𝒻𝒶𝓀ℯ🌞⁷
𝒻𝒶𝓀ℯ🌞⁷
میا:باشه
لیزا و میا نشستن و باهم صبحونه خوردن
لیزا:چقدر کم میخوری
جیا:شما اینجا چیکار میکنید؟
لیزا:نباید به تو جواب پس بدیم که…زودتر کارت و بکن و گمشو
جیا:ایشش انگار خونه خودشه!
لیزا:زودتر بخور که الان اینا سر میرسن
میا:باشه
لیزا:ناهار رو حیاط پشتی بخوریم؟دونفری؟اخه تهیونگ نمیاد امروز
میا:فکر خوبیه باشه
لیزا:هومم خوبه!
“میا”
هیی اون دختره لیزا مهربون بودا.
ولی بهش نمیخوره اصن.
لیزا:شنیدم که تهیونگ رو دیشب موقعه عملیات دیدی؟
میا:عملیات؟
لیزا:سـ.کس
میا:اها..اره دیدمشون.
لیزا:خوب ببین این چیزا ممکنه بین آدم بزرگا
میا:میدونم چیه.برای لذت و یا نیاز جنـ..سی…فک کنم آقای کیم برای نیازشون از اون زن داشت استفاده میکرد نه؟
لیزا:تو اینا رو از کجا میدونی؟
میا:بچه های کلاسمون حرف میزدن شنیدم یاد گرفتم
لیزا:باشه
میا:چند سالته
لیزا:۲۲
میا:هومم قد بلندی داری خیلی هاتی
لیزا:ممنون.تو هم قدت کوتاهه ولی در کل کیوتی
میا:ممنونم
لیزا:صبحونت و بخور زودتر بریم خرید.
میا:باشه
تهیونگ:لیزا داری چیکار میکنی
اون دو نفر از جاشون بلند شدن.میا جوابی در مقابل سوال تهیونگ نداشت ولی لیزا که راحت تر بود باهاش گفت
لیزا:سلام ته چقدر زود اومدی مگه قرار…
تهیونگ:اومدم باز میرم…داشتین چیکار میکردین
لیزا:میبینی که داشتیم صبحونه میخوردیم
تهیونگ:دیگه حق نداری بهش نزدیک شی
لیزا:پیش تو باشه خوبه؟شاهد صحنه های سک…
تهیونگ:لیزا خفه شو.اون نمیخوام مث تو بشه
میا:آقای کیم..اون من و مث بقیه اذیت نکرد و تازه خیلی هم مهربونه مشکلی نداره من باهاش باشم
تهیونگ:اولن آقای کیم نه بابا.دومن تو چی میفهمی اخه سومن اگر کار های این هر*زه و انجام بدی…
میا:چجوری به کسی که داخل خونت داره زندگی میکنه همچین حرفی میزنی؟
تهیونگ:تو بچه چجوری جرعت میکنی باهام اینجوری حرف بزنی؟(داد)
اشک داخل چشمای میا حلقه زد.درسته ناپدریش از تنبیه دیروزش گذشته بود ولی اون تازه دومین روزش رو داشت سپری میکرد و دوباره اون حس فا.کی سراغش اومد
“مزاحمت”
نمیدونست چرا ولی میدونست همیشه مزاحمه.لیزا دست میا رو گرفت و به سمت کتابخونه برد.
لیزا:همینطور که معلومه اینجا کتابخونست.بیا یکم اینجا آرامش بگیریم..نظرت چیه؟
میا:ففکر خوبه!
لیزا لبخندی رو به میا زد.
دو نفری دنبال کتاب میگشتن.میا کتابی با جلد مشکی رنگی رو پیدا کرد.برش داشت و به سمت میزی که وسط کتابخونه گذاشته شده بود رفت.
لیزا:اون کتاب مورد علاقه ی تهیونگه
میا:پس بهتره نخونمش
لیزا:چرا؟عیبی نداره نداره اگر بخوای بخونیش
میا:اومم باشه به نظر کتاب جالبی میاد
لیزا:همینطوره
“میا”
غرق کتاب خوندن شده بودم خیلی قشنگ بود.۲۲صفحش رو خونده بودم خواستم ورق صفحه ی بعدی بخونم که لیزا صدام زد
لیزا:میا پاشو بریم ناهار
میا:ناهار؟
لیزا:یادت رفت؟مثلا قراره دوتایی غذا بخوریم
میا:اها راست میگی بریم
هیی۳۰۰تا شدیم..خوب از۳۰۰نفر حداقل۱۰۰نفرتون
پست ها رو میبینید چرا لایک نمیکنین؟از شرط گذاشتم
خوشم نمیاد ولی لطفا یک دونه بزنین روی قلب کار سختی نیست
میا:باشه
لیزا و میا نشستن و باهم صبحونه خوردن
لیزا:چقدر کم میخوری
جیا:شما اینجا چیکار میکنید؟
لیزا:نباید به تو جواب پس بدیم که…زودتر کارت و بکن و گمشو
جیا:ایشش انگار خونه خودشه!
لیزا:زودتر بخور که الان اینا سر میرسن
میا:باشه
لیزا:ناهار رو حیاط پشتی بخوریم؟دونفری؟اخه تهیونگ نمیاد امروز
میا:فکر خوبیه باشه
لیزا:هومم خوبه!
“میا”
هیی اون دختره لیزا مهربون بودا.
ولی بهش نمیخوره اصن.
لیزا:شنیدم که تهیونگ رو دیشب موقعه عملیات دیدی؟
میا:عملیات؟
لیزا:سـ.کس
میا:اها..اره دیدمشون.
لیزا:خوب ببین این چیزا ممکنه بین آدم بزرگا
میا:میدونم چیه.برای لذت و یا نیاز جنـ..سی…فک کنم آقای کیم برای نیازشون از اون زن داشت استفاده میکرد نه؟
لیزا:تو اینا رو از کجا میدونی؟
میا:بچه های کلاسمون حرف میزدن شنیدم یاد گرفتم
لیزا:باشه
میا:چند سالته
لیزا:۲۲
میا:هومم قد بلندی داری خیلی هاتی
لیزا:ممنون.تو هم قدت کوتاهه ولی در کل کیوتی
میا:ممنونم
لیزا:صبحونت و بخور زودتر بریم خرید.
میا:باشه
تهیونگ:لیزا داری چیکار میکنی
اون دو نفر از جاشون بلند شدن.میا جوابی در مقابل سوال تهیونگ نداشت ولی لیزا که راحت تر بود باهاش گفت
لیزا:سلام ته چقدر زود اومدی مگه قرار…
تهیونگ:اومدم باز میرم…داشتین چیکار میکردین
لیزا:میبینی که داشتیم صبحونه میخوردیم
تهیونگ:دیگه حق نداری بهش نزدیک شی
لیزا:پیش تو باشه خوبه؟شاهد صحنه های سک…
تهیونگ:لیزا خفه شو.اون نمیخوام مث تو بشه
میا:آقای کیم..اون من و مث بقیه اذیت نکرد و تازه خیلی هم مهربونه مشکلی نداره من باهاش باشم
تهیونگ:اولن آقای کیم نه بابا.دومن تو چی میفهمی اخه سومن اگر کار های این هر*زه و انجام بدی…
میا:چجوری به کسی که داخل خونت داره زندگی میکنه همچین حرفی میزنی؟
تهیونگ:تو بچه چجوری جرعت میکنی باهام اینجوری حرف بزنی؟(داد)
اشک داخل چشمای میا حلقه زد.درسته ناپدریش از تنبیه دیروزش گذشته بود ولی اون تازه دومین روزش رو داشت سپری میکرد و دوباره اون حس فا.کی سراغش اومد
“مزاحمت”
نمیدونست چرا ولی میدونست همیشه مزاحمه.لیزا دست میا رو گرفت و به سمت کتابخونه برد.
لیزا:همینطور که معلومه اینجا کتابخونست.بیا یکم اینجا آرامش بگیریم..نظرت چیه؟
میا:ففکر خوبه!
لیزا لبخندی رو به میا زد.
دو نفری دنبال کتاب میگشتن.میا کتابی با جلد مشکی رنگی رو پیدا کرد.برش داشت و به سمت میزی که وسط کتابخونه گذاشته شده بود رفت.
لیزا:اون کتاب مورد علاقه ی تهیونگه
میا:پس بهتره نخونمش
لیزا:چرا؟عیبی نداره نداره اگر بخوای بخونیش
میا:اومم باشه به نظر کتاب جالبی میاد
لیزا:همینطوره
“میا”
غرق کتاب خوندن شده بودم خیلی قشنگ بود.۲۲صفحش رو خونده بودم خواستم ورق صفحه ی بعدی بخونم که لیزا صدام زد
لیزا:میا پاشو بریم ناهار
میا:ناهار؟
لیزا:یادت رفت؟مثلا قراره دوتایی غذا بخوریم
میا:اها راست میگی بریم
هیی۳۰۰تا شدیم..خوب از۳۰۰نفر حداقل۱۰۰نفرتون
پست ها رو میبینید چرا لایک نمیکنین؟از شرط گذاشتم
خوشم نمیاد ولی لطفا یک دونه بزنین روی قلب کار سختی نیست
- ۲۰.۹k
- ۱۸ دی ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط