چشمانت بی هیچ حرکتی مرا مات میکند،
چشمانت بی هیچ حرکتی مرا مات میکند،
لبانم ناخواسته نامت را پیاپی تکرار میکند، باز هم روانه میشوم به سمت پرتگاه تو،
باز هم تلوتلو خوران میرسم به چشمهای تو،
من تو را با همه حواس خود درک میکنم ،
می چشم می بویم و لمس میکنم ،
پلک هم نمی زنم وقت با تو بودنم،
لحظه های بی تو را کسر میکنم از حساب زنده ماندم،
در تمام طول بودنت
می هراسم از زمان رفتنت،
بی امان ضربه میزنم به پیکرم باورم شود که در کنار تو منم،
چکه چکه اشکهای من پشت پای تو میچکند،
برگشتنت را چه کودکانه انتظار میکشند،
من تو را آفریدگار خود صدا میکنم و به تو وقت رفتنت تا به سان نقطه ای شوی نگاه میکنم
لبانم ناخواسته نامت را پیاپی تکرار میکند، باز هم روانه میشوم به سمت پرتگاه تو،
باز هم تلوتلو خوران میرسم به چشمهای تو،
من تو را با همه حواس خود درک میکنم ،
می چشم می بویم و لمس میکنم ،
پلک هم نمی زنم وقت با تو بودنم،
لحظه های بی تو را کسر میکنم از حساب زنده ماندم،
در تمام طول بودنت
می هراسم از زمان رفتنت،
بی امان ضربه میزنم به پیکرم باورم شود که در کنار تو منم،
چکه چکه اشکهای من پشت پای تو میچکند،
برگشتنت را چه کودکانه انتظار میکشند،
من تو را آفریدگار خود صدا میکنم و به تو وقت رفتنت تا به سان نقطه ای شوی نگاه میکنم
- ۷۸۵
- ۱۵ مهر ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط