عشق به فرجام رسیده (تک پارتی تهکوک)
غروب دلانگیز پاییزی، با رنگهای آتشینش، بر شهر سایه افکنده بود. نسیم خنکی برگهای خشک را به رقص درآورده و در کوچههای آشتیکنی، عطر خاک بارانخورده را پراکنده بود. جونگکوک، پس از روزی پرمشغله در بیرون از خانه، با کولهباری از خستگی و خاطرات روزانه، کلید در را چرخاند. نور گرمی از درون خانه به بیرون میتابید و نویدبخش آرامشی دلنشین بود. اما همین که پا به درون گذاشت، تصویری که چشمانش را به خود خیره کرد، نه آرامش، که تلاطمی عمیق در وجودش برانگیخت.
در هال پذیرایی، جایی که معمولاً عطر قهوهی تازه و حضور گرم تهیونگ موج میزد، صحنهای ناآشنا رخ مینمود. تهیونگ، با لبخندی که هیچگاه به لب جونگکوک نمینشست، در کنار پسر جوانی ایستاده بود. خندههایشان در هم میپیچید و نگاههای رد و بدل شده، گویی رازی سربهمهر را فریاد میزد. دستهایشان در هم گره خورده بود و نزدیکیشان، فضایی از صمیمیت را القا میکرد که قلب جونگکوک را فشرد. گویی دنیا بر سرش آوار شد.
لحظهای مکث کرد. تمام دنیا در سکوتی سنگین فرو رفت. حسادت، ترکیبی تلخ و شیرین، در رگهایش دوید. خشم، سرد و گزنده، وجودش را فرا گرفت. اما در پس این طوفان احساسات، عشقی عمیق و پنهان، چون آتشی زیر خاکستر، شعلهور بود. دیگر تاب نیاورد. با گامی استوار، اما لرزان، به سمت تهیونگ رفت.
دستش را به نرمی اما با قاطعیتی که از دل اضطراب برمیخاست، دور بازوی تهیونگ حلقه کرد و او را به سمت خویش کشید. پسر جوان با تعجب نگاهی به جونگکوک انداخت و سپس با نگاهی معنیدار به تهیونگ، صحنه را ترک کرد. حالا فقط آن دو نفر در سکوت پرمعنی خانه ایستاده بودند.
نگاه جونگکوک، آمیخته با بغضی که در گلویش گیر کرده بود، به چشمان تهیونگ دوخته شد. صدایش، که سعی داشت آن را آرام نگه دارد، کمی لرزید: “تهیونگ… این یعنی چی؟”
تهیونگ، که هنوز از غافلگیری شوکهاش بیرون نیامده بود، در میان نگاه نافذ جونگکوک، گویی حقیقت را در چشمانش میدید. تمام آن سالها، تمام آن تردیدها، تمام آن حرفهای ناگفته، در آن لحظه به هم گره خوردند. لبخندی محو، که بیشتر شبیه به تسلیم بود، بر لبانش نشست. دستش را بالا آورد و به آرامی گونهی جونگکوک را نوازش کرد.
“جونگکوک… من… منم دوستت دارم.”
این اعتراف، چون جامی بلورین، در دستان هر دویشان قرار گرفت. شوک در نگاه جونگکوک جای خود را به ناباوری و سپس به موجی از شادی سپرد. گویی سالها انتظار به پایان رسیده بود. نفس عمیقی کشید و با چشمانی که پر از اشک شوق بود، به تهیونگ نگاه کرد.
“واقعاً؟”
تهیونگ سر تکان داد. “خیلی وقته.”
و در آن لحظه، دیگر هیچ حرفی لازم نبود. فاصلهی میانشان در یک چشم بر هم زدن از بین رفت. لبهایشان در هم گره خورد، گویی سالها در حسرت این لحظه بودهاند. بوسهای عمیق، پر از شور، عشق و اعترافی که سالها در دل پنهان مانده بود. در آغوش یکدیگر، طوفان احساساتشان به آرامشی عمیق بدل شد و خاطرهی آن غروب پاییزی، برای همیشه در لوح قلبشان حک شد.
---
برای تک پارتی های بعد زیر همین پست درخواستی بزارید و اینکه حتمااااااا حمایت کنید🙆🏻♀️
در هال پذیرایی، جایی که معمولاً عطر قهوهی تازه و حضور گرم تهیونگ موج میزد، صحنهای ناآشنا رخ مینمود. تهیونگ، با لبخندی که هیچگاه به لب جونگکوک نمینشست، در کنار پسر جوانی ایستاده بود. خندههایشان در هم میپیچید و نگاههای رد و بدل شده، گویی رازی سربهمهر را فریاد میزد. دستهایشان در هم گره خورده بود و نزدیکیشان، فضایی از صمیمیت را القا میکرد که قلب جونگکوک را فشرد. گویی دنیا بر سرش آوار شد.
لحظهای مکث کرد. تمام دنیا در سکوتی سنگین فرو رفت. حسادت، ترکیبی تلخ و شیرین، در رگهایش دوید. خشم، سرد و گزنده، وجودش را فرا گرفت. اما در پس این طوفان احساسات، عشقی عمیق و پنهان، چون آتشی زیر خاکستر، شعلهور بود. دیگر تاب نیاورد. با گامی استوار، اما لرزان، به سمت تهیونگ رفت.
دستش را به نرمی اما با قاطعیتی که از دل اضطراب برمیخاست، دور بازوی تهیونگ حلقه کرد و او را به سمت خویش کشید. پسر جوان با تعجب نگاهی به جونگکوک انداخت و سپس با نگاهی معنیدار به تهیونگ، صحنه را ترک کرد. حالا فقط آن دو نفر در سکوت پرمعنی خانه ایستاده بودند.
نگاه جونگکوک، آمیخته با بغضی که در گلویش گیر کرده بود، به چشمان تهیونگ دوخته شد. صدایش، که سعی داشت آن را آرام نگه دارد، کمی لرزید: “تهیونگ… این یعنی چی؟”
تهیونگ، که هنوز از غافلگیری شوکهاش بیرون نیامده بود، در میان نگاه نافذ جونگکوک، گویی حقیقت را در چشمانش میدید. تمام آن سالها، تمام آن تردیدها، تمام آن حرفهای ناگفته، در آن لحظه به هم گره خوردند. لبخندی محو، که بیشتر شبیه به تسلیم بود، بر لبانش نشست. دستش را بالا آورد و به آرامی گونهی جونگکوک را نوازش کرد.
“جونگکوک… من… منم دوستت دارم.”
این اعتراف، چون جامی بلورین، در دستان هر دویشان قرار گرفت. شوک در نگاه جونگکوک جای خود را به ناباوری و سپس به موجی از شادی سپرد. گویی سالها انتظار به پایان رسیده بود. نفس عمیقی کشید و با چشمانی که پر از اشک شوق بود، به تهیونگ نگاه کرد.
“واقعاً؟”
تهیونگ سر تکان داد. “خیلی وقته.”
و در آن لحظه، دیگر هیچ حرفی لازم نبود. فاصلهی میانشان در یک چشم بر هم زدن از بین رفت. لبهایشان در هم گره خورد، گویی سالها در حسرت این لحظه بودهاند. بوسهای عمیق، پر از شور، عشق و اعترافی که سالها در دل پنهان مانده بود. در آغوش یکدیگر، طوفان احساساتشان به آرامشی عمیق بدل شد و خاطرهی آن غروب پاییزی، برای همیشه در لوح قلبشان حک شد.
---
برای تک پارتی های بعد زیر همین پست درخواستی بزارید و اینکه حتمااااااا حمایت کنید🙆🏻♀️
- ۴۲.۲k
- ۰۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط