تاجگذاری ادامه پارت ۲۹
بعد از اون دیگه نتونستم دزدی کنم ، تا یک هفته گشنگی کشیدم اما بلاخره یه روز یکی از همون کسایی که بهش کمک کردم گفت که میخواد از خونش بره و من میتونم اونجا زندگی کنم ، همون کلبه ای که توش بودیم ، بعدش زندگیم رو یه جور دیگه شروع کردم ، نجاری یاد گرفتم وسایل چوبی درست میکردم میفروختم ، با پولی هم که در میاوردم غذا میگرفتم ، شاید زیاد نبود ولی من و سیر میکرد ، البته نه همش
جیمین🫧:داشت زندگیش رو تعریف میکرد ، دلم براش سوخت تا اینکه یه چیزی گفت ، کیسه های بزرگ جواهرات؟اره این روستا معدن بزرگ جواهراته ، فرشوگاهای جواهرات زیادی هم دارن ، خیلی بهش شک کرده بودم ، یعنی اگه خودش باشه سرش رو همینجا میزنم
جیمین: هی اون جواهرات رو دقیقا چندسال پیش دزدیدی؟
هرو:هااا؟خوب پنج شایدم هم شیش دقیقا یادم نیست ، تقریبا داریم میرسیم
جیمین 🫧: درسته اون اتفاق کوفتی هم پنج سال پیش بود ، احتمالا براتون سوال چه اتفاقی خوب راستش پدرم برای اینکه به من راه فرمانروایی رو یاد بده یه معامله خیلی خیلی مهم رو سپرد دستم منم همش ۱۷ سالم بود ، داشتم از استرس میمردم ولی معامله خیلی عالی پیش رفت ، معامله سر جواهرات بود ، یکم از روساکی خریده بودیم داشت آماده میشد تا بیاد که خبر اومد یکی اون هارو دزدیده ، معامله خراب شد و سر نگرفت ، اون آدما هم آنقدر عصبانی بودن که منو به عنوان گرو بردن به کشور خودشون ، دوسال تموم من اونجا داشتم میپوسیدم ، وحشت ناک بود ،خیلی خیلی وحشتناک
جیمین:توی عوضی اووووف صبر کن بعدا برات مشخص میکنم (آروم)
هرو : ها؟چی میگی ، دوباره بگو نشنیدم
جیمین:مهم نیست رسیدم ؟
هرو : آره اگه دور و بر تو نگاه کنی الان هستیم توی روستا
جیمین:خونه اون مدرک کجاست زود من و ببر اونجا
هرو: خوب راستش......
.
.
.
.
.
.
خمارییییی 😁😁😁
ادامه دارد.....
خداحافظ 😘😘😘
،
جیمین🫧:داشت زندگیش رو تعریف میکرد ، دلم براش سوخت تا اینکه یه چیزی گفت ، کیسه های بزرگ جواهرات؟اره این روستا معدن بزرگ جواهراته ، فرشوگاهای جواهرات زیادی هم دارن ، خیلی بهش شک کرده بودم ، یعنی اگه خودش باشه سرش رو همینجا میزنم
جیمین: هی اون جواهرات رو دقیقا چندسال پیش دزدیدی؟
هرو:هااا؟خوب پنج شایدم هم شیش دقیقا یادم نیست ، تقریبا داریم میرسیم
جیمین 🫧: درسته اون اتفاق کوفتی هم پنج سال پیش بود ، احتمالا براتون سوال چه اتفاقی خوب راستش پدرم برای اینکه به من راه فرمانروایی رو یاد بده یه معامله خیلی خیلی مهم رو سپرد دستم منم همش ۱۷ سالم بود ، داشتم از استرس میمردم ولی معامله خیلی عالی پیش رفت ، معامله سر جواهرات بود ، یکم از روساکی خریده بودیم داشت آماده میشد تا بیاد که خبر اومد یکی اون هارو دزدیده ، معامله خراب شد و سر نگرفت ، اون آدما هم آنقدر عصبانی بودن که منو به عنوان گرو بردن به کشور خودشون ، دوسال تموم من اونجا داشتم میپوسیدم ، وحشت ناک بود ،خیلی خیلی وحشتناک
جیمین:توی عوضی اووووف صبر کن بعدا برات مشخص میکنم (آروم)
هرو : ها؟چی میگی ، دوباره بگو نشنیدم
جیمین:مهم نیست رسیدم ؟
هرو : آره اگه دور و بر تو نگاه کنی الان هستیم توی روستا
جیمین:خونه اون مدرک کجاست زود من و ببر اونجا
هرو: خوب راستش......
.
.
.
.
.
.
خمارییییی 😁😁😁
ادامه دارد.....
خداحافظ 😘😘😘
،
- ۵۹۲
- ۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط