{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نوری در دنیای مرده ها

نوری در دنیای مرده ها
پارت ¹
ویو یونا

امروز باید برم مدرسه وایییی از مدرسه متنفرم اوو سلام من لی یونا هستم از دیدنت خوشبختم.

دارم میرم مدرسه ولی به بخاطر تهیونگ هم هست و آره تهیونگ دوست پسر من هست و خیلی دوسش دارم اونم منو دوست داره و ۱۹ سالم هست.

ویو نویسنده: دخترک به ساختمان مدرسه رسید رفت داخل سالن اصلی مدرسه که پسرک رو دید.

ویو یونا

داشتم میرفتم مدرسه که تهیونگ رو دیدم که دویدم سمتش.

که دستش رو باز کرد و من خودمو انداختم داخل بغلش چرخی خورد.

یونا: عشقم سلام صبح بخیر.

تهیونگ: سلام زندگیم صبح توهم بخیر خوبی؟

یونا:آره بابا خوبم.

که تهیونگ بوسه ای به دستم زد.

بعد دستم رو گرفت و منو و همراهی کرد سمت کلاس.

رفتیم داخل کلاس که مثل همیشه شلوغ بود که رفتم سمت صندلیم نشستم.

هایون: سلام گاو چطوری؟

یونا:سلام خر ممنونم سلامتی تو خوبی؟

هایون:آره خوبم.

که معلم اومد بچه ها بلند شودند.

معلم:بشینید.

که نشستیم.

معلم:سلام بچه ها صبح بخیر خوب دفتر ریاضی توم رو بیرون بیارین و درس دیروز رو مرور کنیم.

بچه ها همه:اوفففف نههه

معلم:هیسسس همین که هست!

که معلم شروع کرد درس دادند که یهو صدای جیغی اومد.

ویو تهیونگ

معلم وسط درس بود که صدای جیغی اومد همه ترسیده بودیم که نگاه یونا کردم.

و سریع رفتم سمتش که اتفاقی براش نیوفته.

تهیونگ:یونا آروم باش من میرم نگاه میکنم میام.

یونا:نه نه تهیونگ نرو!!

که بوسه ای به پیشونی زدم که بگم برمیگردم و رفتم سمت در و آروم باز کردم نگاه بیرون کردم.

که یک پسر روی یک دختر خیمه زده بود و داشت کاری میکرد.

که سریع رفتم سمتش گرفتمش و هلش دادم اونور.

که دیدم گردنه دختر پره خونهِ و دختره رو بلند کردم.

تهیونگ:خوبی با توعم.

که نگاه پسره کردم پر خون بود که حمله بهم کرد.

که چشم هاش سفید بود که هلش دادم و دختره رو گرفتم و سریع رفتم سمت کلاس و درو بستم.

داشتم نفس نفس میزدم.

معلم:بچه ها چی شوده دخترم حالت خوبه.

که دختره حمله به معلم کرد.

که بچه ها جیغ زدند آروم رفتم سمتش که دختره نگاه یک دانش آموز دیگه کرد حمله کرد.

که سریع رفتم سمت یونا دستش رو گرفتم و از اونجا دور شودیم.

وایی وای وای نه که داخل سالن اصلی پر از اون ها بود که رفتم سمت یکی ار اتاق ها و درو سریع بستم قفل کردم.

برگشتم سمت یونا.

صورتش رو با دستم قاب گرفتم.

تهیونگ:یونا یونا تو حالت خوبه نترسیدی؟؟

تهیونگ:چرا رنگت پریده بگو؟؟؟

یونا:هیچی فقط ترسیدم.

که بغلش کردم و سرش رو به سینم چسبوندم.

تهیونگ: باشه باشه نترس من اینجام باشه.

آروم داخل گوشش گفتم مثل یک نجوا.

یونا:اون اون چی بود تهیونگ؟

تهیونگ:نمیدونم نمیدونم.

که صدای تق تق تق اومد.

یونا:تهیونگ.

که رفتم سمت در و....

ادامه دارد...

خوب بگید خوبه ادامه بدم یا نه روک بگین خوب؟

بوس بهتون💋
دیدگاه ها (۰)

رمان :(تا وقتی که عاشقت شدم )^_^

پارت 2کمکش کردم برگه هاش رو جمع کنه و سریع دوئیدم سمت کلاس ...

《وقتی برات قلدری میکرد ولی...》پارت ²ویو تهیونگ اصلا به حرف ه...

وقتی بچه دارین ولی . ....هوفی کشیدم، جیغ دوباره ی سول بلند ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط