فیک تهیونگ(پروانه سیاه) پارت ۴۵
که کاملا بر خلاف تصورم دره اتاق رو بست و اومد خودشو روی تخت پهن کرد.
صدای نفس های پی در پی رو میشنیدم معلومه کاملا خستس.
اما آقای کیم به من ربطی نداره حالا حالا ها باید بکشی.(ای زهر مار چقد بیرحمی😐)
داشتم سعی میکردم خونسردیم رو حفظ کنم که از شانس خرابم پاهام محکم خورد به میز و از خودش صدا تولید کرد.
آخه ا.ت چی میشه تو فقط یه بار شانس بیاری. آخه چیزی از کائنات کم میشه اگه میخوای یکاری بکنی رو خیلی راحت و بدون دردسر انجامش بدی.
مشخص بود تهیونگ شک کرده بلند شد و داشت نزدیک میشد.
تقریباً سایه اش رو میدیدم.
همینطور داشت نزدیک میشد که گوشیش زنگ خورد.
داشت با تلفن حرف میزد بعد هم گذاشت رفت.
اخیش رفت راحت شدم.
تا اومدم بگم شانس بهم رو کرد که یهو تهیونگ و چهار تا مرد دیگه وارد اتاق شدن.
تهیونگ گفت:
تهیونگ: متاسفم اگه یکم دور و برتون شلوغه.
بعد نشستن سعی کردم قشنگ متوجه بشم که چی میگن شاید بدرد خورد.
یه مدتی میشد که داشتن حرف میزدن و منم هنوز زیر میز مونده بودم که یهو قامت رعنای آقای کیم ظاهر شد.
و اومد پشت میز نشت.
قلبم محکم میکوبید به قفسه سینم.
معلوم نبود چه بلایی سرم میومد.
همونطور که استرس میکشیدم توی دلم کلی به الکس فوش دادم.
الان باید چه غلطی بکنم ای خدا.
بعد از یکی دو ساعت تهیونگ پاشد رفت منم فقط باید نقشه فرار رو از این جهنم بکشم.
«الکس»
هنوز بخاطر حرفایی که ا.ت زد مونده بودم. این دختره چش شده بود.
یعنی چی حلوای ختم با تو مگه اون داخل چه خبره.
الان یه چند ساعتی رفته داخل چرا انقدر دیر کرده فقط رفت دوتا برگه برداره بیاد.
دیگه داشتم نا امید میشدم. که یهو یکی از کنار ماشین با سرعت نور رد شد.
حقیقتا ترسیدم انقد سریع میرفت.
یه نگاه انداختم وایسا احیانا اون ا.ت نبود.
یکم که دقت کردم آره خودش بود ولی چرا داشت میدویید با ماشین حرکت کردم که رفت داخل یه کوچه تنگ و تاریک اره حالا مطمئن شدم خودش بود.
بهش علامت دارم که بیاد بشینه سریع اومد داخل نشست و ماسکشو داد بالا.
عرق از پیشونیش میریخت راستش خندم گرفت و نتونستم جلو خندم رو بگیرم و زدم زیر قهقهه.
که یهو جعبه دستمال داخل ماشین به سمتم پرت شد.
شانس آوردم که جا خالی دادم. گفتم:
الکس: اوه اگه جا خالی نداده بودم حتما
هد شات شده بودم.
ا.ت: الکس ببین به خدا الان یه بلایی سرت میارم که مرغ های آسمون به حالت گریه کنن.
الکس: خیلی خب باشه برگه هارو آوردی.
ا.ت: به بدبختی
الکس: مگه اون داخل چی بود که باعث شده عرق از پیشونی تو بریزه.
ا.ت: هیچی جدا تا دم مرگ رفتم و برگشتم.
الکس: باشه حالا بزار بریم خونه فردا کار رو شروع میکنیم.
«جیسون»
نمیدونم به تهیونگ بگم یا نه احساس کردم داخل خونه یه آدم سیاه پوش عجیب دیدم.
وای میگما نکنه همه ی اینا زیر سره اونه.
خواستم برم اما انگاری زیادی مجهز بود ترسیدم.
وای خدا الان بهش بگم یا نه.
رفتم پایین نشستم از قیافه غصب زده تهیونگ تا قیافه متفکر بقیه کنجکاو شدم ببینم که چه خبره.
قطعا که قضیه ربط به همین امشب داره.
عمارت توی سکوت بود که زنگ در خورد رفتم درو باز کردم که جیمین رو دیدم.
با چند تا برگه توی دستش اومد.
«میون»
توی خونه رژه میرفتم و دستم روی شقیقم بود.
که صدای در اومد و الکس وارد شد یه خنده از سره حرص کردم و گفتم: الکس تا الان کجا بودی خواهرت مرده تو خبر داری.
قیافش خنثی بود و این اعصابم رو داغون میکرد.
میشا صداش در اومد: میشه یکم آروم باشید میون بسه توهم انقد این وسط راه نرو سر گیجه گرفتم.
الکس با همون قیافه خنثی گفت: یونا رو کجا بردی؟
میون: یه جای خوب
الکس: گفتم کجاست؟
میون: منم گفتم به شما ربطی نداره که یونا کجاست چند بار اینو بگم یونا تاوان پس میده.
الکس: تهیونگ داره در به در دنبال یونا میگرده بهتره کاره اضافه ای نکنی.
میون یه خنده شیطانی کرد و گفت: اگه بکنم چی؟!
«الکس»
میون دیوونه شده ترسیدم که نکنه بلایی سره یونا بیاره اگه یونا طوریش بشه رسماً جنگ میشه.
از تهیونگ تا ا.ت گرفته تا کل مافیا ها یه جنگ بزرگ راه میوفته.
گفتم: یعنی چی؟
میخوای چیکار کنی؟
یه پوزخند زد و گفت: امممم اون به من و یونا مربوطه.
تهیونگ هم هیچ کاری نمیتونه بکنه وقتی عشقش پیشه منه
میون امید وارم دیوونگی نکنی.
«یونا»
در به در دنبال یه راه فرار میگشتم اما نه این میون فکر همه جارو کرده.
که یکی از نگهبان ها با یه تلفن تو دست اومد داخل.
گوشی رو داد دستم برداشتم و گفتم:بله؟
یهو یه صدای خیلی عجیب شنیدم.
که با حرفی که زد خشک موندم جوابی نداشتم.
چه خبر شده بود این یارو کیه!؟
ادامه دارد..........
لطفاً نظراتتون رو بنویسید خوشحال میشم:)
لایک هم یادتون نره ❤️
خدافظ ✋🏻🤍
صدای نفس های پی در پی رو میشنیدم معلومه کاملا خستس.
اما آقای کیم به من ربطی نداره حالا حالا ها باید بکشی.(ای زهر مار چقد بیرحمی😐)
داشتم سعی میکردم خونسردیم رو حفظ کنم که از شانس خرابم پاهام محکم خورد به میز و از خودش صدا تولید کرد.
آخه ا.ت چی میشه تو فقط یه بار شانس بیاری. آخه چیزی از کائنات کم میشه اگه میخوای یکاری بکنی رو خیلی راحت و بدون دردسر انجامش بدی.
مشخص بود تهیونگ شک کرده بلند شد و داشت نزدیک میشد.
تقریباً سایه اش رو میدیدم.
همینطور داشت نزدیک میشد که گوشیش زنگ خورد.
داشت با تلفن حرف میزد بعد هم گذاشت رفت.
اخیش رفت راحت شدم.
تا اومدم بگم شانس بهم رو کرد که یهو تهیونگ و چهار تا مرد دیگه وارد اتاق شدن.
تهیونگ گفت:
تهیونگ: متاسفم اگه یکم دور و برتون شلوغه.
بعد نشستن سعی کردم قشنگ متوجه بشم که چی میگن شاید بدرد خورد.
یه مدتی میشد که داشتن حرف میزدن و منم هنوز زیر میز مونده بودم که یهو قامت رعنای آقای کیم ظاهر شد.
و اومد پشت میز نشت.
قلبم محکم میکوبید به قفسه سینم.
معلوم نبود چه بلایی سرم میومد.
همونطور که استرس میکشیدم توی دلم کلی به الکس فوش دادم.
الان باید چه غلطی بکنم ای خدا.
بعد از یکی دو ساعت تهیونگ پاشد رفت منم فقط باید نقشه فرار رو از این جهنم بکشم.
«الکس»
هنوز بخاطر حرفایی که ا.ت زد مونده بودم. این دختره چش شده بود.
یعنی چی حلوای ختم با تو مگه اون داخل چه خبره.
الان یه چند ساعتی رفته داخل چرا انقدر دیر کرده فقط رفت دوتا برگه برداره بیاد.
دیگه داشتم نا امید میشدم. که یهو یکی از کنار ماشین با سرعت نور رد شد.
حقیقتا ترسیدم انقد سریع میرفت.
یه نگاه انداختم وایسا احیانا اون ا.ت نبود.
یکم که دقت کردم آره خودش بود ولی چرا داشت میدویید با ماشین حرکت کردم که رفت داخل یه کوچه تنگ و تاریک اره حالا مطمئن شدم خودش بود.
بهش علامت دارم که بیاد بشینه سریع اومد داخل نشست و ماسکشو داد بالا.
عرق از پیشونیش میریخت راستش خندم گرفت و نتونستم جلو خندم رو بگیرم و زدم زیر قهقهه.
که یهو جعبه دستمال داخل ماشین به سمتم پرت شد.
شانس آوردم که جا خالی دادم. گفتم:
الکس: اوه اگه جا خالی نداده بودم حتما
هد شات شده بودم.
ا.ت: الکس ببین به خدا الان یه بلایی سرت میارم که مرغ های آسمون به حالت گریه کنن.
الکس: خیلی خب باشه برگه هارو آوردی.
ا.ت: به بدبختی
الکس: مگه اون داخل چی بود که باعث شده عرق از پیشونی تو بریزه.
ا.ت: هیچی جدا تا دم مرگ رفتم و برگشتم.
الکس: باشه حالا بزار بریم خونه فردا کار رو شروع میکنیم.
«جیسون»
نمیدونم به تهیونگ بگم یا نه احساس کردم داخل خونه یه آدم سیاه پوش عجیب دیدم.
وای میگما نکنه همه ی اینا زیر سره اونه.
خواستم برم اما انگاری زیادی مجهز بود ترسیدم.
وای خدا الان بهش بگم یا نه.
رفتم پایین نشستم از قیافه غصب زده تهیونگ تا قیافه متفکر بقیه کنجکاو شدم ببینم که چه خبره.
قطعا که قضیه ربط به همین امشب داره.
عمارت توی سکوت بود که زنگ در خورد رفتم درو باز کردم که جیمین رو دیدم.
با چند تا برگه توی دستش اومد.
«میون»
توی خونه رژه میرفتم و دستم روی شقیقم بود.
که صدای در اومد و الکس وارد شد یه خنده از سره حرص کردم و گفتم: الکس تا الان کجا بودی خواهرت مرده تو خبر داری.
قیافش خنثی بود و این اعصابم رو داغون میکرد.
میشا صداش در اومد: میشه یکم آروم باشید میون بسه توهم انقد این وسط راه نرو سر گیجه گرفتم.
الکس با همون قیافه خنثی گفت: یونا رو کجا بردی؟
میون: یه جای خوب
الکس: گفتم کجاست؟
میون: منم گفتم به شما ربطی نداره که یونا کجاست چند بار اینو بگم یونا تاوان پس میده.
الکس: تهیونگ داره در به در دنبال یونا میگرده بهتره کاره اضافه ای نکنی.
میون یه خنده شیطانی کرد و گفت: اگه بکنم چی؟!
«الکس»
میون دیوونه شده ترسیدم که نکنه بلایی سره یونا بیاره اگه یونا طوریش بشه رسماً جنگ میشه.
از تهیونگ تا ا.ت گرفته تا کل مافیا ها یه جنگ بزرگ راه میوفته.
گفتم: یعنی چی؟
میخوای چیکار کنی؟
یه پوزخند زد و گفت: امممم اون به من و یونا مربوطه.
تهیونگ هم هیچ کاری نمیتونه بکنه وقتی عشقش پیشه منه
میون امید وارم دیوونگی نکنی.
«یونا»
در به در دنبال یه راه فرار میگشتم اما نه این میون فکر همه جارو کرده.
که یکی از نگهبان ها با یه تلفن تو دست اومد داخل.
گوشی رو داد دستم برداشتم و گفتم:بله؟
یهو یه صدای خیلی عجیب شنیدم.
که با حرفی که زد خشک موندم جوابی نداشتم.
چه خبر شده بود این یارو کیه!؟
ادامه دارد..........
لطفاً نظراتتون رو بنویسید خوشحال میشم:)
لایک هم یادتون نره ❤️
خدافظ ✋🏻🤍
- ۱۵.۲k
- ۲۶ تیر ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط