تناسخ به دنیایی دیگر پارت ۲۱
روز آزمون عملی^
ایزوکا: احساس عجیبیه...
اوراراکا: سلام! میخواستم بگم قمقمه ات افتاد
ایزوکا: ای وای...ممنونم
اوراراکا: اسمت چیه؟ من اوچاکو اوراراکا ام
ایزوکا: من میدوریا ایزوکا هستم
ذهنش: دوباره...
بلندگو: خب خب حالا که همه با هم خوش و بش کردید وقت اعلام نحوه امتیازاست!
(همون استاد صدا)
ذهن ایزوکا: من دوباره باید صفر امتیازی رو تموم کنم؟ یا دوباره رباتا حک میشن؟
باکوگو: خب خب...تو اینجا چیکار داری؟! تو که کوسه نداری نفله ی خنگول
اوراراکا: هی تو باید---
ایزوکا: اومدم امتحان کنم...ضمناً اگه قبول هم نشم باز منو میبینی
باکوگو: تچ...احمق(رفت)
اوراراکا: میشناسیش؟
ایزوکا: آره دوست بچگیمه
بلندگو: شروع!
همه به ربات ها حمله کردن
ذهن ایزوکا: الان من چیکار کنم؟ رباتا چه بلایی سرشون میاد؟
2: ایزوکا پشت سرت ربات زیاده
ایزوکا: گرفتم!
ایزوکا تونست چند تا از ربات ها رو نابود کنه اما نه با کوسه اش با فکرش...چون میخواست تا جای ممکن اینکه کوسه داره رو مخفی کنه
آلمایت: اون چطور این همه ربات رو نابود کرد؟
نزو: مطمعنا دختر خیلی قدرتمند و باهوشیه
آلمایت: آخه اون---
بلندگو: بچه ها رباتا قاطی کردن! سعی نکنید باهاشون درگیر بشید!
اما این حرف واسه باکوگو برعکسه🗿
باکوگو: شینهههههههه!!!!!
ذهن ایزوکا: مثل همیشه است
؟: صدای منو میشنوی؟
آلمایت: رباتا بلندگو دارن؟
نزو: نه...یکی حکشون کرده!
ایزوکا: این صدا...
اوراراکا: ایزوکا پشت سرت!
یه تیکه از ساختون کنده شده بود و داشت میوفتاد رو بچم!
ایزوکا: وای نه!!!
از این صحنه ها هستن که اون چیزه میوفته روشون ولی آخر سر هیچیشون نمیشه...از همونا تصور کنید
اوراراکا: ایزوکااااا!!!!!😱😱😱
آلمایت: ایزوکا!!!!!
همه جا برای یک ثانیه سکوت شد...اما فقط یه ثانیه!
ایزوکا: هوی...از جونم چی میخوای!؟ مسئله کوسه است؟ خب جرات داری بیا بگیرش!
اوراراکا پرید بغل ایزوکا
اوراراکا: ایزوکا جونم!!!!🤧 فکر کردم مردی😭😭
ایزوکا: اوراراکا آروم من خوبم
؟: یعنی داری منو به چالش میکشی؟...
ایزوکا: مشکلی داره؟
؟: باشه...
یه پرتال بنفش باز شد و دقیقا موقعی که میخواست ایزوکا رو بدزده...🎺🎺آلمایت وارد می شود! و تو یه ثانیه کل رباتا رو خورد می کنه
ذهن ایزوکا: بابای گهرمان من نه بوگ داره نه صن---... اهم اهم...تمرکز کن😅
آلمایت: شما حالتون خوبه؟
ایزوکا: آره!
اوراراکا: آلمایت؟! وای خدا چه شانسی آوردیم! مگه نه ایزوکا؟
ایزوکا: اوهوم...
آلمایت: خب هنوز بعضی از بچه ها دارن می جنگن...وقت هم دارید پس خدانگهدار!
ذهن ایزوکا: دوباره باعث دردسر شدم😔 دیگه نمی خوام کسی جلوی چشمام بمیره...
اوراراکا: ایزوکا...میگم میتونم بپرسم چرا آستین بلند پوشیدی؟
ذهن ایزوکا: شت...اون همه تو دنیای قبلی بهشون توضیه دادم😶
ایزوکا: زخمه...میشه گفت همه اش زخمیه
اوراراکا: وای خدا جون! چرا آخه؟ دستای تو خیلی ظریف و نازکه...و البته خیلی هم خوشگله!
ایزوکا: داستانش درازه😅
بلندگو: ۵ دقیقه تا پایان
ایزوکا: بزن بریم!
بعد از اینکه همه ربات ها خورد و خاک شیر شدن و فقط ۳ دقیقه به پایان مونده بود اون صفر امتیازی پیداش شد،همه به سمت در فرار کردن چون دستور العمل این رو گفته بود اما اوراراکا گیر افتاده بود دقیقا مثل اولین بار
آلمایت: حالا چیکار کنیم؟
نزو: آزمون اصلی اینجاست
آیزاوا: ولی من فکر نمی کنم که---
ذهن ایزوکا: مشت کوبنده! قدرت ۵ درصد
اون ربات با هوا یکسان شد!
ایزوکا آروم اومد رو زمین ولی دستش آسیب دیده بود
اوراراکا:ایزوکا چاااااان! حالت خوبه؟ عجب ضربه ای زدی! دستت...دستت!
ایزوکا: مشکلی نیست...این دست زیاد شکسته😊
اوراراکا:ایزوکا چان...
توی اتاق مدیریت آشوبی به پا شده بود که نگو!
یکی: اون ضربه رو دیدی؟
یکی: باور نکردنی بود!
آیزاوا: مثل اینکه امسال قراره جالب باشه
نزو: آلمایت...ازت میخوام امشب با اون دختر یه صحبت اساسی داشته باشی
آلمایت که هنوز تو شک بود گفت:چ...چشم
زمین مسابقه
همه بچه هایی که تو قسمت غربی زمین حضور داشتن دور ایزوکا جمع شده بودن
دختر درمانگر: برید کنار....دستش بدجوری آسیب دیده
ایزوکا: باور کنین چیز خاصی نیست!
دختر درمانگر کله ی ایزوکا رو بوس کرد و اون خیلی سریع خوب شد
اوراراکا: فوق العاده است!
آئویاما: چطوری؟
دختر درمانگر: من پرستار دبیرستانUA هستم...کس دیگه ای آسیب ندیده؟
بلندگو: همگی خسته نباشید!
ایزوکا: احساس عجیبیه...
اوراراکا: سلام! میخواستم بگم قمقمه ات افتاد
ایزوکا: ای وای...ممنونم
اوراراکا: اسمت چیه؟ من اوچاکو اوراراکا ام
ایزوکا: من میدوریا ایزوکا هستم
ذهنش: دوباره...
بلندگو: خب خب حالا که همه با هم خوش و بش کردید وقت اعلام نحوه امتیازاست!
(همون استاد صدا)
ذهن ایزوکا: من دوباره باید صفر امتیازی رو تموم کنم؟ یا دوباره رباتا حک میشن؟
باکوگو: خب خب...تو اینجا چیکار داری؟! تو که کوسه نداری نفله ی خنگول
اوراراکا: هی تو باید---
ایزوکا: اومدم امتحان کنم...ضمناً اگه قبول هم نشم باز منو میبینی
باکوگو: تچ...احمق(رفت)
اوراراکا: میشناسیش؟
ایزوکا: آره دوست بچگیمه
بلندگو: شروع!
همه به ربات ها حمله کردن
ذهن ایزوکا: الان من چیکار کنم؟ رباتا چه بلایی سرشون میاد؟
2: ایزوکا پشت سرت ربات زیاده
ایزوکا: گرفتم!
ایزوکا تونست چند تا از ربات ها رو نابود کنه اما نه با کوسه اش با فکرش...چون میخواست تا جای ممکن اینکه کوسه داره رو مخفی کنه
آلمایت: اون چطور این همه ربات رو نابود کرد؟
نزو: مطمعنا دختر خیلی قدرتمند و باهوشیه
آلمایت: آخه اون---
بلندگو: بچه ها رباتا قاطی کردن! سعی نکنید باهاشون درگیر بشید!
اما این حرف واسه باکوگو برعکسه🗿
باکوگو: شینهههههههه!!!!!
ذهن ایزوکا: مثل همیشه است
؟: صدای منو میشنوی؟
آلمایت: رباتا بلندگو دارن؟
نزو: نه...یکی حکشون کرده!
ایزوکا: این صدا...
اوراراکا: ایزوکا پشت سرت!
یه تیکه از ساختون کنده شده بود و داشت میوفتاد رو بچم!
ایزوکا: وای نه!!!
از این صحنه ها هستن که اون چیزه میوفته روشون ولی آخر سر هیچیشون نمیشه...از همونا تصور کنید
اوراراکا: ایزوکااااا!!!!!😱😱😱
آلمایت: ایزوکا!!!!!
همه جا برای یک ثانیه سکوت شد...اما فقط یه ثانیه!
ایزوکا: هوی...از جونم چی میخوای!؟ مسئله کوسه است؟ خب جرات داری بیا بگیرش!
اوراراکا پرید بغل ایزوکا
اوراراکا: ایزوکا جونم!!!!🤧 فکر کردم مردی😭😭
ایزوکا: اوراراکا آروم من خوبم
؟: یعنی داری منو به چالش میکشی؟...
ایزوکا: مشکلی داره؟
؟: باشه...
یه پرتال بنفش باز شد و دقیقا موقعی که میخواست ایزوکا رو بدزده...🎺🎺آلمایت وارد می شود! و تو یه ثانیه کل رباتا رو خورد می کنه
ذهن ایزوکا: بابای گهرمان من نه بوگ داره نه صن---... اهم اهم...تمرکز کن😅
آلمایت: شما حالتون خوبه؟
ایزوکا: آره!
اوراراکا: آلمایت؟! وای خدا چه شانسی آوردیم! مگه نه ایزوکا؟
ایزوکا: اوهوم...
آلمایت: خب هنوز بعضی از بچه ها دارن می جنگن...وقت هم دارید پس خدانگهدار!
ذهن ایزوکا: دوباره باعث دردسر شدم😔 دیگه نمی خوام کسی جلوی چشمام بمیره...
اوراراکا: ایزوکا...میگم میتونم بپرسم چرا آستین بلند پوشیدی؟
ذهن ایزوکا: شت...اون همه تو دنیای قبلی بهشون توضیه دادم😶
ایزوکا: زخمه...میشه گفت همه اش زخمیه
اوراراکا: وای خدا جون! چرا آخه؟ دستای تو خیلی ظریف و نازکه...و البته خیلی هم خوشگله!
ایزوکا: داستانش درازه😅
بلندگو: ۵ دقیقه تا پایان
ایزوکا: بزن بریم!
بعد از اینکه همه ربات ها خورد و خاک شیر شدن و فقط ۳ دقیقه به پایان مونده بود اون صفر امتیازی پیداش شد،همه به سمت در فرار کردن چون دستور العمل این رو گفته بود اما اوراراکا گیر افتاده بود دقیقا مثل اولین بار
آلمایت: حالا چیکار کنیم؟
نزو: آزمون اصلی اینجاست
آیزاوا: ولی من فکر نمی کنم که---
ذهن ایزوکا: مشت کوبنده! قدرت ۵ درصد
اون ربات با هوا یکسان شد!
ایزوکا آروم اومد رو زمین ولی دستش آسیب دیده بود
اوراراکا:ایزوکا چاااااان! حالت خوبه؟ عجب ضربه ای زدی! دستت...دستت!
ایزوکا: مشکلی نیست...این دست زیاد شکسته😊
اوراراکا:ایزوکا چان...
توی اتاق مدیریت آشوبی به پا شده بود که نگو!
یکی: اون ضربه رو دیدی؟
یکی: باور نکردنی بود!
آیزاوا: مثل اینکه امسال قراره جالب باشه
نزو: آلمایت...ازت میخوام امشب با اون دختر یه صحبت اساسی داشته باشی
آلمایت که هنوز تو شک بود گفت:چ...چشم
زمین مسابقه
همه بچه هایی که تو قسمت غربی زمین حضور داشتن دور ایزوکا جمع شده بودن
دختر درمانگر: برید کنار....دستش بدجوری آسیب دیده
ایزوکا: باور کنین چیز خاصی نیست!
دختر درمانگر کله ی ایزوکا رو بوس کرد و اون خیلی سریع خوب شد
اوراراکا: فوق العاده است!
آئویاما: چطوری؟
دختر درمانگر: من پرستار دبیرستانUA هستم...کس دیگه ای آسیب ندیده؟
بلندگو: همگی خسته نباشید!
- ۳.۵k
- ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط