دو پارتی☆
دو پارتی☆
جونگ کوک/ات
غمگین
باران، غریبانه و پیوسته، بر بام خانه میبارید. قطراتش، مانند اشکهای نامرئی، بر شیشههای تاریک مینشستند و تصویری دلتنگ از شبهای سرد و طولانی گذشته را به نمایش میگذاشتند. جونگکوک، با چای داغی که در دستش میلرزید، به عکس ات که روی میز چوبی قرار داشت، خیره ماند. پنج سال. پنج سالی که انگار در یک لحظه، از عطر خاطرات شیرین به بیابان سرد تبدیل شده بود.
ات، با چشمانی که همچون مهتابی شبهای پاییزی میدرخشید و خندهای که همچون نغمهی پرندهای شاد از روحش سر میگرفت، دیگر وجود نداشت. یخزده در دنیایی از خاطرات غرق شده. در خاطرات جونگ کوک.
آن موقع ها، عشقشان مثل شاخههای سبز و طراوت بخش در بهار بود. نغمههای عاشقانه در کافههای کوچک پاریس، قدم زدنهای بی انتها در خیابانهای پر جنب و جوش نیویورک، و لحظات خاطرهانگیز در زیر ستارههای شبانه، همه و همه به هم آمیخته بودند تا عشقی ناب و جاودانه را خلق کنند.
اما همانند تمام رویاهای زیبا، عشقشان هم با طوفانهای ناگهانی و طاقت فرسا روبرو شد. موج فاجعه، ناگهان به ساحل امن عشق آنها یورش برد. بیماری. ات مدتی در بیمارستان بود. به سختی میتوانست به حرفها و سخنان او گوش دهد. این لحظات به اندازه تمام دردهایی که جونگکوک در طول زندگی اش تجربه کرده بود، او را تسکین میداد.
اما ات که روزی نجواهای پر از عشقش را بر زبان راندن، حالا نوازنده بیصدای پیانو بود و قلبش، پر از رنج و غم بی پایان.
جونگکوک، با دستان لرزان، انگشتر طلای سادهای را که ات پیش از این از او گرفته بود. را بر انگشت اشاره اش میگذاشت. انگشتر، سرد بود، اما قلب جونگ کوک سردتر.
پارت بعد؟
جونگ کوک/ات
غمگین
باران، غریبانه و پیوسته، بر بام خانه میبارید. قطراتش، مانند اشکهای نامرئی، بر شیشههای تاریک مینشستند و تصویری دلتنگ از شبهای سرد و طولانی گذشته را به نمایش میگذاشتند. جونگکوک، با چای داغی که در دستش میلرزید، به عکس ات که روی میز چوبی قرار داشت، خیره ماند. پنج سال. پنج سالی که انگار در یک لحظه، از عطر خاطرات شیرین به بیابان سرد تبدیل شده بود.
ات، با چشمانی که همچون مهتابی شبهای پاییزی میدرخشید و خندهای که همچون نغمهی پرندهای شاد از روحش سر میگرفت، دیگر وجود نداشت. یخزده در دنیایی از خاطرات غرق شده. در خاطرات جونگ کوک.
آن موقع ها، عشقشان مثل شاخههای سبز و طراوت بخش در بهار بود. نغمههای عاشقانه در کافههای کوچک پاریس، قدم زدنهای بی انتها در خیابانهای پر جنب و جوش نیویورک، و لحظات خاطرهانگیز در زیر ستارههای شبانه، همه و همه به هم آمیخته بودند تا عشقی ناب و جاودانه را خلق کنند.
اما همانند تمام رویاهای زیبا، عشقشان هم با طوفانهای ناگهانی و طاقت فرسا روبرو شد. موج فاجعه، ناگهان به ساحل امن عشق آنها یورش برد. بیماری. ات مدتی در بیمارستان بود. به سختی میتوانست به حرفها و سخنان او گوش دهد. این لحظات به اندازه تمام دردهایی که جونگکوک در طول زندگی اش تجربه کرده بود، او را تسکین میداد.
اما ات که روزی نجواهای پر از عشقش را بر زبان راندن، حالا نوازنده بیصدای پیانو بود و قلبش، پر از رنج و غم بی پایان.
جونگکوک، با دستان لرزان، انگشتر طلای سادهای را که ات پیش از این از او گرفته بود. را بر انگشت اشاره اش میگذاشت. انگشتر، سرد بود، اما قلب جونگ کوک سردتر.
پارت بعد؟
- ۴.۸k
- ۱۷ اسفند ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط