کوچک تر که بودم

کوچک تر که بودم
فکر میکردم باران اشک خداست
ولی مگه خدا هم گریه میکنه چرا باید دل خدا هم بگیره!!!
دوست داشتم زیر باران قدم بزنم
تا بوی خدا رو حس کنم
اشک خدارا در یک کاسه جمع کنم تا هر وقت دلم گرفت
کمی بنوشم تا پاک و آسمانی شوم
آسمان که خاکستری می شد دل منم ابری می شد
حس میکردم ادما دل خدا را شکستند
و یا از یاد خدا غافل شدند
همه می گفتند:باران رحمت خداست..
ولی حس کودکانه من می گفت:
خدا دلش از دست ادم ها گرفته...
دیدگاه ها (۱۰)

بسم الله الرحمن الرحیم در ذات حیات، شادی است :بسیاری به دنبا...

داستان کودکانه «جادوی لبخند در قصر سایه‌های خاکستری» به نویس...

😘❤️💔😘پاییز که می‌رسد،جهان آهسته‌تر نفس می‌کشد؛انگار خداوند، ...

🌱پاییز که می‌رسد،جهان آهسته‌تر نفس می‌کشد؛انگار خداوند، پیش ...

خودکار ابری

داستان کودکانه «آرش و قصرِ خنده‌هایِ گمشده» به نویسندگی رزیت...

💗 قولی که شکستیسه روز از شبی که همه‌چیز بین ا.ت و جیمین تغیی...

داستان کودکانه «راز پروانه‌ی کوچک و مهمان ناخوانده» به نویسن...

✧ᏕᎮᏗᏒᏦ✧𝟜و اگر من برای همه‌ی دنیا چیزی نبودم، عیبی نداشت، فقط...

سقوط درخشان یک دیوانهپارت ۱۴ *آوا*تا دیدم اون دختره دیوونه ت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط