رمان 🍷ماه خونین🍷(part 2)
ناگهان دو نفر رو دیدم که داشتند میومدن سمت من. سریع پشت یه درخت قایم شدم و به حرفاشون گوش دادم!
(نویسنده= اینا مثلا دوتا خون آشام هستن)
هی رفیق تو امروز غذا خوردی؟
- نه به خاطر نور خورشید نتونستم برم بیرون تو چی؟
خب من امروز ۵ تا آدم رو قربانی کردم. خونشون اونقدر خوشمزه بود که نمیشد ازشون گذشت.
ویو ا/ت
یهو هزاران سوال تو ذهنم چرخید
یعنی چی اینا راجب چی حرف میزنن؟
خوردن خون انسان؟
که یهو اون دوتا خون آشام باهم گفتن:
بوی آدمیزاد می آید!
سر جام خشکم زده بود
نمیدونستم باید چیکار کنم
که یهو یکی دستمو گرفت و کشید منم افتادم بغلش بعد سریع از اونجا دور شد نمیتونستم باور کنم خیلی سریع بود.
[نویسنده= یاد سونیک افتادم😂]
برگشتم دیدم همون پسره هست!
(علامت ا/ت£ علامت جونگ کوک-)
£تو......تت....و...تو اینجا چی..کار میکنیی
( نویسنده= لکنت گرفته بچه)
_ناسلامتی جونتو نجات دادم اینم تشکر کردنته؟
£تو چطوری اینقدر سریعیییی
_اونش مهم نیست
_تو امشب هر اتفاقی که افتاده رو فراموش میکنی باشه؟ دیگه هم به اینجا نمیای!
خواستم چیزی بگم که چشام تاریک شد و افتادم
ویو جونگ کوک
ا/ت داشت میافتاد و منم سریع گرفتمش و بردمش خونشون!
خداروشکر پنجره اتاقش باز بود.
رفتم داخل اتاقش و ا/ت رو گذاشتم رو تخت و خودم هم کنارش دراز کشیدم و محو تماشاش شدم.
ا/ت دختر خیلی زیبایی بود خیلی هم مهربون
اما محاله بزارم دوباره به اون جنگل برگرده! خیلی خطرناکه.
پیشونیشو بوسیدم و گفتم: خوب بخوابی پرنسس من!
و از اونجا رفتم.
ویو ا/ت
چشامو که باز کردم دیدم صبح شده. نور خورشید از لای پرده ها به داخل اتاق میتابید.
خواستم دیشب رو به خاطر بیارم اما هیچی یادم نبود.لابد همه اش خواب بود. موبایلم رو برداشتم ساعت رو چک کنم
که دیدم دیرم شدهههههه🤦♀️
ای خدا من چرا همیشه دیر میکنممم
ایندفعه چه بهانه ای بیارم؟
سریع رفتم پایین موهامو دم اسبی بستم. صبحونم رو برداشتم تو راه بخورم و اسنپ گرفتم. سوار ماشین شدم و مشغول خوردن صبحونه شدم. که یهو ماشین وایساد!
آقا چرا وایسادیم؟
-خانم مگه نمیبینی ترافیکه!
ولی من اینجوری دیرم میشه
خواستم پیاده شم برم که دیدم ۲ نفر توی سایه ایستادن و به من زل زدن.
قیافه هاشون خیلی آشنا میومد اما اصلا نمیدونم کجا دیدمشون؟
یکیشون اومد جلوتر اما نور خورشید اونو سوزوند!
به هر حال که بهشون زیاد محل ندادم چون این اواخر خیلی قاطی میکنم! آخه یعنی چی؟ مگه نور خورشید آدم رو میسوزونه؟!
خلاصه که بالاخره با هزار بدبختی رسیدم دانشگاه.
به به خانم ا/ت بالاخره تشریف آوردید!
-ببخشید استاد خواب مونده بودم
بله همینطوره مثل دفعهی قبل و همچنین دفعه های قبلی!
-دیگه تکرار نمیشه استاد
امیدوارم! برو بشین سر جات
-چشم ممنون استاد
رفتم نشستم سر جام و به درسی که استاد تدریس میکرد گوش دادم که ناگهان حس کردم یه نفر کنارمه و یه صدایی در گوشم گفت: موقع اومدن کسی تورو تعقیب نکرد؟
بلند گفتم: بعله؟
کل کلاس به من زل زده بود.
ای خدا باز گند زدم.
الانم همه فکر میکنند من دیوونم!
لبخند ملیحی تحویل کلاس دادم و سرمو انداختم پایین که
زنگ خورد. آخیششش نجات پیدا کردمممم
رفتم WC و بعد خواستم از اونجا خارج بشم که یهو یه نفر دستمو کشید و منو چسبوند به دیوار..
____________________________________________
واسه پارت بعدی؟
۱۰ لایک❤️ ۱۰ کامنت😽
اما اگه فالور هام بیشتر بشه پارت بعدیو میزارم
سوال پست: به نظرتون اون یه نفر کی بود؟
(نویسنده= اینا مثلا دوتا خون آشام هستن)
هی رفیق تو امروز غذا خوردی؟
- نه به خاطر نور خورشید نتونستم برم بیرون تو چی؟
خب من امروز ۵ تا آدم رو قربانی کردم. خونشون اونقدر خوشمزه بود که نمیشد ازشون گذشت.
ویو ا/ت
یهو هزاران سوال تو ذهنم چرخید
یعنی چی اینا راجب چی حرف میزنن؟
خوردن خون انسان؟
که یهو اون دوتا خون آشام باهم گفتن:
بوی آدمیزاد می آید!
سر جام خشکم زده بود
نمیدونستم باید چیکار کنم
که یهو یکی دستمو گرفت و کشید منم افتادم بغلش بعد سریع از اونجا دور شد نمیتونستم باور کنم خیلی سریع بود.
[نویسنده= یاد سونیک افتادم😂]
برگشتم دیدم همون پسره هست!
(علامت ا/ت£ علامت جونگ کوک-)
£تو......تت....و...تو اینجا چی..کار میکنیی
( نویسنده= لکنت گرفته بچه)
_ناسلامتی جونتو نجات دادم اینم تشکر کردنته؟
£تو چطوری اینقدر سریعیییی
_اونش مهم نیست
_تو امشب هر اتفاقی که افتاده رو فراموش میکنی باشه؟ دیگه هم به اینجا نمیای!
خواستم چیزی بگم که چشام تاریک شد و افتادم
ویو جونگ کوک
ا/ت داشت میافتاد و منم سریع گرفتمش و بردمش خونشون!
خداروشکر پنجره اتاقش باز بود.
رفتم داخل اتاقش و ا/ت رو گذاشتم رو تخت و خودم هم کنارش دراز کشیدم و محو تماشاش شدم.
ا/ت دختر خیلی زیبایی بود خیلی هم مهربون
اما محاله بزارم دوباره به اون جنگل برگرده! خیلی خطرناکه.
پیشونیشو بوسیدم و گفتم: خوب بخوابی پرنسس من!
و از اونجا رفتم.
ویو ا/ت
چشامو که باز کردم دیدم صبح شده. نور خورشید از لای پرده ها به داخل اتاق میتابید.
خواستم دیشب رو به خاطر بیارم اما هیچی یادم نبود.لابد همه اش خواب بود. موبایلم رو برداشتم ساعت رو چک کنم
که دیدم دیرم شدهههههه🤦♀️
ای خدا من چرا همیشه دیر میکنممم
ایندفعه چه بهانه ای بیارم؟
سریع رفتم پایین موهامو دم اسبی بستم. صبحونم رو برداشتم تو راه بخورم و اسنپ گرفتم. سوار ماشین شدم و مشغول خوردن صبحونه شدم. که یهو ماشین وایساد!
آقا چرا وایسادیم؟
-خانم مگه نمیبینی ترافیکه!
ولی من اینجوری دیرم میشه
خواستم پیاده شم برم که دیدم ۲ نفر توی سایه ایستادن و به من زل زدن.
قیافه هاشون خیلی آشنا میومد اما اصلا نمیدونم کجا دیدمشون؟
یکیشون اومد جلوتر اما نور خورشید اونو سوزوند!
به هر حال که بهشون زیاد محل ندادم چون این اواخر خیلی قاطی میکنم! آخه یعنی چی؟ مگه نور خورشید آدم رو میسوزونه؟!
خلاصه که بالاخره با هزار بدبختی رسیدم دانشگاه.
به به خانم ا/ت بالاخره تشریف آوردید!
-ببخشید استاد خواب مونده بودم
بله همینطوره مثل دفعهی قبل و همچنین دفعه های قبلی!
-دیگه تکرار نمیشه استاد
امیدوارم! برو بشین سر جات
-چشم ممنون استاد
رفتم نشستم سر جام و به درسی که استاد تدریس میکرد گوش دادم که ناگهان حس کردم یه نفر کنارمه و یه صدایی در گوشم گفت: موقع اومدن کسی تورو تعقیب نکرد؟
بلند گفتم: بعله؟
کل کلاس به من زل زده بود.
ای خدا باز گند زدم.
الانم همه فکر میکنند من دیوونم!
لبخند ملیحی تحویل کلاس دادم و سرمو انداختم پایین که
زنگ خورد. آخیششش نجات پیدا کردمممم
رفتم WC و بعد خواستم از اونجا خارج بشم که یهو یه نفر دستمو کشید و منو چسبوند به دیوار..
____________________________________________
واسه پارت بعدی؟
۱۰ لایک❤️ ۱۰ کامنت😽
اما اگه فالور هام بیشتر بشه پارت بعدیو میزارم
سوال پست: به نظرتون اون یه نفر کی بود؟
- ۱۱.۶k
- ۱۵ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط