فیک تهیونگ( پروانه سیاه) پارت ۵۱
یه لبخند ضایع زدم و گفتم:
یورا: امممم.....چیزه یه سوال....اینا کین؟
بلک: کیا؟
یورا: همینا دیگه اینایی که توی کامپیوتر هستن و خواهر خوشگلت داره جاسوسیشون رو میکنه.
بلک: همونطور که داری میگی خواهر خوشگلم داره جاسوسی میکنه.....در ضمن یورا ببین....من اینجا پسر خاله ی تو نیستم....توهم الان خونه ی خالت نیستی....حواست به رفتار و کارهایی که میکنی باش چون ممکنه با یه حرکت یا یه حرف اشتباه هم خودتو و هم مارو بدبخت کنی!....ها اینم یادت نره که.....
حرفش قطع شد و کمی مکث کرد و دوباره ادامه داد اما خیلی آروم.
یه جور این حرف رو زمزمه وار بهم گفت که کسی متوجه نشه به خصوص اون دختر خاله نچَسپی که دارم.
بلک: ببین سعی کن سرت توی کار خودت باشه آخه ا.ت دیگه اون دختری که تو هشت سال پیش دیدی نیست فهمیدی.
آها حواست باشه سعی کن سوتی ندی من رو باید حتما به اسم بلک صدا کنی.....و تا جای ممکن به ا.ت نزدیک نشو....و اگه باهاش حرف میزنی سعی کن اصلا به اسمش و چیزه دیگه ای صداش نکنی....فقط حرفت رو بزن برو.
یورا: ای بابا مگه پادگان اینجا!
بلک: انگاری هست.
یورا:هوففف...باشه حواسم هست حالا برو.
بلک رفت.
حالا من موندم و این اتاق شبیه به شکنجه گاه.
روی صندلی جلوی میز نشستم و تمام مانیتور های روبه روم رو زیر نظر گرفتم.
واووو یه چند تا پسر دیدم.....اصلا ماشالا دارن...جون بابا اینا چین دیگه....به قرآن شبیه این آرتیست های فیلما هستن.....فکر کن مامان باباشون چی بودن که خودشون این شدن.....ای خدا بی پدر تو کی هستی چرا انقدر کراشی!.......عههه یورا چی میگی توهم خل شدی انگار.....آخه من چیکار به پسر مردم دارم.....خدا برای صاحبش نگهش داره(😂)....از بین اون همه آدم هایی که اونجا بودن فقط یه پسر و یه دختر چشمم رو گرفتن!
پسره که انگار یه چیزی بدجور ذهنش رو درگیر کرده و فقط به یه گوشه خیره شده و دستش تکیه ی صورتش بود.
جون بابا.....رسماً انگار اثر هنری.....ای بر مرده و زندت لعنت یورا...که نمیتونی جلوی این کراش زدنات رو بگیری.
اما دختر پشتش به من بود کامل نمیتونستم صورتش رو ببینم.
اما انگاری به شدت سردرگم و پریشون شده.
ببینم پروانه سیاه ایندفعه چه بازی راه انداختی!
به تمام آدم هایی که توی اون مانیتور بودن خیره شدم.
رسماً انگار وسط یه بازی گیر افتادیم.....نه بازی که نه.....بهتر بگم انگاری واقعا افتادیم توی دنیای اسکویید گیم!
اره زندگی ما دقیقا تبدیل شده به بازی اسکویید گیم....بعضی هاشون سعی میکنن دفاعی عمل کنن....بعضی از اونا هم دارن بازی رو تهاجمی ادامه میدن.....اما مهم تر از همه....همشون دارن سعی میکنن از بازی که ا.ت ساخته برنده بیرون بیان!
همشون دارن تلاش میکنن....ایندفعه با قانون های پروانه سیاه بازی رو ادامه بدن....پروانه سیاه.....ایندفعه چه خوابی برای این بازیکن هات دیدی....قربانی بعدی داستانت کیه؟!
هه....مثال قشنگی زدم....اره اسکویید گیم!....ما بازیکن....و تو رئیس بازی....باور کن میتونیم از داستان زندگیت یه کتاب بنویسیم....همیشه ته بازی های اسکویید گیم بعضی ها حذف میشدن....بعضی ها میمردن!.....حالا توی این نِوِل از بازی چه اتفاقی قراره بیوفته؟
امیدوارم.....دیگه ته این بازی کسی نمیره!..چون من به اندازه کافی مرگ دیدم!....چه مرگ فیزیکی....چه مرگ روحی....همش رو دیدم....اما دیگه نمیخوام ببینم.....حمله بعدی از کیه؟
ا.ت داره آدم های زندگیش رو امتحان میکنه....با بازی دادنشون!.....به گمونم حمله بعدی از خودته!
تو قانونت همینه.....همیشه وقتی میخوای انتقام بگیری یا توطئه کنی....اول با روانشون بازی میکنی بعد ادامه میدی.
تو هر چقدر میخوای تبدیل به دختر بی رحمی شو اما نمیتونی از عزیزات بگذری!
پس بهت اعتماد میکنم پروانه ی سیاه!
خب شروع میکنیم!
«تهیونگ»
...............................
ادامه دارد........
ببین خدایی سره این پارت پدرم در اومد🙄 کامنت ها و لایک هاتون خوشحالم میکنه🥂
ماچ به کلتون:)🦋
یورا: امممم.....چیزه یه سوال....اینا کین؟
بلک: کیا؟
یورا: همینا دیگه اینایی که توی کامپیوتر هستن و خواهر خوشگلت داره جاسوسیشون رو میکنه.
بلک: همونطور که داری میگی خواهر خوشگلم داره جاسوسی میکنه.....در ضمن یورا ببین....من اینجا پسر خاله ی تو نیستم....توهم الان خونه ی خالت نیستی....حواست به رفتار و کارهایی که میکنی باش چون ممکنه با یه حرکت یا یه حرف اشتباه هم خودتو و هم مارو بدبخت کنی!....ها اینم یادت نره که.....
حرفش قطع شد و کمی مکث کرد و دوباره ادامه داد اما خیلی آروم.
یه جور این حرف رو زمزمه وار بهم گفت که کسی متوجه نشه به خصوص اون دختر خاله نچَسپی که دارم.
بلک: ببین سعی کن سرت توی کار خودت باشه آخه ا.ت دیگه اون دختری که تو هشت سال پیش دیدی نیست فهمیدی.
آها حواست باشه سعی کن سوتی ندی من رو باید حتما به اسم بلک صدا کنی.....و تا جای ممکن به ا.ت نزدیک نشو....و اگه باهاش حرف میزنی سعی کن اصلا به اسمش و چیزه دیگه ای صداش نکنی....فقط حرفت رو بزن برو.
یورا: ای بابا مگه پادگان اینجا!
بلک: انگاری هست.
یورا:هوففف...باشه حواسم هست حالا برو.
بلک رفت.
حالا من موندم و این اتاق شبیه به شکنجه گاه.
روی صندلی جلوی میز نشستم و تمام مانیتور های روبه روم رو زیر نظر گرفتم.
واووو یه چند تا پسر دیدم.....اصلا ماشالا دارن...جون بابا اینا چین دیگه....به قرآن شبیه این آرتیست های فیلما هستن.....فکر کن مامان باباشون چی بودن که خودشون این شدن.....ای خدا بی پدر تو کی هستی چرا انقدر کراشی!.......عههه یورا چی میگی توهم خل شدی انگار.....آخه من چیکار به پسر مردم دارم.....خدا برای صاحبش نگهش داره(😂)....از بین اون همه آدم هایی که اونجا بودن فقط یه پسر و یه دختر چشمم رو گرفتن!
پسره که انگار یه چیزی بدجور ذهنش رو درگیر کرده و فقط به یه گوشه خیره شده و دستش تکیه ی صورتش بود.
جون بابا.....رسماً انگار اثر هنری.....ای بر مرده و زندت لعنت یورا...که نمیتونی جلوی این کراش زدنات رو بگیری.
اما دختر پشتش به من بود کامل نمیتونستم صورتش رو ببینم.
اما انگاری به شدت سردرگم و پریشون شده.
ببینم پروانه سیاه ایندفعه چه بازی راه انداختی!
به تمام آدم هایی که توی اون مانیتور بودن خیره شدم.
رسماً انگار وسط یه بازی گیر افتادیم.....نه بازی که نه.....بهتر بگم انگاری واقعا افتادیم توی دنیای اسکویید گیم!
اره زندگی ما دقیقا تبدیل شده به بازی اسکویید گیم....بعضی هاشون سعی میکنن دفاعی عمل کنن....بعضی از اونا هم دارن بازی رو تهاجمی ادامه میدن.....اما مهم تر از همه....همشون دارن سعی میکنن از بازی که ا.ت ساخته برنده بیرون بیان!
همشون دارن تلاش میکنن....ایندفعه با قانون های پروانه سیاه بازی رو ادامه بدن....پروانه سیاه.....ایندفعه چه خوابی برای این بازیکن هات دیدی....قربانی بعدی داستانت کیه؟!
هه....مثال قشنگی زدم....اره اسکویید گیم!....ما بازیکن....و تو رئیس بازی....باور کن میتونیم از داستان زندگیت یه کتاب بنویسیم....همیشه ته بازی های اسکویید گیم بعضی ها حذف میشدن....بعضی ها میمردن!.....حالا توی این نِوِل از بازی چه اتفاقی قراره بیوفته؟
امیدوارم.....دیگه ته این بازی کسی نمیره!..چون من به اندازه کافی مرگ دیدم!....چه مرگ فیزیکی....چه مرگ روحی....همش رو دیدم....اما دیگه نمیخوام ببینم.....حمله بعدی از کیه؟
ا.ت داره آدم های زندگیش رو امتحان میکنه....با بازی دادنشون!.....به گمونم حمله بعدی از خودته!
تو قانونت همینه.....همیشه وقتی میخوای انتقام بگیری یا توطئه کنی....اول با روانشون بازی میکنی بعد ادامه میدی.
تو هر چقدر میخوای تبدیل به دختر بی رحمی شو اما نمیتونی از عزیزات بگذری!
پس بهت اعتماد میکنم پروانه ی سیاه!
خب شروع میکنیم!
«تهیونگ»
...............................
ادامه دارد........
ببین خدایی سره این پارت پدرم در اومد🙄 کامنت ها و لایک هاتون خوشحالم میکنه🥂
ماچ به کلتون:)🦋
- ۲۴.۲k
- ۱۲ مرداد ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط