بادیگارد من
𝐌𝐲 𝐁𝐨𝐝𝐲𝐠𝐮𝐚𝐫𝐝
(𝐏𝐚𝐫𝐭 28)
تهیونگ: چی شده؟! ( نگران)
ات: کارتونم فراموش کردم 10 دقیقه دیگه تموم میشههه
( سریع رفت سمت کنترل ها و برداشت و تلویزیون روشن کرد و کانال Persian Junior رو اورد و نشست رو مبل که داشت باب اسفنجی نشون میداد و برگشت طرف تهیونگ که دید داره با چهره ی خنده ای نگاش میکنه)
ات: هعی تهیونگ بیا بشین باب اسفنجی نگاه کنیممم🥺
تهیونگ: چی؟ ( خنده) ات تو کارتون نگاه میکنی؟
ات: آره خب مگه چیههه آره توعم مسخره کن ( روشو کرد سمت تلویزیون و دست به سینه نشست رو مبل که تهیونگ با خنده رفت سمتش و نشست کنارش رو مبل)
تهیونگ: مسخره نکردم که فقط پرسیدم کارتون نگاه میکنی یا نه ( لپ ات کشید)
ات: خیلی خب حالا بیا نگاه کنیم
تهیونگ: باشه باشه 😂
( چند دقیقه بعد)
ات: ( رو مبل در حال جر خوردن از خنده) وای پاتریک و باب اسفنجی چقد شماها اسکلین اخه مغازه حباب فروشی باز کردین.... وای قیافه ی اختاپوس نگا داره حرص میخوره جررر🤣🤣
تهیونگ: از دستت ات😂😂
ات: وای تموم شد... دلم درد گرفت از بس خندیدم وای
تهیونگ: بچه بودم این کارتون خیلی دوست داشتم
ات: هنوزم دوسش دارم من.... میگم ساعت چنده؟
تهیونگ: ( نگاه به ساعت مچیش کرد) 10 و نیم ... مگه نگفتی 10 دقیقه دیگه تموم میشه؟ الان که شد 1 ساعت😐😂
ات: خب من چند تا قسمت تکراری هم دیدم به خاطر همون😅.... وای خدااااا خاک تو سرمممم ( زد تو سرش)
تهیونگ: چرا
ات: امتحان ریاضیم فراموش کردمممم باید تمرین کنمممم وایییی منم که بلد نیستم حداقل مامانم بود باهاش تمرین میکردم الان که کسی نیستش وایییی من چقد بد شانسممم ( بغض)
تهیونگ: هعی هعی اروم باش.... من همه ی درسام عالی بود و هست پس من کمکت میکنم باشه؟
ات: واقعا؟
تهیونگ: اوهوم پدرت گفته بود میتونم کمکت کنم( لبخند)
ات: ممنونم تهیونگ ( لبخند)
( ات و تهیونگ رفتن اتاق ات.... ات نشست سر میز خودش و یه صندلی هم برای تهیونگ گذاشت)
ات: خب من این مسئله رو یکم پیچیده اس و نتونستم حل کنم ( دفترشو باز کرد و با مداد گذاشت رو اون مسئله.... تهیونگ خوند و گفت)
تهیونگ: این که خیلی راحته خب گوش کن و دقت کن ببین چطور توضیح میدم
(𝐏𝐚𝐫𝐭 28)
تهیونگ: چی شده؟! ( نگران)
ات: کارتونم فراموش کردم 10 دقیقه دیگه تموم میشههه
( سریع رفت سمت کنترل ها و برداشت و تلویزیون روشن کرد و کانال Persian Junior رو اورد و نشست رو مبل که داشت باب اسفنجی نشون میداد و برگشت طرف تهیونگ که دید داره با چهره ی خنده ای نگاش میکنه)
ات: هعی تهیونگ بیا بشین باب اسفنجی نگاه کنیممم🥺
تهیونگ: چی؟ ( خنده) ات تو کارتون نگاه میکنی؟
ات: آره خب مگه چیههه آره توعم مسخره کن ( روشو کرد سمت تلویزیون و دست به سینه نشست رو مبل که تهیونگ با خنده رفت سمتش و نشست کنارش رو مبل)
تهیونگ: مسخره نکردم که فقط پرسیدم کارتون نگاه میکنی یا نه ( لپ ات کشید)
ات: خیلی خب حالا بیا نگاه کنیم
تهیونگ: باشه باشه 😂
( چند دقیقه بعد)
ات: ( رو مبل در حال جر خوردن از خنده) وای پاتریک و باب اسفنجی چقد شماها اسکلین اخه مغازه حباب فروشی باز کردین.... وای قیافه ی اختاپوس نگا داره حرص میخوره جررر🤣🤣
تهیونگ: از دستت ات😂😂
ات: وای تموم شد... دلم درد گرفت از بس خندیدم وای
تهیونگ: بچه بودم این کارتون خیلی دوست داشتم
ات: هنوزم دوسش دارم من.... میگم ساعت چنده؟
تهیونگ: ( نگاه به ساعت مچیش کرد) 10 و نیم ... مگه نگفتی 10 دقیقه دیگه تموم میشه؟ الان که شد 1 ساعت😐😂
ات: خب من چند تا قسمت تکراری هم دیدم به خاطر همون😅.... وای خدااااا خاک تو سرمممم ( زد تو سرش)
تهیونگ: چرا
ات: امتحان ریاضیم فراموش کردمممم باید تمرین کنمممم وایییی منم که بلد نیستم حداقل مامانم بود باهاش تمرین میکردم الان که کسی نیستش وایییی من چقد بد شانسممم ( بغض)
تهیونگ: هعی هعی اروم باش.... من همه ی درسام عالی بود و هست پس من کمکت میکنم باشه؟
ات: واقعا؟
تهیونگ: اوهوم پدرت گفته بود میتونم کمکت کنم( لبخند)
ات: ممنونم تهیونگ ( لبخند)
( ات و تهیونگ رفتن اتاق ات.... ات نشست سر میز خودش و یه صندلی هم برای تهیونگ گذاشت)
ات: خب من این مسئله رو یکم پیچیده اس و نتونستم حل کنم ( دفترشو باز کرد و با مداد گذاشت رو اون مسئله.... تهیونگ خوند و گفت)
تهیونگ: این که خیلی راحته خب گوش کن و دقت کن ببین چطور توضیح میدم
- ۱۶.۵k
- ۳۰ تیر ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط