ردپای تو
𝒫𝒶𝓇𝓉 ⁶
&به تو چه ربطی داره ک مثل فضول محله ها داری دخالت میکنی هان؟!
(ویو ات)
راستش ترسیده بودم چون هیچوقت کوک رو در این حد عصبانی ندیده بودم ک بعد این حرفی که جیمین زد کوک یقه جیمینو گرف و مشت محکمی زد به صورتش
+ کوک نکن! ولش كن لطفا ولش کن
ک ولش کرد
-ببين فقط بخاطر اته ولت میکنم اما اگه یکبار دیگه فقط یبار دیگه ببینم همچین غلطی میکنی بدتر از این سرت میارم ( با عصبانیت)
کوک رف تو اتاقش رفتم دنبالش
+آخه چیکار همچین کردی؟
- چون خوشم نمیاد سرت داد بزنن باهات دعوا کنن (با داد گفت)
+باشه باشه اروم باش
بغلش کردم بعد یکم اروم شد
-اصلا چرا دعوا میکردین؟ درباره چی؟
ناراحت نشستم کنارش و سرمو پایین انداختم
+ بخاطر اینکه چرا تو یه خونه زندگی میکنیم و منظورش این بود که مدت زیادی نیس که همو خوب میشناسیم و نباید بزارم بیای خونم برای همین دعوام کرد
-خب تو خودت اگه راحت نیستی بگو ، مشکلی ندارم اگه میخوای میرم
+نه بابا من خيليم دوس دارم اینجا باشی
یکم موندم پیش کوک که بعدش رفتم پایین
&واقعا که بازم رفتی پیش کسی که رو داداشت دس بلند میکنه
+هرجوری هس از تو خیلی بهتره
پوزخندی زد و رف تو اتاقش
ک یهو کوک اومد و گف
-مگه تو نگفته بودی با خونوادت ارتباطی نداری
+اره ندارم و جیمین تنها کسیه که از خونوادم دارم و مثل اونا نیس اما فک کنم دیگه اونم مثل اونا شده(ناراحت)
-اروم باش شایدم مثل اونا نباشه و از سر عصبانیت این رفتارو کرده
+نمیدونم شاید
(فردا)
(ویو ات)
پاشدم مثل همیشه آماده شدم برم شرکت دیدم جیمین داره میره یه جایی فضولیم گل کرد تصمیم گرفتم برم دنبالش رف تو ماشینش سریع رفتم تو ماشینم و تعقیبش کردم داشت میرف به محله ک فک کنم محله فقیرا بود کجا داره میره این از ماشینش رف پایین و رف پایین رفتم پایین و یواشکی نگاش میکردم فک کنم منتظر کسی بود ک یهو دیدم یه آقایی داره میره سمتش اوه....بابام بود... جیمین چرا باید بره پیش بابا ، یواش سمتشون رفتم اما قایم بودم که یهو شنیدم جیمین گفت....
پایان پارت ششم^^
امیدوارم خوشتون اومده باشه❤️
&به تو چه ربطی داره ک مثل فضول محله ها داری دخالت میکنی هان؟!
(ویو ات)
راستش ترسیده بودم چون هیچوقت کوک رو در این حد عصبانی ندیده بودم ک بعد این حرفی که جیمین زد کوک یقه جیمینو گرف و مشت محکمی زد به صورتش
+ کوک نکن! ولش كن لطفا ولش کن
ک ولش کرد
-ببين فقط بخاطر اته ولت میکنم اما اگه یکبار دیگه فقط یبار دیگه ببینم همچین غلطی میکنی بدتر از این سرت میارم ( با عصبانیت)
کوک رف تو اتاقش رفتم دنبالش
+آخه چیکار همچین کردی؟
- چون خوشم نمیاد سرت داد بزنن باهات دعوا کنن (با داد گفت)
+باشه باشه اروم باش
بغلش کردم بعد یکم اروم شد
-اصلا چرا دعوا میکردین؟ درباره چی؟
ناراحت نشستم کنارش و سرمو پایین انداختم
+ بخاطر اینکه چرا تو یه خونه زندگی میکنیم و منظورش این بود که مدت زیادی نیس که همو خوب میشناسیم و نباید بزارم بیای خونم برای همین دعوام کرد
-خب تو خودت اگه راحت نیستی بگو ، مشکلی ندارم اگه میخوای میرم
+نه بابا من خيليم دوس دارم اینجا باشی
یکم موندم پیش کوک که بعدش رفتم پایین
&واقعا که بازم رفتی پیش کسی که رو داداشت دس بلند میکنه
+هرجوری هس از تو خیلی بهتره
پوزخندی زد و رف تو اتاقش
ک یهو کوک اومد و گف
-مگه تو نگفته بودی با خونوادت ارتباطی نداری
+اره ندارم و جیمین تنها کسیه که از خونوادم دارم و مثل اونا نیس اما فک کنم دیگه اونم مثل اونا شده(ناراحت)
-اروم باش شایدم مثل اونا نباشه و از سر عصبانیت این رفتارو کرده
+نمیدونم شاید
(فردا)
(ویو ات)
پاشدم مثل همیشه آماده شدم برم شرکت دیدم جیمین داره میره یه جایی فضولیم گل کرد تصمیم گرفتم برم دنبالش رف تو ماشینش سریع رفتم تو ماشینم و تعقیبش کردم داشت میرف به محله ک فک کنم محله فقیرا بود کجا داره میره این از ماشینش رف پایین و رف پایین رفتم پایین و یواشکی نگاش میکردم فک کنم منتظر کسی بود ک یهو دیدم یه آقایی داره میره سمتش اوه....بابام بود... جیمین چرا باید بره پیش بابا ، یواش سمتشون رفتم اما قایم بودم که یهو شنیدم جیمین گفت....
پایان پارت ششم^^
امیدوارم خوشتون اومده باشه❤️
- ۶.۳k
- ۲۸ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط