{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

《نوری در دنیای مرده ها》

《نوری در دنیای مرده ها》
پارت ⁵

ویو تهیونگ

که یهو یونا داد زد: پیدا کردم.

که همه دورش جم شودیم.

تهیونگ: کار میکنه؟

یونا: نمیدونم تا روشن بشه.

ویو یونا

داشتم دکمه رو فشار میدادم که روشن شود نفسم رو بیرون دادم.

که رمز نداشت خوب بود روشنش کردم و سریع زنگ زدم کمک های اولیه که برداشتند.

مرد: سلام شما به بوسان زنگ زده اید؟

یونا: بله ما در مدرسه هی چون (از خودم بیرون آوردم) گیر کردیم می تونید کمک بفرستید.

مرده: بله الان برید پشت بوم و اونجا یک هلیکوپتر میاد.

یونا:چشم.

مرده: فقط چند نفر هستید؟

یونا: پا ده نفر هستیم.

مرده: اوکی خدافظ.

یونا: خدافظ.

که همه نفس عمیقی کشیدیم.

ویو نویسنده:

بیچاره ها نمیدونن که چه در انتظار آن ها هستن ولی بازم اومد دارن...

ویو یونا

همه خوشحال شودیم.

تهیونگ اومد سمتم سخت بغلم کرد.

تهیونگ: بلخره خوش بخت میشیم.

هایون: خوب چجوری بین اون همه زامبی بریم؟

الکس: نمیدونم.

که رفتم سمت یک اتاق داخل آزمایشگاه و باز کردم یک جعبه بزرگ بیرون آوردم که چاقویی از روی میز‌برداشتم و جعبه رو باز کردم.

که داخلش پر لباس های دفاعی و تفنگ بود.

یونا: خوب اینقدر دیگه آزمایشگاه اومدند بدردی خورد بلخره.

که همه خنده کردند.

یونا: خوب بیاین بپوشین.

که شروع کردیم بستن و برداشتن تفنگ و چاقو.

آلیا: من تن کردم.

یونا: خوب بریم.

همه: آرهه.

ویو تهیونگ

خوب آماده شودیم بریم دختر ها رو وسط کردیم و پسر ها هم دورشون بودن.

تهیونگ: من از جلو میریم و الکس تو حواس پشت سر مون داشته باش.

الکس: اوکی.

درو باز کردیم رفتیم بیرون.

که یک زامبی اومد یادم رفته بود دستگاه خفه کن رو بزارم روی تفنگه و شلیک کردم.

صدای همه جای مدرسه ساکت و ترسناک پر کرد.

صدای غرش ها اومد.

داشتند هعی نزدیک تر می شودند.

الکس: فرار کنید!!!!

که با صدای الکس همه بر گشتیم از دور زامبی ها رو دیدم که داشتیم میرفتیم دیدم جلومون هم دارن زامبی میاد.

تهیونگ: بچه ها باید دیگه مبارزه کنیم.

که صدای شلیک اومد.

برگشتم نگاه کردم شوگا بود داشت نشونه میگرفت.

شوگا: تهیونگ خودمون میدونیم رفیق.

جونگ کوک یک تیر زد.

جونگ کوک: صدای هلیکوپتر میاد باید بریم!!

که شروع کردیم به زدنه زامبی ها کمکم بشن.

به پله ها رسیدیم داشتیم میرفتیم بالا.

ویو یونا

داشتیم از پله ها بالا می‌رفتیم که پاهام پیچ خورد و افتادم که یک زامبی پام رو گرفت.

یونا: تهیونگ من جا موندم تهیونگ تهیونگ!!

اشکم هام گونم رو خیس کرده بود تفنگم تیرش تموم شوده بود.

با پاهام میزدم به دست زامبیه که منو ول کن هعی میخواست گاز بزنه.

ویو تهیونگ

رفتیم پشته بوم برگشتم شماردم یونا نبود.

تهیونگ: هستی یونا کجاست؟؟؟

هستی: باهامون بود نمیدونم.

که صدای جیغش و در خواستی کمکش رو شنیدم و دوباره برگشتم به اون جهنم که نور اومیدوم رو پیدا کنم.

ویو یونا

داشتم میزدم به دست زامبی که یهو دیدم تهیونگ اومد و یکی زد به سر زامبیه و منو ول کرد.

تهیونگ اومد دستم رو گرفت و بلندم کرد.

تهیونگ: بدو بدو باشه!!

که داشتیم میرفتیم بالا که هلیکوپتر اومد.

نفس نفس زنان میزدیم که کمک هایی اولیه اومد و مارو چک کردند.

که یهو....

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۳)

سیلام 🧸 بریم پارت گذاری !؟لتس گوویو «ا/ت» مامان رفت تو اتاقش...

فیک تهیونگ

(دلداده) رسیدم به خونه یونا از ماشین پیاده شدم و رفتم در زدم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط