پارت۷فیک:🌹ارباب عاشق 🌹

از حموم اومدم بیرون،این اولین باری بود که به خاطر یه دختر اینطوری میشدم
بعداینکه خودمو خشک کردم لباس پوشیدم وعطر همیشگی مو زدم واز اتاق رفتم بیرون
الان دیگه وقت ناهار بود پس از پله ها رفتم پایین
خدمتکارا مثل همیشه مشغول چیدن میز بودن،نگامو بینشون چرخوندم ولی ندیدمش،بینشون نبود
یعنی خجالت کشیده؟
باصدای آجوما که گف:ارباب چیز دیگه ای لازم ندارین؟
به خودم اومدم وگفتم :نه
دلم میخواس از آجوما بپرسم که اون خدمتکار جدید کجاس،ولی نتونستم شاید فک کنن که خبراییه،پس ولش
شروع به خوردن کردم وبعداز چن دقیقه سیر شدم ودستور دادم که جمع کنن وخودمم رفتم اتاق تا گوشیمو بردارم وبعد برم بیرون...
ویوات
خوب دلشوره داشتم واز یه طرفی هم خجالت میکشیدم باهاش روبه روبشمس تو آشپزخونه موندم وسرمو به یه کاری مشغول کردم تا بعد اینکه ارباب غذاشو خورد ورفت ،برم
از کنار در آشپزخونه نگا کردم بالاخره خورد ورفت تو اتاقشس منم با بقیه خدمتکارا رفتم تا میزو جمع کنم
داشتم جمع میکردم که ارباب از اتاقش اومد بیرون واز پله ها اومد پایین ،تا دیدمش لپام دوباره سرخ شد وسرمو انداختم پایین ومشغول جمع کردن بشقاب ها شدم
تهیونگ
همین که اومدم پایین دیدمش که داشت میزو جمع میکرد،بازم لپاش سرخ شده بود،فک کنم به خاطر خجالتش موقع ناهار هم نیومده بود
نمیدونم چرا ولی حیایی که داش وصورت معصومش جذبم میکردولی نمیتونستم باور کنم که یه دختر اینقدر بتونه روم تاثیر بذاره،به خاطر همین همش با خودم کلنجار میرفتم
بالاخره یه حالت خشن به روم گرفتم واز کنارش رد شدم ورفتم تابه محموله هام برسم
ات
خداروشکر بالاخره رف
چراباید موقعی که من اینجام بیاد بیرون؟
ظرفارو با اون یکی خدمتکارا برداشتم ورفتم آشپزخونه ومیخواستم شروع به شستن کنم که آجوما صدام زدبرگشتم وگفتم:
_بله آجوما کارم داشتی؟
+آره دخترم،تو بهتره بری اتاق ارباب رو تمیز کنی،ظرفارو خدمتکارا می شورن
_چشم
وسایل لازم روبرداشتم وسمت اتاق ارباب حرکت کردم رسیدم ودرو باز کردم ورفتم داخل ودروبستم
وایییییییییی چه عطر خوشبویی!
حتی بوش بعد رفتنش بازم میمونه!
خوابیدم رو رختخوابش
واییییییی خیلی نرمه!
خوش به حالش،من جاش بودم کلی کیف میکردم تو این خونه ،ولی اون انگار نه انگار صاحب همچین چیزاییه،همیشه خیلی سردوخشن رفتار میکنه
یه پوفی کشیدم وبلن شدم وشروع به کار کردم واتاقو برق انداختم وبعد چن ساعت بالاخره کارم تموم شد وهمین که سرمو بالا کردم ازپنجره دزدم که شب شده
واییییی چقدر طول کشید
زود وسایل هارو برداشتم ورفتم بیرون ودرو بستم واز پله ها اومدم پایین وبه آجوما رسیدم وگفتم:
_خوب آجوما من کارم تموم شد
+خسته نباشی دخترم
_ممنون،خوب آجوما من میتونم حالا برم
+کجا دخترم؟
_خونم دیگه؟
+خوب شبه بهتره همینجا پیش بقیه خدمتکارا بمونی
_نه خیلی ممنون خونه خودم راحتم،اگه اجازه بدین برم
+باشه پس بزار برات یه تاکسی خبر کنم
_نه نمیخواد از اینجا ماشین های زیادی رد میشه خودم میگیرم
+باش پس مواظب خودت باش
_چشم
بعد اینکه لباس خدمتکاری رو دراوردم لباس خودمو پوشیدم وباهمه خداحافظی کردم واومدم بیرون واز حیاط عبور کردم واز میان بادیگاردا گذشتم ودرو باز کردن ورفتم بیرون و درو بستن
هوا تاریکه والان ارباب میرسه پس بهتره تا منو ندیده زود یه ماشین بگیرم وبرم
که دیدم یه ماشین وایساد
/خانم میخواین برسونمتون؟
_بله ممنون
زود سوار شدم وحرکت کردیم،خوب بالاخره از اونجا دور شدم واقعا اگه بازم با ارباب چشم تو چشم میشدم از خجالت میمردم
خیلی از عمارت دور شدیم ولی ناگهان ماشین ترمز کرد پس نگران شدم وپرسیدم:
_مشکلی پیش اومده؟
+آره برا پایین تنم یه مشکلی پیش اومده وتورو میخواد خخخخخ
تازه فهمیدم برا چی سوارم کرده زود درو باز کردم واومدم پایین وازش فرار کردم ولی اونم اومد پایین ودنبالم کرد وهی میگف:خیال کردی میتونی از دستم فرار کنی هرزه؟
گریه میکردم وفرار میکردم که ناگهان رفتم جلوی یه ماشین،کم مونده بود که بخورم بهش ولی ترمز کرد ودرش باز شد ویه نفر پیاده شد
وای چشام درس میبینه اون اربابه.؟
خوب امیدوارم لذت ببرین وحمایت یادتون نره💋💋
دیدگاه ها (۴)

سیلام 🎀🧸 بریم برای پارت گذاری ؟بزن بریممممممویو«نامجون»با صد...

رمان : تا وقتی که عاشقت شدم

#عشق در نگاه او part 8%هعی چرا نگاش می کنین برین سر کارتون +...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁵⁶ویو: اتصبح که بیدار شدم، دستم رو...

☆-هزار یک شب-☆قسمت [۱]ویو ا/تسلام من ا/تم. من پدرم زمانی که ...

رمان :«پسر عموی جذابم»part:3ویو «علی»امروز روز اول دانشگاه ب...

forcer by your sideبه اجبار کنار تو part:17ویو جینا صبح با د...

«اسلاید بعد لباس تهیونگ»لتس گو؟؟فایتینگ 🔮 🤞 (تابع قوانین ویس...

چند پارتی

the first lie

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط