پارت 9
پارت 9
★رمان ازدواج مخفی با هوانگ ★
اون کس جونکوک بود ! دشمن هیونجین
جونکوک: سلام خانم خوشگله افتخار میدی؟
بعدش دستشو اورد جلو ات هم اره ای گفت و بدون توجه به هیونجین با جونکوک رفت که برقصه
هیونجین که از این کار ات خیلی عصبانی و ناراحت شده بود همینجوری که با عصبانیت به جونکوک و ات که درحال رقص کردن نگاه میکرد دندون هاش رو روی هم میکشی و خیلی عصبانی بود تا اینکه دید ات سمت جونکوک رفت و با هم نوشیدنی خوردند انگار نه انگار هیونجین اینجا وجود داشت
هیونجین رفت نوشیدنی خورد از عصبانیت و مست شده بود ولی ات نه چون زیاد نخورده بود دوستای ات و دوستای هیونجین که مست شده بودند و توحال خودشون بودند و مسخره بازی در میاوردند و می خندیدند.
ات با لبخند اومد سمت دوستای و دیگه با جونکوک نبود جونکوک رفته بود و هیونجین رفت سمت ات و دستشو کشید و کشون کشون بردش تو ماشین و با عصبانیت میروند ماشین رو و ات هم ترسیده بود میونشون سکوت عجیبی پیچیده بود که ات این سکوت رو قطع کرد گفت:
ات: هیونجین اروم تر لطفا( اروم )
هیونجین: دهنتو ببند! ( داد)
ات: لطفا
هیونجین: خفشو( عربده )
ات بغضش گرفت و تاحالا این قدر عصبانیت هیونجین رو ندیده بود و خیلی ترسیده بود میترسید اون بزنتش بخاطر کاری که کرده یا بکشتش!
ات که سرشو روی شیشه گذاشت و اروم و بس صدا داشت گریه میکرد و هیونجین متوجه نشده بود ( بچه ها هیونجین ماشینشو اورده قبل از پیاده رفتن😂)
بعد از 5 دقیقه رسیدند خونه ات اروم از ماشین پیاده شد و رفت سمت در و منتظر هیونجین موند هیونجین که از عصبانیت داشت میترکید گفت:
هیونجین: برو تو( داد)
ات لرزش کوتاهی کرد و بدو بدو رفت سمت خونه
پایان پارت 🤍
★رمان ازدواج مخفی با هوانگ ★
اون کس جونکوک بود ! دشمن هیونجین
جونکوک: سلام خانم خوشگله افتخار میدی؟
بعدش دستشو اورد جلو ات هم اره ای گفت و بدون توجه به هیونجین با جونکوک رفت که برقصه
هیونجین که از این کار ات خیلی عصبانی و ناراحت شده بود همینجوری که با عصبانیت به جونکوک و ات که درحال رقص کردن نگاه میکرد دندون هاش رو روی هم میکشی و خیلی عصبانی بود تا اینکه دید ات سمت جونکوک رفت و با هم نوشیدنی خوردند انگار نه انگار هیونجین اینجا وجود داشت
هیونجین رفت نوشیدنی خورد از عصبانیت و مست شده بود ولی ات نه چون زیاد نخورده بود دوستای ات و دوستای هیونجین که مست شده بودند و توحال خودشون بودند و مسخره بازی در میاوردند و می خندیدند.
ات با لبخند اومد سمت دوستای و دیگه با جونکوک نبود جونکوک رفته بود و هیونجین رفت سمت ات و دستشو کشید و کشون کشون بردش تو ماشین و با عصبانیت میروند ماشین رو و ات هم ترسیده بود میونشون سکوت عجیبی پیچیده بود که ات این سکوت رو قطع کرد گفت:
ات: هیونجین اروم تر لطفا( اروم )
هیونجین: دهنتو ببند! ( داد)
ات: لطفا
هیونجین: خفشو( عربده )
ات بغضش گرفت و تاحالا این قدر عصبانیت هیونجین رو ندیده بود و خیلی ترسیده بود میترسید اون بزنتش بخاطر کاری که کرده یا بکشتش!
ات که سرشو روی شیشه گذاشت و اروم و بس صدا داشت گریه میکرد و هیونجین متوجه نشده بود ( بچه ها هیونجین ماشینشو اورده قبل از پیاده رفتن😂)
بعد از 5 دقیقه رسیدند خونه ات اروم از ماشین پیاده شد و رفت سمت در و منتظر هیونجین موند هیونجین که از عصبانیت داشت میترکید گفت:
هیونجین: برو تو( داد)
ات لرزش کوتاهی کرد و بدو بدو رفت سمت خونه
پایان پارت 🤍
- ۱.۴k
- ۱۴ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط