پارت ۱۲
ویو جیمین
سریع به شوگا زنگ زدم و اونم خیلی سریع جواب داد!
€یه تار مو از سر میسو کم شه با من طرفی فهمیدی؟!(داد)
~خیلی خب آروم باش بیب فقط یه شوخی کوچیکه(نیشخند)
€چطور انقد میتونی ریلکس باشی آشغاللل تو یه پست بیشتر نیستی(داد)
~مافیا ها همینن دیگه..بنظرم تو با این رحم زیادت اصلا مافیا نیس..(با خنده)
€خفه شو عوضی(داد)
~خب؟..من بلایی سر میسو نیاوردم البته همین ایندفعه..دفعه بعد رو نمیتونم تضمین کنم پس خواستم رو عم..
گوشی رو روش قطع کردم..اصلا اون کیه که بخواد اینطوری اذیتم کنهه؟دیدم گوشیم زنگ خورد و خوشبختانه میسو بود
€الو میسو خوبییی؟؟
°خوبم جیمین چیزیم نیست فقط یه کامیون که با سرعت داشت میومد سمتم ترسیدم ولی اون از کنارم رد شد و خوشبختانه بهم صدمه ای نزد..(با بغض)
€خیلی خب خیالم راحت شد مطمئنی خوبی؟
°آره خوبم نگران نباش
€خوبه پس بیشتر مراقبت کن فعلا
°فعلا
بعد از اینکه از سلامتش اطمینان حاصل کردم از پله ها رفتم پایین سمت میز صبحانه نمیخواستم چیزی بخورم ولی چون پائولو رو دیدم رفتم سمت میز که اونم سرش رو برگردوند سمتم و با عصبانیت گف
$امشب قرار بود عروسی تو و میسو باشه چه گندی زدی که جئون تاریخ عروسی رو به تعویق انداخته هاا(داد)
سرم رو پایین انداختم چون واقعا شرمنده بودم تا خواستم چیزی از دیشب بگم گفت
$اصلا چرا دیشب رفتی کلاب از همه مهمتر چرا میسو داشت تنهایی برمیگشت عمارتشون هاا؟جواب منو بده؟
°را..راستش..پ..پدر..م..من
$چیه تو چی؟
°من میخام..ب..با یکی دیگه..از..ازدواج کنم..
$چییی اصلا کی بهتر از میسو؟؟(داد)
°م..من..می..میخوام..ب..با..کیم شوگا ازدواج کنم
ویو پائولو
چییی کیم شوگا پسر دشمنم جیمین میخاد با اون ازدواج کنه ولی این امکان نداره نباید بزارم حتی با اون روبه رو بشه..اصلا اونو از کجا میشناسه؟؟
$تو اونو از کجا میشناسی(نگران)
°دیشب تو کلاب اونو دیدم
$وایسا ببینم پس برای همین میسو رو اونطوری تنها گذاشتی؟؟
°نه..من..(پائولو حرفش رو قطع کرد)
$بسههه(داد)
°ولی..
$دیگه حق نداری اونو ببینی باورم نمیشه تو عاشق اون شدی؟؟
°ن..
$برا واقعا متاسفم همین الان برو تو اتاقت و تا نگفتم حق نداری بیای بیرون فهمیدی؟(داد)
ویو جیمین
ولی من اصلا شوگا رو دوست ندارم چرا نذاشت ادامه حرفمو بزنم و بگم که همش بخاطر میسوعه فقط با گفتن چشم به این بحث پایان دادم و رفتم تو اتاقم و نشستم توی یه گوشه و گریه کردم
°یعنی اگه بابای واقعیم بود بازم اینطوری قضاوتم میکرد؟(بغض سگی)
درسته من از بابای واقعیم بدم میاد اصلا متنفرم اصلا نمیشناسمش ولی اگه بود بازم اینطوری قضاوتم میکرد پائولو حتی نذاشت حرفم رو بزنم اصلا هیچ محبتی ندیدم من پدر واقعیم رو هیچوقت نمیبخشم هیچوقتتت
بعد گفتن اینا تو ذهنم بغضم کاملا ترکید و شروع کردم به گریه کردن...بعد ۱۵ مین شوگا بهم زنگ زد و جواب دادم
€چی میگی عوضی(با بغض)
~میخواستم بگم...وایسا ببینم تو داری گریه میکنی؟؟
همین حرفش کافی بود تا دوباره بغضم بترکه و شروع کنم به بلند بلند گریه کردن
~چیشده بیب بهم بگووو کی اذیتت کرده؟
€تو...تو اذیتم میکنی..من به پدرم گفتم که میخام با تو ازدواج کنم ولی اون قبول نکرد و حالا تو اتاق حبس شدم و همه اینا تقصیر توعه لعنتیه..حق نداری به میسو صدمه بزنی فهمیدی؟چون من دست خودم نیست که بخام باهات ازدواج کنم یا نه میفهمی؟،اصلا من تقصیری ندا..
~خیلی خب باشه باشه آروم باش
ویو شوگا
باورم نمیشه اون پسری که داشت سرم داد میزد و اونقد عصبی بود الان داره مثل ابر بهار گریه میکنه..سریع از اتاق کارم بیرون زدم و سوار ماشین شدم و روبه راننده گفتم
~برو عمارت جیمین
راننده: ولی قربان
~همین که گفتم..!!
....ادامه دارد.....
سریع به شوگا زنگ زدم و اونم خیلی سریع جواب داد!
€یه تار مو از سر میسو کم شه با من طرفی فهمیدی؟!(داد)
~خیلی خب آروم باش بیب فقط یه شوخی کوچیکه(نیشخند)
€چطور انقد میتونی ریلکس باشی آشغاللل تو یه پست بیشتر نیستی(داد)
~مافیا ها همینن دیگه..بنظرم تو با این رحم زیادت اصلا مافیا نیس..(با خنده)
€خفه شو عوضی(داد)
~خب؟..من بلایی سر میسو نیاوردم البته همین ایندفعه..دفعه بعد رو نمیتونم تضمین کنم پس خواستم رو عم..
گوشی رو روش قطع کردم..اصلا اون کیه که بخواد اینطوری اذیتم کنهه؟دیدم گوشیم زنگ خورد و خوشبختانه میسو بود
€الو میسو خوبییی؟؟
°خوبم جیمین چیزیم نیست فقط یه کامیون که با سرعت داشت میومد سمتم ترسیدم ولی اون از کنارم رد شد و خوشبختانه بهم صدمه ای نزد..(با بغض)
€خیلی خب خیالم راحت شد مطمئنی خوبی؟
°آره خوبم نگران نباش
€خوبه پس بیشتر مراقبت کن فعلا
°فعلا
بعد از اینکه از سلامتش اطمینان حاصل کردم از پله ها رفتم پایین سمت میز صبحانه نمیخواستم چیزی بخورم ولی چون پائولو رو دیدم رفتم سمت میز که اونم سرش رو برگردوند سمتم و با عصبانیت گف
$امشب قرار بود عروسی تو و میسو باشه چه گندی زدی که جئون تاریخ عروسی رو به تعویق انداخته هاا(داد)
سرم رو پایین انداختم چون واقعا شرمنده بودم تا خواستم چیزی از دیشب بگم گفت
$اصلا چرا دیشب رفتی کلاب از همه مهمتر چرا میسو داشت تنهایی برمیگشت عمارتشون هاا؟جواب منو بده؟
°را..راستش..پ..پدر..م..من
$چیه تو چی؟
°من میخام..ب..با یکی دیگه..از..ازدواج کنم..
$چییی اصلا کی بهتر از میسو؟؟(داد)
°م..من..می..میخوام..ب..با..کیم شوگا ازدواج کنم
ویو پائولو
چییی کیم شوگا پسر دشمنم جیمین میخاد با اون ازدواج کنه ولی این امکان نداره نباید بزارم حتی با اون روبه رو بشه..اصلا اونو از کجا میشناسه؟؟
$تو اونو از کجا میشناسی(نگران)
°دیشب تو کلاب اونو دیدم
$وایسا ببینم پس برای همین میسو رو اونطوری تنها گذاشتی؟؟
°نه..من..(پائولو حرفش رو قطع کرد)
$بسههه(داد)
°ولی..
$دیگه حق نداری اونو ببینی باورم نمیشه تو عاشق اون شدی؟؟
°ن..
$برا واقعا متاسفم همین الان برو تو اتاقت و تا نگفتم حق نداری بیای بیرون فهمیدی؟(داد)
ویو جیمین
ولی من اصلا شوگا رو دوست ندارم چرا نذاشت ادامه حرفمو بزنم و بگم که همش بخاطر میسوعه فقط با گفتن چشم به این بحث پایان دادم و رفتم تو اتاقم و نشستم توی یه گوشه و گریه کردم
°یعنی اگه بابای واقعیم بود بازم اینطوری قضاوتم میکرد؟(بغض سگی)
درسته من از بابای واقعیم بدم میاد اصلا متنفرم اصلا نمیشناسمش ولی اگه بود بازم اینطوری قضاوتم میکرد پائولو حتی نذاشت حرفم رو بزنم اصلا هیچ محبتی ندیدم من پدر واقعیم رو هیچوقت نمیبخشم هیچوقتتت
بعد گفتن اینا تو ذهنم بغضم کاملا ترکید و شروع کردم به گریه کردن...بعد ۱۵ مین شوگا بهم زنگ زد و جواب دادم
€چی میگی عوضی(با بغض)
~میخواستم بگم...وایسا ببینم تو داری گریه میکنی؟؟
همین حرفش کافی بود تا دوباره بغضم بترکه و شروع کنم به بلند بلند گریه کردن
~چیشده بیب بهم بگووو کی اذیتت کرده؟
€تو...تو اذیتم میکنی..من به پدرم گفتم که میخام با تو ازدواج کنم ولی اون قبول نکرد و حالا تو اتاق حبس شدم و همه اینا تقصیر توعه لعنتیه..حق نداری به میسو صدمه بزنی فهمیدی؟چون من دست خودم نیست که بخام باهات ازدواج کنم یا نه میفهمی؟،اصلا من تقصیری ندا..
~خیلی خب باشه باشه آروم باش
ویو شوگا
باورم نمیشه اون پسری که داشت سرم داد میزد و اونقد عصبی بود الان داره مثل ابر بهار گریه میکنه..سریع از اتاق کارم بیرون زدم و سوار ماشین شدم و روبه راننده گفتم
~برو عمارت جیمین
راننده: ولی قربان
~همین که گفتم..!!
....ادامه دارد.....
- ۷.۹k
- ۰۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط