P4پارت اضافه دو پارتی
خوشم میاد خیلی با مامانت راحتی
-اوهوم چاره دیگهای نداریم عزیزم
بفرستش دریکو
-باشه پرنسس
نامه رو آماده کرد و به جغد سیاهش داد که جغد سریع از پنجره بیرون رفت و دست تو رو گرفت و با هم از اتاقش خارج شدین و رفتین پایین که دوستت ایزابلا رو دیدی که بااخم خیره در ورودی بود
دریکو؟
-چرا آروم جرف میزنی پرنسس؟
ششش ایزا-
×ا.ت!!!تا الان کدوم گوری بودیییی
-هی هی چه خبرته ایزابلا؟
×به تو چه برو کنار ببینم
زود اومد سمتت که با حرف دریکو خشکش زد
-از دوست دخترم فاصله بگیر داری میترسونیش
×ا.ت؟دوست دختر؟از کی با همین؟!
-سه هفته پیش حالا وقت شامه اگه اجازه بدین میریم غذا بخوریم که پرنسسم گشنشه
×یه لحظه!از کی دریکو مالفوی و ا.ت گونت همو دوست دارن؟
-از خیلی وقت پیش!مثلا یک سال پیش!
دستتو کشید و از کنارش رد شدین که متاسفم آرومی گفتی و از سالن خارج شدین تا درو بست کوبیدی رو سینهش
یه سال آخه؟!
-آه پرنسس بیا بریم و کمتر منو بزن کبود میشم دستت سنگینه
خوب میکنم!
نفس عمیقی کشید و با کشیدن دستت به سمت سرسرا رفتین
با نشستنت نشست و اول برای تو غذا کشید و جلوت گذاشت و بعد برا خودش که ایزابلا کنارت نشست برگشتی سمتش که مظلوم گفت:باهات قهرم
ایزا لطفاا تو هم بهم نگفتی که با مایک بودی
ایزابلا لبخند ضایعی زد و گفت:باشه قبوله حالا غذاتو بخور که باهات کلی حرف دارم
بعد از اینکه غذاتون تموم شد هر سهتاتون با هم بلند شدین و به خوابگاه برگشتین خواستی اولین پله رو بالا بری که رو هوا معلق شدی
دریکوو
-عشق دریکو؟ترسیدی بیبی؟
جلوی بچهها آخه؟
-برام مهم نیست پرنسس
×بزارش زمین دوستمو
-دوست دخترم امشب پیش خودم میخوابه
بدون توجه به ایزابلا از کنارش رد شد و سریع پلهها رو بالا رفت و زود خودشو به اتاقش رسوند
دریکو؟
-جانم؟
ایزا ناراحت میشه
-عزیزم؟هم من دوست دارم کنارت باشم و هم که میبینی داری علائم نشون میدی اگه بالا بیاری بهش چی میگی؟
درسته
-دختر خوب احتمالا با لباسات راحت نیستی
برم لباسامو عوض کنم برگردم
-لازم نیست پرنسس
در حالی که دکمههای پیراهنشو باز میکرد به سمت کمدش رفت و هودی سیاهی برداشت و پیراهنشو تو کمد گذاشت و اومد پیشت و کراواتتو باز کرد و مشغول باز کردن دکمههات شد
داری چیکار میکنی؟من نمیخوام-
-ششش ما تا تهش با هم رفتیم عزیزم دیگه آخرش حاملگیه که الان حاملهای دلیل خجالتتو نمیفهمم
تو بالا تنمو ندیده بودی نمیخوام ببینی
-آروم باش و بزار کمکت کنم
پیراهنتو درآورد و خواست تاب زیرشم در بیاره که نزاشتی
بزار تنم بمونه
ولی من میدونم عادت داری بدون سوتین بخوابی
تو از کجا میدونی؟
همه چیو راجبت میدونم عزیزم
بالاخره بعد از کلی سرخ شدن تو و خجالت دادنت الان در حالی که خودش فقط یه شلوار تنش بود و تو جوراب شلواری و هودی تو بغلش دراز کشیده بودی و اون موهاتو نوازش میکرد
-سردت که نیست پرنسس
نه خوبم
-شب بخیر عزیزم خوب بخوابی
دریکو؟من واقعا نگرانم
-منم نگرانم عزیزم و واقعا شرمندم
من عصبیت کردم مقصر هر دومونیم
گونهشو بوسیدی که لبخندی بهت زد و محکمتر بغلت کرد و تو بغل هم خوابتون برد.....
-اوهوم چاره دیگهای نداریم عزیزم
بفرستش دریکو
-باشه پرنسس
نامه رو آماده کرد و به جغد سیاهش داد که جغد سریع از پنجره بیرون رفت و دست تو رو گرفت و با هم از اتاقش خارج شدین و رفتین پایین که دوستت ایزابلا رو دیدی که بااخم خیره در ورودی بود
دریکو؟
-چرا آروم جرف میزنی پرنسس؟
ششش ایزا-
×ا.ت!!!تا الان کدوم گوری بودیییی
-هی هی چه خبرته ایزابلا؟
×به تو چه برو کنار ببینم
زود اومد سمتت که با حرف دریکو خشکش زد
-از دوست دخترم فاصله بگیر داری میترسونیش
×ا.ت؟دوست دختر؟از کی با همین؟!
-سه هفته پیش حالا وقت شامه اگه اجازه بدین میریم غذا بخوریم که پرنسسم گشنشه
×یه لحظه!از کی دریکو مالفوی و ا.ت گونت همو دوست دارن؟
-از خیلی وقت پیش!مثلا یک سال پیش!
دستتو کشید و از کنارش رد شدین که متاسفم آرومی گفتی و از سالن خارج شدین تا درو بست کوبیدی رو سینهش
یه سال آخه؟!
-آه پرنسس بیا بریم و کمتر منو بزن کبود میشم دستت سنگینه
خوب میکنم!
نفس عمیقی کشید و با کشیدن دستت به سمت سرسرا رفتین
با نشستنت نشست و اول برای تو غذا کشید و جلوت گذاشت و بعد برا خودش که ایزابلا کنارت نشست برگشتی سمتش که مظلوم گفت:باهات قهرم
ایزا لطفاا تو هم بهم نگفتی که با مایک بودی
ایزابلا لبخند ضایعی زد و گفت:باشه قبوله حالا غذاتو بخور که باهات کلی حرف دارم
بعد از اینکه غذاتون تموم شد هر سهتاتون با هم بلند شدین و به خوابگاه برگشتین خواستی اولین پله رو بالا بری که رو هوا معلق شدی
دریکوو
-عشق دریکو؟ترسیدی بیبی؟
جلوی بچهها آخه؟
-برام مهم نیست پرنسس
×بزارش زمین دوستمو
-دوست دخترم امشب پیش خودم میخوابه
بدون توجه به ایزابلا از کنارش رد شد و سریع پلهها رو بالا رفت و زود خودشو به اتاقش رسوند
دریکو؟
-جانم؟
ایزا ناراحت میشه
-عزیزم؟هم من دوست دارم کنارت باشم و هم که میبینی داری علائم نشون میدی اگه بالا بیاری بهش چی میگی؟
درسته
-دختر خوب احتمالا با لباسات راحت نیستی
برم لباسامو عوض کنم برگردم
-لازم نیست پرنسس
در حالی که دکمههای پیراهنشو باز میکرد به سمت کمدش رفت و هودی سیاهی برداشت و پیراهنشو تو کمد گذاشت و اومد پیشت و کراواتتو باز کرد و مشغول باز کردن دکمههات شد
داری چیکار میکنی؟من نمیخوام-
-ششش ما تا تهش با هم رفتیم عزیزم دیگه آخرش حاملگیه که الان حاملهای دلیل خجالتتو نمیفهمم
تو بالا تنمو ندیده بودی نمیخوام ببینی
-آروم باش و بزار کمکت کنم
پیراهنتو درآورد و خواست تاب زیرشم در بیاره که نزاشتی
بزار تنم بمونه
ولی من میدونم عادت داری بدون سوتین بخوابی
تو از کجا میدونی؟
همه چیو راجبت میدونم عزیزم
بالاخره بعد از کلی سرخ شدن تو و خجالت دادنت الان در حالی که خودش فقط یه شلوار تنش بود و تو جوراب شلواری و هودی تو بغلش دراز کشیده بودی و اون موهاتو نوازش میکرد
-سردت که نیست پرنسس
نه خوبم
-شب بخیر عزیزم خوب بخوابی
دریکو؟من واقعا نگرانم
-منم نگرانم عزیزم و واقعا شرمندم
من عصبیت کردم مقصر هر دومونیم
گونهشو بوسیدی که لبخندی بهت زد و محکمتر بغلت کرد و تو بغل هم خوابتون برد.....
- ۳۹.۶k
- ۲۱ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط