¦↬📜🖇

¦↬📜🖇
‌‌
•.
‌گفت:ࢪنگ‌لباسا؎ پاسداࢪا چھ رنگہ
سبزیامشڪے!
گفتم:این لباسا عادت داࢪن همیشھ
خاڪےباشن
•.
‌
🖇📜¦↫ #چࢪیڪے
دیدگاه ها (۱)

داشتم با دوستم تلفنی حرف می‌زدم و همزمان با پسرم که از صبح ک...

پارت ۴/بازی بدون بازگشتچند تا بوق...جین:الو؟ ته تویی؟ته:تعجب...

P³⁴The name of the story: A Ruined, Forced Love(عشق تباه شده...

پارت۴:نمیدونم چقدر گذشته بود ولی با صدای مینهو پشت در اتاق ب...

سناریو تهیونگ

Forbidden Weaknessضعف ممنوعهفصل دومp.45(روایت از زبان ا.ت)چن...

آغوش ممنوعه🚫🫂🌌#part16چشاشو سگی کرد و بهم نگاه کرد بعدم راه ا...

گفت آخ آخ دلا از دست تنهایی به جونُم، گفتم منکه همه‌ی درونم ...

یه رفیق دارم که تقریباً هر سال میره کربلا؛از اون با مراما و ...

عزیز چشمای منتظرم، شهر من کوچیکه، چن تا خیابون بیشتر نیست. خ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط