جنون/پارت۶
ا/ت
ذهنم درگیرش شد...غافل از اینکه همین مرد قرار بود در آیندهی نه چندان دور دغدغه روزای من بشه و تمام زندگیم به اون مربوط بشه...
جونگ کوک:
هانسو بلافاصله بعد از شنیدن موضوع از زبونه هانشین گفت : چقدر جنتلمن
اولین بار بود که میدیدمش...برای اولین دیدار بد نبود
_اقای جئون؟چیشد؟هوش از سرت پرید نکنه؟!
صداش رو مخ ترین صدای این روزام بود این آدم
با بی حوصلگی لب زدم:هانسو ساکت شو
خندید و گفت:به مرور متوجه میشیم
با جدیت اسمشو صدا زدم که ایندفعه ساکت شد
رسیدم به بیمارستان،امروز روزه سر و کله زدن با هیت مدیره بود
بعد از ورودم به اتاق جلسه همه بلند شدن به احترامم
با اشاره دستو سرم گفتم بشینن
با باز کردن لپ تاپ گفتم: شروع کنیم
بعده یه جلسه خسته کننده و تکراری تو اتاق تنها موندم البته تنها که هیچوقت از دست هانسو و هانشین در آرامش نبودم
_جونگ کوک لی جونگ میخواد ببینتت
_من نمیخوام ببینمش
_جونگ کوک مهمه
_هانسو خفه شو وقتی میگم نمیخوام یعنی نمیخوام یه حرفو یک بار تکرار میکنم
_مرتیکه بداخلاق اصلا به درک..راستی یادت نره فردا جلسه دادگاهه
_اون دختره هم میاد؟!
با چشمای برق زده نگام کرد بلافاصله گفتم:فکرای مزخرف نکن تو اون مغزه کوچیکت
بادش خالی شد و لب زد : معلومه که میاد وکیله طرفه
چشمامو بستمو سرمو تکیه دادم به صندلی... سردرد وحشتناکی گرفته بودم
_من دیگه میرم
_بسلامت
الان فقط فکرم پیشه اون دختر بود...فکرم پیشه این بود که بعد از کشیدنش تو دامم چیکار کنم که تا ته اون خاندانشو نابود کنم...
ا/ت
آنجلا با تعجب گفت:چییی؟چطوری یه غریبه همچین کاریو کرد برات؟
موهامو زدم پشت گوشمو گفتم:نمیدونم خودمم تعجب کردم از کارش
_نکنه یکی از آدمای پدربزرگته
پوزخندی زدمو گفتم:اون عمرا این کارو نمیکنه،تازه اونا نمیدونن من کجام
_اخه نمیشه،میدونی؟امکانش نیست.!
_موافقم...اما مدیونه یه آدم غریبه شدم
دستمو گرفت و گفت:اشکال نداره مهم اینه که اون لحظه فرشته نجاتت شده ممکنه در آینده ببینیش و براش جبران کنی
_هوم..میتونی فردا پیشه مامان بمونی؟من یه جلسه دادگاه مهم دارم
_آره آره البته
_ممنون..راستش میخوام بهت یه پیشنهاد بدم
_چه پیشنهادی؟!
_آنجلا...اگه میخوای بیا و پیش ما زندگی کن
اولش متعجب نگام کرد اما بعده چند ثانیه گفت : نمیخوام مزاحمه کسی بشم
_من میدونم اونجا تنهایی چقدر اذیت میشی،میدونم که آزارت میدن و میدونم تک و تنها موندنت اونجا چقدر خطرناکه خودتم خوب میدونی
_آره اما...
_اما اگر نداره،بیا و پیش ما زندگی کن،سه تایی زندگی کنیم اینطوری بهتره برات
ذهنم درگیرش شد...غافل از اینکه همین مرد قرار بود در آیندهی نه چندان دور دغدغه روزای من بشه و تمام زندگیم به اون مربوط بشه...
جونگ کوک:
هانسو بلافاصله بعد از شنیدن موضوع از زبونه هانشین گفت : چقدر جنتلمن
اولین بار بود که میدیدمش...برای اولین دیدار بد نبود
_اقای جئون؟چیشد؟هوش از سرت پرید نکنه؟!
صداش رو مخ ترین صدای این روزام بود این آدم
با بی حوصلگی لب زدم:هانسو ساکت شو
خندید و گفت:به مرور متوجه میشیم
با جدیت اسمشو صدا زدم که ایندفعه ساکت شد
رسیدم به بیمارستان،امروز روزه سر و کله زدن با هیت مدیره بود
بعد از ورودم به اتاق جلسه همه بلند شدن به احترامم
با اشاره دستو سرم گفتم بشینن
با باز کردن لپ تاپ گفتم: شروع کنیم
بعده یه جلسه خسته کننده و تکراری تو اتاق تنها موندم البته تنها که هیچوقت از دست هانسو و هانشین در آرامش نبودم
_جونگ کوک لی جونگ میخواد ببینتت
_من نمیخوام ببینمش
_جونگ کوک مهمه
_هانسو خفه شو وقتی میگم نمیخوام یعنی نمیخوام یه حرفو یک بار تکرار میکنم
_مرتیکه بداخلاق اصلا به درک..راستی یادت نره فردا جلسه دادگاهه
_اون دختره هم میاد؟!
با چشمای برق زده نگام کرد بلافاصله گفتم:فکرای مزخرف نکن تو اون مغزه کوچیکت
بادش خالی شد و لب زد : معلومه که میاد وکیله طرفه
چشمامو بستمو سرمو تکیه دادم به صندلی... سردرد وحشتناکی گرفته بودم
_من دیگه میرم
_بسلامت
الان فقط فکرم پیشه اون دختر بود...فکرم پیشه این بود که بعد از کشیدنش تو دامم چیکار کنم که تا ته اون خاندانشو نابود کنم...
ا/ت
آنجلا با تعجب گفت:چییی؟چطوری یه غریبه همچین کاریو کرد برات؟
موهامو زدم پشت گوشمو گفتم:نمیدونم خودمم تعجب کردم از کارش
_نکنه یکی از آدمای پدربزرگته
پوزخندی زدمو گفتم:اون عمرا این کارو نمیکنه،تازه اونا نمیدونن من کجام
_اخه نمیشه،میدونی؟امکانش نیست.!
_موافقم...اما مدیونه یه آدم غریبه شدم
دستمو گرفت و گفت:اشکال نداره مهم اینه که اون لحظه فرشته نجاتت شده ممکنه در آینده ببینیش و براش جبران کنی
_هوم..میتونی فردا پیشه مامان بمونی؟من یه جلسه دادگاه مهم دارم
_آره آره البته
_ممنون..راستش میخوام بهت یه پیشنهاد بدم
_چه پیشنهادی؟!
_آنجلا...اگه میخوای بیا و پیش ما زندگی کن
اولش متعجب نگام کرد اما بعده چند ثانیه گفت : نمیخوام مزاحمه کسی بشم
_من میدونم اونجا تنهایی چقدر اذیت میشی،میدونم که آزارت میدن و میدونم تک و تنها موندنت اونجا چقدر خطرناکه خودتم خوب میدونی
_آره اما...
_اما اگر نداره،بیا و پیش ما زندگی کن،سه تایی زندگی کنیم اینطوری بهتره برات
- ۲۳.۹k
- ۰۹ بهمن ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط