#بیبی_کوچولو_من
#بیبی_کوچولو_من
Part: ²³
«صبح روز بعد»
ساعت هفت بود که از خواب بیدار شدم. برای اولین بار بدون غر زدن از تخت بلند شدم. اونم فقط چون دیشب حرفایی شنیدم که هنوز تو ذهنم تکرار میشدن...
"اگه قراره یه کسی بیاد توی زندگیت... امیدوارم اون آدم من باشم..."
باورم نمیشد این جمله از دهن همون پسری اومده باشه که یه روزی بهش میگفتم "مردیکه درازِ نفهم"!
بعد از دوش گرفتن و آماده شدن، موهامو توی آینه مرتب کردم، رژ لب زدم و یه نگاه به خودم انداختم.
حالا کی گفته باید عاشق شد تا رژ بزنی؟ شاید صرفاً برای اینکه یه نفر وقتی میبیندت نتونه پلک بزنه...
لبخند زدم و از اتاق اومدم بیرون. مامانم تو آشپزخونه بود.
مامان.ات: صبح بخیر خانوم مهندسِ لبخند به لب!
صبح بخیر مامان. یه روز مهمه... قراره پروژه رو ارائه بدیم. (و نگفتم که یه دل کوچیکم برای کسی تنگ شده...)
---
«چند ساعت بعد – شرکت»
با قدمهایی مطمئن وارد شرکت شدم. سرم بالا بود، مثل همیشه... ولی دلم یه جوری بود. یه جور هیجان شیرین که نمیدونستم باید ازش بترسم یا لذت ببرم.
هنوز نرفته بودم سمت آسانسور که صدایی از پشت سرم اومد.
پارک جیمین: خانوم ا.ت! صبحتون بخیر.
برگشتم و نگاش کردم. با لبخندِ همیشه آمادهاش داشت نزدیک میشد.
سلام. چه خبر؟
پارک جیمین: هیچی فقط خواستم بگم که اگه فرصت داشتی بعد از جلسه پروژه، یه قهوه باهم بزنیم. یه پیشنهاد کاری دارم که شاید برات جالب باشه.
پیشنهاد کاری؟ (با لبخند شیطنتآمیز) ببینم نکنه میخوای منو بدزدی واسه شرکت خودت؟
پارک جیمین (خندید): همچین فکری نمیکردم ولی خب... ایدهی بدی هم نیست.
همزمان صدای باز شدن آسانسور اومد... و جونگکوک، با نگاهی سرد و سنگین، ازش بیرون اومد.
نگاهش بین من و جیمین رد و بدل شد. اون برق خاص توی چشمش بود که انگار گفت: "چرا لبخند میزنی بهش؟!"
جونگکوک (با صدای خشدار): سلام خانوم مدیر. آقای پارک... صبح خوش؟
پارک جیمین: سلام جونگکوک. خوبی؟ داشتم یه پروژه کوچیک با ا.ت مطرح میکردم.
جونگکوک: جالبه... فقط امیدوارم این پروژه، کاری باشه نه... حسی.
پارک جیمین: قطعاً کاریه. مگه اینکه کسی بخواد سوءتفاهم ایجاد کنه.
بسه دیگه، مهدکودکه؟ بیاین بالا که دیر شد واسه جلسه.
هر دوشون باهام اومدن سمت آسانسور. فضای توی آسانسور سنگین بود. من وسط ایستاده بودم، جیمین سمت راستم، جونگکوک سمت چپم.
یه لحظه دستم خورد به دکمه طبقه...
جونگکوک یواش زمزمه کرد:
– امروزم قشنگی... ولی مراقب باش کی قراره کنارته.
اوه، نگران نباش. من خوب میدونم کی واقعیتره.
جونگکوک لبخند محوی زد. جیمین زیرچشمی نگاهمون کرد. منم فقط تو دلم گفتم:
"امروز روز توئه ا.ت... با همهی چشمایی که دیدنتو دنبال میکنن."
---
#رمان #فیک #سناریو
Part: ²³
«صبح روز بعد»
ساعت هفت بود که از خواب بیدار شدم. برای اولین بار بدون غر زدن از تخت بلند شدم. اونم فقط چون دیشب حرفایی شنیدم که هنوز تو ذهنم تکرار میشدن...
"اگه قراره یه کسی بیاد توی زندگیت... امیدوارم اون آدم من باشم..."
باورم نمیشد این جمله از دهن همون پسری اومده باشه که یه روزی بهش میگفتم "مردیکه درازِ نفهم"!
بعد از دوش گرفتن و آماده شدن، موهامو توی آینه مرتب کردم، رژ لب زدم و یه نگاه به خودم انداختم.
حالا کی گفته باید عاشق شد تا رژ بزنی؟ شاید صرفاً برای اینکه یه نفر وقتی میبیندت نتونه پلک بزنه...
لبخند زدم و از اتاق اومدم بیرون. مامانم تو آشپزخونه بود.
مامان.ات: صبح بخیر خانوم مهندسِ لبخند به لب!
صبح بخیر مامان. یه روز مهمه... قراره پروژه رو ارائه بدیم. (و نگفتم که یه دل کوچیکم برای کسی تنگ شده...)
---
«چند ساعت بعد – شرکت»
با قدمهایی مطمئن وارد شرکت شدم. سرم بالا بود، مثل همیشه... ولی دلم یه جوری بود. یه جور هیجان شیرین که نمیدونستم باید ازش بترسم یا لذت ببرم.
هنوز نرفته بودم سمت آسانسور که صدایی از پشت سرم اومد.
پارک جیمین: خانوم ا.ت! صبحتون بخیر.
برگشتم و نگاش کردم. با لبخندِ همیشه آمادهاش داشت نزدیک میشد.
سلام. چه خبر؟
پارک جیمین: هیچی فقط خواستم بگم که اگه فرصت داشتی بعد از جلسه پروژه، یه قهوه باهم بزنیم. یه پیشنهاد کاری دارم که شاید برات جالب باشه.
پیشنهاد کاری؟ (با لبخند شیطنتآمیز) ببینم نکنه میخوای منو بدزدی واسه شرکت خودت؟
پارک جیمین (خندید): همچین فکری نمیکردم ولی خب... ایدهی بدی هم نیست.
همزمان صدای باز شدن آسانسور اومد... و جونگکوک، با نگاهی سرد و سنگین، ازش بیرون اومد.
نگاهش بین من و جیمین رد و بدل شد. اون برق خاص توی چشمش بود که انگار گفت: "چرا لبخند میزنی بهش؟!"
جونگکوک (با صدای خشدار): سلام خانوم مدیر. آقای پارک... صبح خوش؟
پارک جیمین: سلام جونگکوک. خوبی؟ داشتم یه پروژه کوچیک با ا.ت مطرح میکردم.
جونگکوک: جالبه... فقط امیدوارم این پروژه، کاری باشه نه... حسی.
پارک جیمین: قطعاً کاریه. مگه اینکه کسی بخواد سوءتفاهم ایجاد کنه.
بسه دیگه، مهدکودکه؟ بیاین بالا که دیر شد واسه جلسه.
هر دوشون باهام اومدن سمت آسانسور. فضای توی آسانسور سنگین بود. من وسط ایستاده بودم، جیمین سمت راستم، جونگکوک سمت چپم.
یه لحظه دستم خورد به دکمه طبقه...
جونگکوک یواش زمزمه کرد:
– امروزم قشنگی... ولی مراقب باش کی قراره کنارته.
اوه، نگران نباش. من خوب میدونم کی واقعیتره.
جونگکوک لبخند محوی زد. جیمین زیرچشمی نگاهمون کرد. منم فقط تو دلم گفتم:
"امروز روز توئه ا.ت... با همهی چشمایی که دیدنتو دنبال میکنن."
---
#رمان #فیک #سناریو
- ۹.۳k
- ۰۸ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط