Ṗ̶͇̦̥͆̀͆̇͛͠͠a̵̡͎̭̦̖͖̩̔̈́̊̊̊̏̆͜͜ȓ̸͓̥̑͋̈́͒͂̑t̴̨̝̱̼̙̩̬̋͂͗̕͝ͅ
Ṗ̶͇̦̥͆̀͆̇͛͠͠a̵̡͎̭̦̖͖̩̔̈́̊̊̊̏̆͜͜ȓ̸͓̥̑͋̈́͒͂̑t̴̨̝̱̼̙̩̬̗̋͂͗̕͝ͅ ̵̢͚͕͛̎͗̆8̷̢̘̘͆̈́̂̔͊̊̀.
ویو ا/ت:
گفتم: ببخشید ...
........
گفت:خب گفتم بیای اینجا که سوالاتت رو بپرسی ... ظاهراً سوالی نداری..
گفتم : نه ..نه... سوال دارم...
من از کی بیهوش بودم؟
تا چقدر اینجا باید بمونم؟
اینجا کجاست؟
چرا بهم شلیک کردی؟
(تا اومدم سوال بعدی بپرسم گفت کافیه)
ادامه داد:
تو از دیشب تا الان بیهوشی
و قبلاً هم بهت گفته بودم تا پایان قرار داد من با koras باید اینجا بمونی
اینجا خونه ی منه....تا همین حد بدونی کافیه و اینکه...
فکر نکنم "باید" درباره کاری که با یه "جاسوس" کردم به کسی توضیح بدم....
با جمله ی آخرش توی دلم گفتم(تا چه حد به نفر میتونه مغرور باشه)
ادامه داد :خوب گوش کن(با لحن تهدید آمیز و سرد)...
فکر فرار به سرت نزنه وگرنه ایندفعه اون یکی پاتو هم ازت میگیرم (منظورش اینه که شلیک میکنه)
به خدمتکارا گفتم برات یه اتاق آماده کنن...
هرچی که نیاز داری اونجا هست... پس بهونه ای برای بیرون رفتن نداری
ساعت 10:00 شب خاموشیه همه ی خدمتکار ها و همهی افراد به جز نگهبان ها میخوابن
بقیه ی چیزا رو هم خدمتکارا بهت میگن ...
حالا میتونی بری
تا خواستم اعتراض کنم:اما...
نگاهی سرد و جدی بهم انداخت که بقیه ی حرفم را خوردم
و در را باز کردم و رفتم بیرون که یک خدمتکار آمد و گفت : از اینطرف لطفاً...
اتاقم را خدمتکار نشانم داد ....
و گفت :ارباب گفتن هر سوالی داشتید از من بپرسید...
گفتم : باشه ممنون
گفت: شب بخیر
خواست بره که...
گفتم : میشه یه بانداژ....
تا خواستم جمله ام رو کامل کنم سریع گفت: بانداژ روی میز کنار تخت هست.....
لبخند زدم و گفتم:ممنون..
متقابل لبخندی زد و گفت: شب بخیر...
و رفت..
اتاق را بررسی کردم هر وسیله ای که ممکن بود مورد نیازم باشه اونجا بود...
روی تخت نشستم ...
پانداژ دور پایم را باز کردم
دستمالی از روی میز کنار تخت برداشتم و خون کنارش را تمیز کردم
و بانداژ تازه که روی میز قرار داشت را برداشتم و پایم را باند پیچی کردم....
به سمت حمام رفتم...
لباس هایم را در آوردم ...
دوش آب گرم را باز کردم .... سعی کردم آب به زخم پایم نرسد
ویو جونگ کوک:
(بعد از خارج شدن از/ت)
اون واقعاً شبیهشه ...
حتی طرز صحبتش .....
به سمت پنجره رفتم کنار پنجره ایستادم و به ماه خیره شدم
...: دلم برات تنگ شده....
(وا یعنی جونگ کوک دلش برای کی تنگ شده 🤔...)
ویو ا/ت:
گفتم: ببخشید ...
........
گفت:خب گفتم بیای اینجا که سوالاتت رو بپرسی ... ظاهراً سوالی نداری..
گفتم : نه ..نه... سوال دارم...
من از کی بیهوش بودم؟
تا چقدر اینجا باید بمونم؟
اینجا کجاست؟
چرا بهم شلیک کردی؟
(تا اومدم سوال بعدی بپرسم گفت کافیه)
ادامه داد:
تو از دیشب تا الان بیهوشی
و قبلاً هم بهت گفته بودم تا پایان قرار داد من با koras باید اینجا بمونی
اینجا خونه ی منه....تا همین حد بدونی کافیه و اینکه...
فکر نکنم "باید" درباره کاری که با یه "جاسوس" کردم به کسی توضیح بدم....
با جمله ی آخرش توی دلم گفتم(تا چه حد به نفر میتونه مغرور باشه)
ادامه داد :خوب گوش کن(با لحن تهدید آمیز و سرد)...
فکر فرار به سرت نزنه وگرنه ایندفعه اون یکی پاتو هم ازت میگیرم (منظورش اینه که شلیک میکنه)
به خدمتکارا گفتم برات یه اتاق آماده کنن...
هرچی که نیاز داری اونجا هست... پس بهونه ای برای بیرون رفتن نداری
ساعت 10:00 شب خاموشیه همه ی خدمتکار ها و همهی افراد به جز نگهبان ها میخوابن
بقیه ی چیزا رو هم خدمتکارا بهت میگن ...
حالا میتونی بری
تا خواستم اعتراض کنم:اما...
نگاهی سرد و جدی بهم انداخت که بقیه ی حرفم را خوردم
و در را باز کردم و رفتم بیرون که یک خدمتکار آمد و گفت : از اینطرف لطفاً...
اتاقم را خدمتکار نشانم داد ....
و گفت :ارباب گفتن هر سوالی داشتید از من بپرسید...
گفتم : باشه ممنون
گفت: شب بخیر
خواست بره که...
گفتم : میشه یه بانداژ....
تا خواستم جمله ام رو کامل کنم سریع گفت: بانداژ روی میز کنار تخت هست.....
لبخند زدم و گفتم:ممنون..
متقابل لبخندی زد و گفت: شب بخیر...
و رفت..
اتاق را بررسی کردم هر وسیله ای که ممکن بود مورد نیازم باشه اونجا بود...
روی تخت نشستم ...
پانداژ دور پایم را باز کردم
دستمالی از روی میز کنار تخت برداشتم و خون کنارش را تمیز کردم
و بانداژ تازه که روی میز قرار داشت را برداشتم و پایم را باند پیچی کردم....
به سمت حمام رفتم...
لباس هایم را در آوردم ...
دوش آب گرم را باز کردم .... سعی کردم آب به زخم پایم نرسد
ویو جونگ کوک:
(بعد از خارج شدن از/ت)
اون واقعاً شبیهشه ...
حتی طرز صحبتش .....
به سمت پنجره رفتم کنار پنجره ایستادم و به ماه خیره شدم
...: دلم برات تنگ شده....
(وا یعنی جونگ کوک دلش برای کی تنگ شده 🤔...)
- ۶.۳k
- ۰۳ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط