شاهکاری به نام دروغ

🎭A masterpiece called a lie🎭
پارت بیست و پنجم🔍
این قسمت=[وضعیت مرگبار]

یهو کیفم از دستم سر خورد و شنود لعنتی، درست وسط سالن پر از آدم، با صدایی که انگار از اعماق زمین می‌اومد، روی زمین مرمروبراق افتاد و چرخید.
من هم که از شدت ترس و تلاش برای نجات دادن تهیونگ، تعادلم رو از دست داده بودم، درست روی صورتش فرود اومدم. صورت جذاب و بی‌نقص تهیونگ، با پیشونی من یکی شد!

-"آخ..."

صدای تهیونگ زیر صدای جیغ‌های مهمونا گم شد
در حالی که همه‌ی چشم‌ها به ما بود،نه به خاطر شلیک، بلکه به خاطر این که یه خدمتکار، وسط مهمونی روی صورت رئیس مافیا افتاده بود!‌
با تمام توانم تلاش کردم خودمو عقب بکشم. اما درست همون لحظه، صدای شلیک دوم اومد.
این‌بار هدف، مستقیم به سمت ما بود. غریزه‌ی پلیسیم قبل از مغزم عمل کرد. به جای اینکه فرار کنم، دستمو دور گردن تهیونگ حلقه کردم و با تمام قدرتی که توی اون پاشنه‌های بلند داشتم، اون رو به سمت میز سنگین کنارمون کشیدم.
*ترااااخ!*
گلوله به جای بدن ما، به ستون چوبی‌ پشت سرمون خورد. سرم رو به سینه‌ی تهیونگ فشار دادم، در حالی که قلبم داشت از سینم بیرون می‌زد.
سکوتِ مرگباری برای چند ثانیه برقرار شد؛ فقط صدای نفس‌نفس زدن‌های من و تهیونگ می‌اومد. من هنوز رویِ اون بودم، صورتم به صورتش چسبیده بود و چشمام تو چشماش قفل شده بود. یه حالت عجیبی بین ترس، هیجان و یه چیزِ دیگه که شاید می‌شد اسمش رو احمق بودن گذاشت،بینمون بود.
تهیونگ، با همون نگاه تیز و خشمگین، به من خیره شده بود. اما یه چیزِ عجیب توی نگاهش بود... انگار یه لحظه فراموش کرده بود که اون تک‌تیرانداز کجاست.

-"یونسو...تو...شنود رو انداختی زمین، یا خودت رو؟"

قبل از اینکه بتونم جواب بدم، صدای فریاد نگهبان‌ها و صدای پا کشیدن اسلحه بلند شد. تهیونگ با یه حرکت سریع، من رو از زیر خودش بیرون کشید (اهم اهم،به خدا منظور بدی ندارما😅😂) و با یه دست، منو پشت میز‌سنگین خودش پناه داد.

-"ساکت باش و همین‌جا بمون."

لحنش دوباره همون رئیس بی‌رحم شد

-"اگه می‌خوای زنده بمونی، نباید حتی یه نفسم بکشی. و اگه یه بار دیگه جلوی چشم من افتادی و اون شنود رو انداختی زمین... خودم میکشمت، نه اون تک‌تیرانداز!"

منی که از شدت هیجان و ترس می‌لرزیدم، فقط تونستم با چشم‌ها بگم:چاکریم قربان!
در حالی که تهیونگ با یه دستش اسلحه رو از زیر کتش در می‌آورد و با اون چشمای مرگبارش به سمت بالکن نگاه می‌کرد،من همون‌طور که پشت میز مچاله شده بودم، به این فکر می‌کردم که:لعنتی، من الان باید از این آدم محافظت کنم یا از جانب تهیونگ محافظت بشم؟ و اصلاً چطوری قراره این شنود مچاله شده رو دوباره جمع کنم بدون اینکه بفهمه من جاسوسم؟!

🏴‍☠️ادامه دارد...🏴‍☠️
#A_masterpiece_called_a_lie
دیدگاه ها (۸)

((جوانه عشق در قلبی سنگی))part:14بعد از شکسته شدن شیشه های ک...

پارت ۵۸

***### 🖤 **رمان: ازدواج اجباری با یک مافیا**### **پارت ۲: هن...

dark life = 35تهیونگ سیگارش رو انداخت روی زمین. با پاشنه کفش...

پارت ۲۰ سعی کردم دستگیره رو دوباره فشار بدم، ولی انگار قفل ش...

**پارت ۱۸**در با صدایِ انفجاری باز شد و نورِ تندِ چراغ‌هایِ ...

Cold melody part 10صبح شد، اما نه اون صبح‌هایِ درخشان. استود...

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟒ویو اِریامرد اسلحه رو دوباره بالا آورد...

### پارت ۷: شبِ ربایشنیمه‌شب بود. بارون بند نیامده بود و قطر...

پارت ۸: جنگِ جهانیِ خوابگاه!هنوز چمدونم رو زمین نذاشته بودم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط