{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

...

𝙻𝚘𝚟𝚎 𝚖𝚎 𝚊𝚐𝚊𝚒𝚗
𝙿𝚊𝚛𝚝:⁴

ساعت نزدیک پنج بود که گوشی‌ام لرزید.
پیام از تهیونگ بود.
«پایین آپارتمانم. اگر آماده‌ای بیا.»
بی‌اختیار لبخند زدم. سریع کیفم رو برداشتم و از خونه بیرون زدم. با آسانسور پایین رفتم و وقتی از در ساختمان بیرون اومدم، تهیونگ رو دیدم که کنار ماشینش ایستاده بود.
وقتی منو دید لبخند زد.
تهیونگ: سلام.
ا/ت: سلام.
چند لحظه فقط به هم نگاه کردیم. هنوز هم وقتی نگاهم می‌کرد قلبم یه جور عجیبی می‌زد.تهیونگ درِ ماشین رو برام باز کرد.
تهیونگ: بفرمایید.
ا/ت: ممنون.
سوار شدم و خودش هم پشت فرمان نشست. ماشین آروم از جلوی آپارتمان حرکت کرد.چند دقیقه اول سکوت بینمون بود. نه سکوت بد… یه سکوت آروم.
تهیونگ بالاخره گفت:
تهیونگ: امروز دانشگاه داشتی؟
ا/ت: آره.
تهیونگ: رشته‌ات چی بود؟
ا/ت: طراحی گرافیک.
تهیونگ: جدی؟ جالبه.
ا/ت: چرا؟
تهیونگ: چون همیشه فکر می‌کردم آدم‌های خلاق خیلی دنیای قشنگی تو ذهنشون دارن.
لبخند زدم.
ا/ت: از کجا فهمیدی من خلاقم؟
تهیونگ شونه بالا انداخت.
تهیونگ: حس کردم.
چند دقیقه بعد ماشین کنار یه پارک بزرگ ایستاد.
با تعجب نگاهش کردم.
ا/ت: پارک؟
تهیونگ: آره. گفتم شاید بعد از دیشب یه کم قدم زدن بد نباشه.
ا/ت: نه اتفاقاً خوبه.
هر دو از ماشین پیاده شدیم و وارد پارک شدیم. هوا خنک بود و نسیم ملایمی می‌وزید. چند نفر روی نیمکت‌ها نشسته بودن و بعضی‌ها هم قدم می‌زدن.آروم کنار هم راه می‌رفتیم.
بعد از چند دقیقه تهیونگ گفت:
تهیونگ: راستی… دیروز گفتی تولدت بوده.
ا/ت: آره.
تهیونگ: هنوز کادوش رو نگرفتی.
متعجب نگاهش کردم.
ا/ت: فکر کردم شوخی می‌کنی.
تهیونگ لبخند زد و از جیبش یه جعبه کوچیک درآورد.
تهیونگ: نه. جدی گفتم.
جعبه رو جلوی من گرفت.
ا/ت: لازم نبود واقعاً…
تهیونگ: می‌دونم. ولی دوست داشتم.
آروم جعبه رو باز کردم.
داخلش یه دستبند ظریف و قشنگ بود.
چشمام برق زد.
ا/ت: وای… خیلی قشنگه.
تهیونگ با لبخند نگاهم می‌کرد.
تهیونگ: خوشت اومد؟
ا/ت: خیلی.
تهیونگ دستبند رو از جعبه برداشت.
تهیونگ: دستت رو بده.
دستم رو جلو بردم. اون هم خیلی آروم دستبند رو دور مچم بست.
برای چند لحظه دستش روی دستم موند. گرمای دستش عجیب حس خوبی داشت.
تهیونگ: تولدت مبارک ا/ت.
لبخند زدم.
ا/ت: ممنون تهیونگ… خیلی قشنگه.
چند لحظه هر دو ساکت شدیم.
تهیونگ: خوشحالم که امروز اومدی.
ا/ت:منم خوشحالم که اومدم.
تهیونگ: راستش… از دیشب حس می‌کنم خیلی راحت باهات حرف می‌زنم.
ا/ت: شاید چون همسایه‌ایم(خنده)
تهیونگ خندید.
تهیونگ: شاید

ادامش تو کامنت:)
دیدگاه ها (۲)

«قهوه تلخ، لبخند شیرین»پارت ۴ یه روز عصر بارون شدید گرفت. کا...

پارت دوم | «اون کی بود؟»ا/ت بعد از کلاس از ساختمان دانشگاه ب...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟒صدای جونگ‌کوک از پشت سرشون بو...

P24سوار ماشین جیمین شد،جیمین با لبخند نگاهی به تیپ ا/ت انداخ...

💜 پارت سوم | چیزی که تهیونگ فهمیدتهیونگ هنوز با همان لبخند ش...

℘ɑׁׅꭈׁׅtׁׅ 6 | صفحه‌ای که باید نوشته می‌شدچند روز از جشن دان...

True Love③⓪فرداتهیونگتهیونگ: دیشب خوب خوابیدی؟ ا/ت: آره خوب ...

𝕄𝕌𝕊𝕀ℂ🎶𝙿𝙰𝚁𝚃 𝟼 | صدای قلبیک هفته بعد.بالاخره روز ارائه‌ی پروژه...

چند روز از تصمیم ات برای موندن گذشته بود.رابطه‌شون دیگه مثل ...

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋𝟞: زیر آسمان سئولساعت نزدیک هشت شب بود.ا/ت ط...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط