ملودی عشق پارت ۲۵
لونا:
اروم از پله ها بالا رفتم و روبه روی در اتاقش ایستادم
با مشت کردن دستم و ضربه زدن به در دو قدم عقب رفتم
با شنیدن صداش به طرف در رفتن
#:بیا تو
آرم دست گیره در رو فشردم و وارد شدم
مشغول برسه چنتا کاغذ بود
#:خب؟
چیزی نگفتم و نگاش کردم
همین تور ک حرف میزد سرش رو آورد بالا
#:جیمین اکه کاری ندار......
نویسنده:
پرنس با دیدن لونا حرفش رو فق کرد
انتظار دیدن اونو نداشت با این ک میدونست قرار بیاد
سعی در پنهان کردن برق چشماش کرد ولی موفق نشد و این از چشم لونا پنهان نموند
از جاش بلند شد و به طرف دختری ک حالا تمام وجودش شده بود قدم برداشت
روبه روی دختر ایستاد و توی چشماش زل زد
بهخاطر سرخی گونه دختر ک از سر خجالت بود لبخندی زد
یکی از دستاش رو پشت کمر دختر گذاشت و اونو به طرف خودش کشید
با دست دیگه سرش رو روی سینش گذاشت و نوازش وار روی سرش دست میکشید
لونا ک حالا شک بزرگی بهش منتقل شده بود لبش رو گذید و چیزی نگفت
#:خیلی وقته ندیدمت!
دلم برات تنگ شده بود!!!
لونا لبخند گرمی زد و به حرف قلبش گوش داد
دستای ظریفش رو دور کمر پرنس حلقه کرد و بیشتر بهش چسبید
پرنس ک از این کار لونا خوشش اومده بود لبخندی زد
چشماشو بست و از وجود موجود کوچولوی توی بغلش نهایت لذت رو برد
بعد از چند لحظه از هم جدا شدن
#:میخام یچیزی بهت بگم
یعنی خیلی وقته ک میخام بهت بگم ولی....
با صدای در حرفش قط شد
#:بله؟
ملکه:پسرم میتونم بیام داخل
لونا ک با شنیدن صدای ملکه دلشوره بدی گرفته بود نگاه نگرانش رو به پرنس داد
پرنس ک متوجه حرف توی چشمای لونا شده بود با لبخند چشمهاش رو باز و بسته کرد
#:بله مادر
با باز شدن در و ورود ملکه لونا ناخواسته پشت پرنی پنهان شد
و کت سلتنطیش رو توی دستش میفشرد
پرنس ک متوجه استرس لونا شده بود
گفت
#:کاری داشتین مادر؟
ملکه ک از دیدن دوباره اون دختر کنار پرنس عصبانی شده بود گفت
ملکه:تو اینجا چیکار میکنی؟
#:من گفتم ک بیاد اینجا
ملکه:بهت گفتم از این رئیت دور بمون!
#:اون الان دیگه افسر ارتش و البته اینم باید بگم ک اون یه رئیت نیست پس بهتر مراقب کلماتی ک به کار میبرید باشید
ملکه:تو چطور جرعت میکنی با من اینطوری حرف بزنی!اونم به خاطر این دختره ی هرزه!
لونا با صورتی خسس از اشک کت پرنس رو رها کرد و در حالی ک دستاشو جلو دهنش گذاشته بود چند قدمی عقب رفت
اشکاش بی اراده میریخت و این باعث میشد مژه های بلندش خیس بشه و به زیبایی هاش اضافه کنه
تو اتاق کاملا سکوت بود و این صدای هق هق های لونا بود ک اتاق رو پر کرده بود
#:لونا.....ببین این
حرفش با حرکت لونا به طرف در کامل نشد
بدون مکث پله هارو پایین میرفت و حالا دیگه صدای هق هق هاش بلند تر شده بود
#:لوناااااا
صبر کنننن
لونااااااا
حتا داد زدن های پرنس هم نمیتونست متوقف کنه فقط میدوید براش مهم نبود ک کجا میره
#:لوناااا وایسااااا
آروم ایستاد و به پرنس نگاه میکرد
پاهاش دیگه توان ایستادن رو نداشت
روی زمین افتاد و بلند بلند گریه میکرد
پرنس جلوش زانو زد و شونه هاشو در آغوش گرفت
=من....من...من هرزه نیستم!
#:میدونم!!
معلومه ک نیستی
من از طرف مادرم معذرت میخام
متاسفم
لونا با چشمای اشکاش تو چشمای پرنس نگاه کرد
سرش رو روی سینه عضلانی پرنس گذاشت وگریه کرد
کامنتا ۲۰ میزارم
اروم از پله ها بالا رفتم و روبه روی در اتاقش ایستادم
با مشت کردن دستم و ضربه زدن به در دو قدم عقب رفتم
با شنیدن صداش به طرف در رفتن
#:بیا تو
آرم دست گیره در رو فشردم و وارد شدم
مشغول برسه چنتا کاغذ بود
#:خب؟
چیزی نگفتم و نگاش کردم
همین تور ک حرف میزد سرش رو آورد بالا
#:جیمین اکه کاری ندار......
نویسنده:
پرنس با دیدن لونا حرفش رو فق کرد
انتظار دیدن اونو نداشت با این ک میدونست قرار بیاد
سعی در پنهان کردن برق چشماش کرد ولی موفق نشد و این از چشم لونا پنهان نموند
از جاش بلند شد و به طرف دختری ک حالا تمام وجودش شده بود قدم برداشت
روبه روی دختر ایستاد و توی چشماش زل زد
بهخاطر سرخی گونه دختر ک از سر خجالت بود لبخندی زد
یکی از دستاش رو پشت کمر دختر گذاشت و اونو به طرف خودش کشید
با دست دیگه سرش رو روی سینش گذاشت و نوازش وار روی سرش دست میکشید
لونا ک حالا شک بزرگی بهش منتقل شده بود لبش رو گذید و چیزی نگفت
#:خیلی وقته ندیدمت!
دلم برات تنگ شده بود!!!
لونا لبخند گرمی زد و به حرف قلبش گوش داد
دستای ظریفش رو دور کمر پرنس حلقه کرد و بیشتر بهش چسبید
پرنس ک از این کار لونا خوشش اومده بود لبخندی زد
چشماشو بست و از وجود موجود کوچولوی توی بغلش نهایت لذت رو برد
بعد از چند لحظه از هم جدا شدن
#:میخام یچیزی بهت بگم
یعنی خیلی وقته ک میخام بهت بگم ولی....
با صدای در حرفش قط شد
#:بله؟
ملکه:پسرم میتونم بیام داخل
لونا ک با شنیدن صدای ملکه دلشوره بدی گرفته بود نگاه نگرانش رو به پرنس داد
پرنس ک متوجه حرف توی چشمای لونا شده بود با لبخند چشمهاش رو باز و بسته کرد
#:بله مادر
با باز شدن در و ورود ملکه لونا ناخواسته پشت پرنی پنهان شد
و کت سلتنطیش رو توی دستش میفشرد
پرنس ک متوجه استرس لونا شده بود
گفت
#:کاری داشتین مادر؟
ملکه ک از دیدن دوباره اون دختر کنار پرنس عصبانی شده بود گفت
ملکه:تو اینجا چیکار میکنی؟
#:من گفتم ک بیاد اینجا
ملکه:بهت گفتم از این رئیت دور بمون!
#:اون الان دیگه افسر ارتش و البته اینم باید بگم ک اون یه رئیت نیست پس بهتر مراقب کلماتی ک به کار میبرید باشید
ملکه:تو چطور جرعت میکنی با من اینطوری حرف بزنی!اونم به خاطر این دختره ی هرزه!
لونا با صورتی خسس از اشک کت پرنس رو رها کرد و در حالی ک دستاشو جلو دهنش گذاشته بود چند قدمی عقب رفت
اشکاش بی اراده میریخت و این باعث میشد مژه های بلندش خیس بشه و به زیبایی هاش اضافه کنه
تو اتاق کاملا سکوت بود و این صدای هق هق های لونا بود ک اتاق رو پر کرده بود
#:لونا.....ببین این
حرفش با حرکت لونا به طرف در کامل نشد
بدون مکث پله هارو پایین میرفت و حالا دیگه صدای هق هق هاش بلند تر شده بود
#:لوناااااا
صبر کنننن
لونااااااا
حتا داد زدن های پرنس هم نمیتونست متوقف کنه فقط میدوید براش مهم نبود ک کجا میره
#:لوناااا وایسااااا
آروم ایستاد و به پرنس نگاه میکرد
پاهاش دیگه توان ایستادن رو نداشت
روی زمین افتاد و بلند بلند گریه میکرد
پرنس جلوش زانو زد و شونه هاشو در آغوش گرفت
=من....من...من هرزه نیستم!
#:میدونم!!
معلومه ک نیستی
من از طرف مادرم معذرت میخام
متاسفم
لونا با چشمای اشکاش تو چشمای پرنس نگاه کرد
سرش رو روی سینه عضلانی پرنس گذاشت وگریه کرد
کامنتا ۲۰ میزارم
- ۴.۰k
- ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۱
دیدگاه ها (۲۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط