part69
پ
ویو جونگکوک
چشمهام روی صفحهی گوشی قفل شده بود. پیام آخر هنوز توی ذهنم تکرار میشد. "رئیست، ا/ت. و گذشتهش چیزی نیست که فکر میکنی..."
نفس عمیقی کشیدم و شمارهی فرد مورد نظر رو گرفتم. چند بوق خورد و بعد صدای آروم و خونسردش توی گوشم پیچید.
"منتظر تماس بودم، رئیس."
"حرف بزن." لحنم بیاحساس بود، ولی درونم پر از سوال.
"اطلاعاتی که خواستی رو پیدا کردم. ولی فکر نکنم دوست داشته باشی بشنوی."
"من خودم تصمیم میگیرم چی رو دوست دارم یا نه." صدایم سرد بود. "فقط بگو."
طرف مقابل مکث کوتاهی کرد و بعد با صدایی که معلوم بود از لذت بردن از بازی لذت میبره، گفت:
"رئیست فقط یه رئیس نیست، جونگکوک. اون کسیه که قبلاً همه چیزش رو از دست داده. و حالا داره بازی جدیدی رو شروع میکنه. یه بازی که تو هم توش مهرهای، نه بازیکن اصلی."
دستام مشت شد. "واضحتر بگو."
"بذار اینطور بگم..." طرف مقابل نفسش رو بیرون داد. "ا/ت برای اون یه مهرهس. نه یه همکار، نه یه کارمند... چیزی که تو بینشون میبینی، فقط یه پوستهس. اصل ماجرا هنوز شروع نشده."
پلک زدم. این یعنی چی؟
"ا/ت قراره چه نقشی توی این بازی داشته باشه؟" لحنم جدیتر شد.
"این همون چیزیه که باید بفهمی، رئیس." طرف مقابل پوزخندی زد. "ولی یه چیز رو بدون... تو این بازی، یا شکارچی میشی، یا شکار."
گوشی رو قطع کردم. نگاه سردم به خیابون افتاد. انگشتهام رو روی فرمون فشار دادم.
پس اینطور... ا/ت یه چیزی رو از من پنهون کرده. و من نمیذارم این ماجرا همینطور بمونه.
ویو ا/ت
دستم رو روی پیشونیم گذاشتم و نفسم رو بیرون دادم. توی دفتر رئیس نشسته بودم و احساس میکردم یه طوفان نامرئی داره دورم میچرخه.
"حالت خوبه؟" صدای رئیس باعث شد سرم رو بلند کنم. نگاهش مثل همیشه نافذ و دقیق بود.
"آره، فقط... خستهم." یه لبخند مصنوعی زدم.
"خسته از چی؟ از اینکه گذشتهت داره خودش رو تکرار میکنه؟"
چشمام برای یه لحظه گرد شد.
اون... چی گفت؟
رئیس پوزخند زد و صندلیش رو عقب برد. "میدونی، بعضی وقتا آدمها فکر میکنن میتونن از گذشتهشون فرار کنن. ولی حقیقت اینه که گذشته همیشه یه راهی برای برگشتن پیدا میکنه."
گلوم خشک شد. "من از چیزی فرار نکردم."
"مطمئنی؟"
نگاهش مستقیم توی چشمام بود. یه چیزی توی اون نگاه باعث شد قلبم تندتر بزنه.
چی میدونست؟ چقدر از گذشتهی من خبر داشت؟
و مهمتر از همه... جونگکوک قراره کی این حقیقت رو بفهمه؟
ویو جونگکوک
چشمهام روی صفحهی گوشی قفل شده بود. پیام آخر هنوز توی ذهنم تکرار میشد. "رئیست، ا/ت. و گذشتهش چیزی نیست که فکر میکنی..."
نفس عمیقی کشیدم و شمارهی فرد مورد نظر رو گرفتم. چند بوق خورد و بعد صدای آروم و خونسردش توی گوشم پیچید.
"منتظر تماس بودم، رئیس."
"حرف بزن." لحنم بیاحساس بود، ولی درونم پر از سوال.
"اطلاعاتی که خواستی رو پیدا کردم. ولی فکر نکنم دوست داشته باشی بشنوی."
"من خودم تصمیم میگیرم چی رو دوست دارم یا نه." صدایم سرد بود. "فقط بگو."
طرف مقابل مکث کوتاهی کرد و بعد با صدایی که معلوم بود از لذت بردن از بازی لذت میبره، گفت:
"رئیست فقط یه رئیس نیست، جونگکوک. اون کسیه که قبلاً همه چیزش رو از دست داده. و حالا داره بازی جدیدی رو شروع میکنه. یه بازی که تو هم توش مهرهای، نه بازیکن اصلی."
دستام مشت شد. "واضحتر بگو."
"بذار اینطور بگم..." طرف مقابل نفسش رو بیرون داد. "ا/ت برای اون یه مهرهس. نه یه همکار، نه یه کارمند... چیزی که تو بینشون میبینی، فقط یه پوستهس. اصل ماجرا هنوز شروع نشده."
پلک زدم. این یعنی چی؟
"ا/ت قراره چه نقشی توی این بازی داشته باشه؟" لحنم جدیتر شد.
"این همون چیزیه که باید بفهمی، رئیس." طرف مقابل پوزخندی زد. "ولی یه چیز رو بدون... تو این بازی، یا شکارچی میشی، یا شکار."
گوشی رو قطع کردم. نگاه سردم به خیابون افتاد. انگشتهام رو روی فرمون فشار دادم.
پس اینطور... ا/ت یه چیزی رو از من پنهون کرده. و من نمیذارم این ماجرا همینطور بمونه.
ویو ا/ت
دستم رو روی پیشونیم گذاشتم و نفسم رو بیرون دادم. توی دفتر رئیس نشسته بودم و احساس میکردم یه طوفان نامرئی داره دورم میچرخه.
"حالت خوبه؟" صدای رئیس باعث شد سرم رو بلند کنم. نگاهش مثل همیشه نافذ و دقیق بود.
"آره، فقط... خستهم." یه لبخند مصنوعی زدم.
"خسته از چی؟ از اینکه گذشتهت داره خودش رو تکرار میکنه؟"
چشمام برای یه لحظه گرد شد.
اون... چی گفت؟
رئیس پوزخند زد و صندلیش رو عقب برد. "میدونی، بعضی وقتا آدمها فکر میکنن میتونن از گذشتهشون فرار کنن. ولی حقیقت اینه که گذشته همیشه یه راهی برای برگشتن پیدا میکنه."
گلوم خشک شد. "من از چیزی فرار نکردم."
"مطمئنی؟"
نگاهش مستقیم توی چشمام بود. یه چیزی توی اون نگاه باعث شد قلبم تندتر بزنه.
چی میدونست؟ چقدر از گذشتهی من خبر داشت؟
و مهمتر از همه... جونگکوک قراره کی این حقیقت رو بفهمه؟
- ۱۲.۰k
- ۱۴ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط