{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ستمال کاغذی به اشک گفت:

ستمال کاغذی به اشک گفت:

قطره قطره‌ات طلاست

یک کم از طلای خود حراج می‌کنی؟

عاشقم !

با من ازدواج می‌کنی؟

اشک گفت:

ازدواج اشک و دستمالِ کاغذی!

تو چقدر ساده‌ای

خوش خیال کاغذی!

توی ازدواج ما

تو مچاله می‌شوی

چرک می‌شوی و تکه‌ای زباله می‌شوی

پس برو و بی‌خیال باش

عاشقی کجاست!

تو فقط

دستمال باش!

دستمال کاغذی، دلش شکست

گوشه‌ای کنار جعبه‌اش نشست

گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد

در تن سفید و نازکش دوید

خونِ درد

آخرش، دستمال کاغذی مچاله شد

مثل تکه‌ای زباله شد

او ولی شبیه دیگران نشد

چرک و زشت مثل این و آن نشد

رفت اگرچه توی سطل آشغال

پاک بود و عاشق و زلال

او با تمام دستمال‌های کاغذی فرق داشت

چون که در میان قلب خود

دانه‌های اشک کاشت
دیدگاه ها (۳)

شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو ا...

دختر پسری با سرعت 120 کیلومتر سوار بر موتور سیکلت دختر:آروم...

وزی مرد جوانی نزد شری راما کریشنا رفت و گفت: میخواهم خدا را ...

روزی به خدا شکایت کردم که چرا پیشرفت نمی کنم ؟ دیگر امیدی ند...

ازدواج به اجبار)))پارت۷....هیونجین: ا.ن میدونستی ما برنده به...

پارت ۳: صدایِ یک سکوتِ ابدیشب، سیاه و خفه بود. بارونِ تندی ب...

dark life = 33

𝙈𝙮 𝙧𝙚𝙙 𝙡𝙞𝙤𝙣 / part¹" توصیف در یک جمله :میانِ تیغ‌های نیش‌دار...

پارت ۳۱

به نام اوچه زیبا فرمود که «ابراز عشق به آن که به تو بی میل ا...

قفس سفید مخملی

#درخواستی_هیونلیکس#سقوط_در_سکوتادامه ی پارت قبلی.... اون سرش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط