پارت ۹
پارت ۹
(حمایت یادتون نره خوشگلا،پستارو لایک کنید و کامنت بزارید و پیج رو هم فالو کنید تا از بقیه پارت ها هم با خبر بشید،اگه ترجیحی یا ایده ای هم برای ادامه داستان دارید بهم بگید)
ا/ت:
یه دست ساده ای به روی اتاق میکشم،الان برای تمیز کاری اصلی خیلی خستم میزارم برای فردا
تشک و پتو و پالش هارو پهن میکنن و خودمو میندازم توش،سرده،قدیمیه،بوی گرد و غبار میده،ولی بعد از این همه کار حس خوابیدن توی تخت ملکه الیزابتو داره
چشمام رو میبندم
این مرد خیلی عجیبه،اولش که مثل یه عوضی تمام عیار باهام رفتار میکرد،بعد یهویی نگران جای خواب من بود و میخواست برام شغل پیدا کنه،چشه واقعا؟
نمیتونم ذهنشو بخونم،خسته تر از اونیم که بخوام تلاش هم بکنم
چشمام رو رو هم میزارم و به خواب عمیقی فرو میرم
.
.
.
روز بعد،ساعت ۱ بعد از ظهر:
توجی:
این دختره از ساعت یازده دیشب گرفته خوابیده تا همین الان و قصد هم نداره از خواب پاشه! چندباری خواستم برم بیدارش کنم،اما حقیقتا دلم نیومد،مسخرست،نه؟
اما خب برای اینکه خیلی احساس راحتی هم نکنه هرازگاهی از کنار اتاقش رد میشدم و با صدای بلند سرفه میکردم که شاید بلند شه
نشد
آهی میکشم و روی مبل میشینم و چشمامو میمالم
هیچ ایده ای ندارم چجوری ا/ت رو فراری بدم،واقعا به این شغل نیاز داره،تو صورتشم تف کنم نمیره
دراز میکشم،مبل کوتاه تر از قدمه،متنفرم از اینکه پاهام ازش آویزون میشه
صدای باز شدن در زنگ زده و قدیمی انباری میاد
حلال زاده بیدار شد
موهای بلند و لخت قهوه ایش شلخته شده،صورتش پف کرده،چشاش نیمه بازه،یه ست پیژامه گوگولی صورتی ام پوشیده
کیوته
با دیدنش حس میکنم روی گونه هام گر میگیره
توجی به خودت بیا! چته؟!
رومو اون ور میکنم
+صبح بخیر...
"ص-صبح بخیر
+...همه چی اوکیه؟
"آره! همه چی اوکیه! چرا نباشه؟!
با تعجب نگام میکنه
+باشه...صبحونه چی میخوری؟
"صبحونه خوردم دختر جون،میدونی اصلا ساعت چنده؟"
+ساعت...
چشماش رو به ساعت میدوزه
+ساعت ۱ ظهره!
"بله،نمیشه که هرروز همینقد بخوابی که،نبینم تکرار شه"
+دیگه تکرار نمیشه،قول میدم!
یهویی انکار خواب از سرش به کلی پرید
+خب آم،صبحونه که هیچی،نهار چی میخوری؟
"هممم...آدم بد غذایی نیستم،تا وقتی که قابل خوردن باشه اوکیه"
سرشو تکون میده و بلافاصله به سمت آشپزخونه حرکت میکنه و شروع میکنه غذا درست کردن
"من میرم بیرون،تا یه ساعت دیگه بر نمیگردم،تا اون موقع نهارو آماده کن"
+کجا؟
ابروهامو بالا میندازم
"به تو چه"
+اتفاقا به منم خیلی ربط داره،گفتن مواظب باشم کجا ها میری
چشامو تو حدقه میچرخونم
"دارم میرم سر کار"
+دروغ میگی
آهی از عصبانیت میکشم
"میرم بار"
+گفتن اجازه نداره بری
پوستم از عصبانیت قرمز میشه
"ببین دختر جون،اگه بهت نگفتن بزار بگم،من با کسی شوخی ندارم،تو ام حق نداری تو زندگی من دخالت کنی،وگرنه برات خوب تموم نمیشه،فهمیدی؟"
پوف،دختر ریزه میزه فکر کرده میتونه زندگی منو کنترل کنه
تو خواب ببینی
پ.ن:از حمایتتون راضی نیستم،اینجوری پیش بره مجبور میشم برای پارتا شرط بزارم
#انیمه
#وانشات #انیمه_فن_فیکشن #سناریو_انیمه #انیمشن #تخیلی #داستان #توکیو_رونجرز #جوجوتسو_کایسن
(حمایت یادتون نره خوشگلا،پستارو لایک کنید و کامنت بزارید و پیج رو هم فالو کنید تا از بقیه پارت ها هم با خبر بشید،اگه ترجیحی یا ایده ای هم برای ادامه داستان دارید بهم بگید)
ا/ت:
یه دست ساده ای به روی اتاق میکشم،الان برای تمیز کاری اصلی خیلی خستم میزارم برای فردا
تشک و پتو و پالش هارو پهن میکنن و خودمو میندازم توش،سرده،قدیمیه،بوی گرد و غبار میده،ولی بعد از این همه کار حس خوابیدن توی تخت ملکه الیزابتو داره
چشمام رو میبندم
این مرد خیلی عجیبه،اولش که مثل یه عوضی تمام عیار باهام رفتار میکرد،بعد یهویی نگران جای خواب من بود و میخواست برام شغل پیدا کنه،چشه واقعا؟
نمیتونم ذهنشو بخونم،خسته تر از اونیم که بخوام تلاش هم بکنم
چشمام رو رو هم میزارم و به خواب عمیقی فرو میرم
.
.
.
روز بعد،ساعت ۱ بعد از ظهر:
توجی:
این دختره از ساعت یازده دیشب گرفته خوابیده تا همین الان و قصد هم نداره از خواب پاشه! چندباری خواستم برم بیدارش کنم،اما حقیقتا دلم نیومد،مسخرست،نه؟
اما خب برای اینکه خیلی احساس راحتی هم نکنه هرازگاهی از کنار اتاقش رد میشدم و با صدای بلند سرفه میکردم که شاید بلند شه
نشد
آهی میکشم و روی مبل میشینم و چشمامو میمالم
هیچ ایده ای ندارم چجوری ا/ت رو فراری بدم،واقعا به این شغل نیاز داره،تو صورتشم تف کنم نمیره
دراز میکشم،مبل کوتاه تر از قدمه،متنفرم از اینکه پاهام ازش آویزون میشه
صدای باز شدن در زنگ زده و قدیمی انباری میاد
حلال زاده بیدار شد
موهای بلند و لخت قهوه ایش شلخته شده،صورتش پف کرده،چشاش نیمه بازه،یه ست پیژامه گوگولی صورتی ام پوشیده
کیوته
با دیدنش حس میکنم روی گونه هام گر میگیره
توجی به خودت بیا! چته؟!
رومو اون ور میکنم
+صبح بخیر...
"ص-صبح بخیر
+...همه چی اوکیه؟
"آره! همه چی اوکیه! چرا نباشه؟!
با تعجب نگام میکنه
+باشه...صبحونه چی میخوری؟
"صبحونه خوردم دختر جون،میدونی اصلا ساعت چنده؟"
+ساعت...
چشماش رو به ساعت میدوزه
+ساعت ۱ ظهره!
"بله،نمیشه که هرروز همینقد بخوابی که،نبینم تکرار شه"
+دیگه تکرار نمیشه،قول میدم!
یهویی انکار خواب از سرش به کلی پرید
+خب آم،صبحونه که هیچی،نهار چی میخوری؟
"هممم...آدم بد غذایی نیستم،تا وقتی که قابل خوردن باشه اوکیه"
سرشو تکون میده و بلافاصله به سمت آشپزخونه حرکت میکنه و شروع میکنه غذا درست کردن
"من میرم بیرون،تا یه ساعت دیگه بر نمیگردم،تا اون موقع نهارو آماده کن"
+کجا؟
ابروهامو بالا میندازم
"به تو چه"
+اتفاقا به منم خیلی ربط داره،گفتن مواظب باشم کجا ها میری
چشامو تو حدقه میچرخونم
"دارم میرم سر کار"
+دروغ میگی
آهی از عصبانیت میکشم
"میرم بار"
+گفتن اجازه نداره بری
پوستم از عصبانیت قرمز میشه
"ببین دختر جون،اگه بهت نگفتن بزار بگم،من با کسی شوخی ندارم،تو ام حق نداری تو زندگی من دخالت کنی،وگرنه برات خوب تموم نمیشه،فهمیدی؟"
پوف،دختر ریزه میزه فکر کرده میتونه زندگی منو کنترل کنه
تو خواب ببینی
پ.ن:از حمایتتون راضی نیستم،اینجوری پیش بره مجبور میشم برای پارتا شرط بزارم
#انیمه
#وانشات #انیمه_فن_فیکشن #سناریو_انیمه #انیمشن #تخیلی #داستان #توکیو_رونجرز #جوجوتسو_کایسن
- ۵۱.۰k
- ۱۰ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط