عشقی حقیقی
پارت ۳
امیل و اوین :اوه حتما
دامیان 🍅🍅🍅:خوب دیگه میتونید برید
امیل و اوین و بکی :باشه خداحافظ
انیا و دامیا:خداحافظ
بعد از رفتن اونا انیا و دامیان بهم نگاه کردن
امیل و اوین هم تو راه برگشت به خونه بودن که بکی سرصحبت رو باز کرد و گفت
بکی:وای وای وای انیا و دامیان میخوان پیش هم باشن اگه شی باهم بخوابن یا همو بغل کنن چی وایییییی من میخوام کل صحنه هارو ببینم اصلا وقتی انیا و اومد تو اتاق دیدید دیان چجوری بهش خیره مونده یا وقتی ما میگفتیم و میخندیدیم اون فقط به انیا نگاه میکرد و میخندید یا هروقت بهم نزدیک میشدن چقدر قرمز میشدم (بکی جانم عوارض عاشقی دیگه✌️)
اوین :آره واقعا(چرا هروقت میبینمش اینقدر قلبم میتپه این قدری که میخواد از جا در بره )
بکی:بچه ها نظرتون چیه چند تا نقشه بکشیم این دوتا بهم برسن ها
امیل:موافقم
اوین:منم همینطور
بکی:خوب بجای خونه بریم پارک تا نقشه بکشیم
اوین و امیل :قبوله 👍🏻
انیا:گفتم من انجام میدم
دامیان :نه خودم انجام میدم
انیا:تو با این حالت نمیتونی پاشید بری آب بیاری جیوز هم که نیست گفتم خودم انجام میدم
دامیان:پس بزار منم باهات بیام
انیا:من که بچه نیستم قرص هاتم میارم یه دقیقه وایسا الان میام
و انیا رفت تا قرص های دامیانو بیاره تا دامیان بخوره وقتی رفت دامیان رو تخت دراز کشید و با خودش گفت
دامیان:خوشحالم اون مراقبمه انگار یه فرشته مراقبمه
برگردیم کنار انیا
انیا:هه هه هه (خندیدن)ببین چقدر نازه وقتی خودشو لوس میکنه قیافش دیدنیه تا وقتی خوب بشه پیشش میمونم............................خوب آب اوناهاش قرص هاشم که اون جاست خوب بزار ببر...ها اون کیه
_خانم چیکار میکنید خودم میبرم
انیا:شما کی هستید
_اسمم ماریا هست خدمتکار جناب دامیان هستم شما کی هستید و اسمتون چیه
انیا:اسمم انیا فورجر هست هم کلاسی دامیان هستم اومدم پیشش باشم مراقبش باشم
ماریا:نیاز نیست دوشیزه انیا خودم میبرم
انیا خندید و گفت :اولن از همه رسمی صحبت نکن باشه دومن تو استراحت کن همه چیزش هم بامن
ماریا اندر ذهن خود:چه دختر مهربونی هست دوست دارم عروس این خانواده بشه
انیا هم ذهن ماریا رو خوند و قرمز شد
انیا :من دیگه برم تو هم برو استراحت کن
ماریا :چشم خانم
اینم از این پارت عسلیا میخوایید پارت بعد هم الان بزارم یا نه 🩷🩷💜💜❤️❤️
دامیان
امیل و اوین :اوه حتما
دامیان 🍅🍅🍅:خوب دیگه میتونید برید
امیل و اوین و بکی :باشه خداحافظ
انیا و دامیا:خداحافظ
بعد از رفتن اونا انیا و دامیان بهم نگاه کردن
امیل و اوین هم تو راه برگشت به خونه بودن که بکی سرصحبت رو باز کرد و گفت
بکی:وای وای وای انیا و دامیان میخوان پیش هم باشن اگه شی باهم بخوابن یا همو بغل کنن چی وایییییی من میخوام کل صحنه هارو ببینم اصلا وقتی انیا و اومد تو اتاق دیدید دیان چجوری بهش خیره مونده یا وقتی ما میگفتیم و میخندیدیم اون فقط به انیا نگاه میکرد و میخندید یا هروقت بهم نزدیک میشدن چقدر قرمز میشدم (بکی جانم عوارض عاشقی دیگه✌️)
اوین :آره واقعا(چرا هروقت میبینمش اینقدر قلبم میتپه این قدری که میخواد از جا در بره )
بکی:بچه ها نظرتون چیه چند تا نقشه بکشیم این دوتا بهم برسن ها
امیل:موافقم
اوین:منم همینطور
بکی:خوب بجای خونه بریم پارک تا نقشه بکشیم
اوین و امیل :قبوله 👍🏻
انیا:گفتم من انجام میدم
دامیان :نه خودم انجام میدم
انیا:تو با این حالت نمیتونی پاشید بری آب بیاری جیوز هم که نیست گفتم خودم انجام میدم
دامیان:پس بزار منم باهات بیام
انیا:من که بچه نیستم قرص هاتم میارم یه دقیقه وایسا الان میام
و انیا رفت تا قرص های دامیانو بیاره تا دامیان بخوره وقتی رفت دامیان رو تخت دراز کشید و با خودش گفت
دامیان:خوشحالم اون مراقبمه انگار یه فرشته مراقبمه
برگردیم کنار انیا
انیا:هه هه هه (خندیدن)ببین چقدر نازه وقتی خودشو لوس میکنه قیافش دیدنیه تا وقتی خوب بشه پیشش میمونم............................خوب آب اوناهاش قرص هاشم که اون جاست خوب بزار ببر...ها اون کیه
_خانم چیکار میکنید خودم میبرم
انیا:شما کی هستید
_اسمم ماریا هست خدمتکار جناب دامیان هستم شما کی هستید و اسمتون چیه
انیا:اسمم انیا فورجر هست هم کلاسی دامیان هستم اومدم پیشش باشم مراقبش باشم
ماریا:نیاز نیست دوشیزه انیا خودم میبرم
انیا خندید و گفت :اولن از همه رسمی صحبت نکن باشه دومن تو استراحت کن همه چیزش هم بامن
ماریا اندر ذهن خود:چه دختر مهربونی هست دوست دارم عروس این خانواده بشه
انیا هم ذهن ماریا رو خوند و قرمز شد
انیا :من دیگه برم تو هم برو استراحت کن
ماریا :چشم خانم
اینم از این پارت عسلیا میخوایید پارت بعد هم الان بزارم یا نه 🩷🩷💜💜❤️❤️
دامیان
- ۱۰.۷k
- ۱۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط