قیافه بکی از اونور:😘😁😁🤩😍😍
بعداز نیم ساعت رسیدن اردوگاه
همون لحظه خانم تونیتروس اومد(همون خانمی که بخاطر دستمال به آنیا تونیتروس داد)اون رو تونیتروس مینویسمش
تونیتروس:اینجا چخبره؟
خلاصه بعداز کلی توضیح دادن خدا رحم کردو به هیچکدوم تونیتروس نداد چون استاد هندرسون اومد
.خانم رو راضی کرد
در کلاس
آقای هندرسون اومد و گفت:یه خبر دارم،فردا قراره
بریم اردو اسامی گروه هارو میخونم،
گروه اول:بکی،انیا،مکس،دامیان،کلویی
گروه دوم:فلانی،بهمانی و....
گروه سوم:….
کلویی:اخجون با دامی جونم تو یه گروه افتادم
دامیان: آقای هندرسون لطفا گروه منو عوض کنید یا کلویی رو عوض کنید
آقای هندرسون: متاسفانه گروه بندی دست من نیست
اونور مکس خیره به آنیا نگاه میکرد و آنیا هم چپ چپ نگاهش میکرد.
در خانه
آنیا:سلام آنیا اومد
لوید و یور:سلام آنیا
یور:آنیا جان برو لباساتو عوض کن و بیا ناهار بخوریم
آنیا رفت و لباساشو عوض کرد.
سر میز نشستن و شروع به غذا خوردن کردن
لوید تو ذهنش شروع کرد به حرف زدن(این بشر خیلی تو ذهنش حرف میزنه)
{جوری که هلندر (همونی که ماموریت آستریکس رو به لوید داد)گفت: داناوان دزموند قبلاً با کسی تو رابطه بوده و ازش یه بچه داره که به احتمال زیاد بچش دختره و از پسر دومش یه سال کوچیکتره و اگه
{پیداکنم یه شانسی برای جلوگیری از جنگ دارم}
آنیا ذهنشو میخونه و خون دماغ میشه
۵دقیقه بعد
آنیا:راستی بابا داشت یادم میرفت ما فردا قراره بریم اردو
یور:پس بهتره از الان وسایلتو جمع کنی
فردا صبح در مدرسه
بکی:سلام آنیا جونم
آنیا:سلام بکی
همه سوار اتوبوس میشن و گروه ها باید کنار هم بشینن
وسط راه دامیان حس کرد چیزی رو شونشه برگشت ببینه چیه که با دیدن آنیا تبدیل به گوجه 🍅🍅شد
قیافه بکی از اونور:😘😁😁🤩😍😍
بعداز نیم ساعت رسیدن اردوگاه
- ۸.۷k
- ۱۲ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط