.. هَمــ آغوشـــ🤍🪐🫀 .. ←پارت۴۲۹→
لبخندم وپررنگ تر کردم وروم وازش گرفتم.
نمی خواستم برم...نمی خواستم باور کنم شب به این قشنگی تموم شده!نمی خواستم با پاهای خودم به خونه ام برم ودرببندم وبه این شب خاتمه بدم...اونم با این خداحافظی خشک...انگار پاهام لجبازی می کردن وباهام راه نمیومدن!به سختی حرکتشون می دادم...چند قدمی از ارسلان دور شدم وبه سمت در رفتم...تودلم خداخدا می کردم یه بهونه ای جور بشه تا بیشتر کنار ارسلان باشم...
- دیانا...
با صدای ارسلان نفسم حبس شد...چشمام وبستم ولبخندی روی لبم نشوندم....ایول به این تِلِپاتی!...اصلا من حال میکنم با این فکرای مشترکمون!انگار ارسلانم مثل من نمی خواد این شب وبه همین زودی وسادگی تموم کنه!
اومدم برگردم سمتش وببینم چی می خوادبگه که یهو یه دستی حلقه شد دور بازوم ومن وبه عقب برگردوند...نگاهم روی نگاه خوش رنگ و گیرای ارسلان ثابت موند.
حرفی نزد...هیچی نگفت...ولی من خیلی چیزارو از نگاهش خوندم.اینکه از این خداحافظی خشک وسرد ناراحته...اینکه از تموم شدن این شب دلگیره...ناراحتیش درست از جنس ناراحتی من بود!...حرفای ناگفته اش وبانگاهش بهم گفت...
لبخندی روی لبم نشوندم ومهربون گفتم:آخرین شبی نیست که باهمیم...اگه امشب تموم بشه شبای قشنگ ترینم هستن!مطمئن باش ارسلان!...
لبخندی زد...دستاش از روی بازوم سر خوردن وروی کمرم قرار گرفتن.حلقه دستاش ودور کمرم محکم کرد...من وبه سمت خودش کشید وسرش وبه سمتم خم کرد...چشماش وبست که باعث شد منم چشمام وببندم.سرش ونزدیک تر کرد...دیگه فاصله ای بینمون نموند ولباش روی لبم آروم گرفت...پرعطش وپرهیجان روی لبم بوسه میزد...دست راستش از روی کمرم بالا اومد وروی سرم نشست...دستم ودور گردنش حلقه کردم...بهش نزدیک تر شدم وباهاش همراهی کردم...شالم باز شد واز سرم افتاد...یه تیکه از موهام روی پیشونیم ریخت ولی هیچ توجهی نکردم وبه بوسه زدن روی لبش ادامه دادم.بوسه هاش پابه پای بوسه های من جلوی می رفتن وآرامش وبه وجودم تزریق می کردن.
بعداز یه مدت طولانی که هم من از نفس افتادم هم اون!...دست از بوسه زدن روی لبم برداشت.لبای منم متوقف شدن...یه آن حس کردم گردنم داغ شد...درست گودی گردنم و بوسیده بود! بالاتر اومد...زیر گوشم... چونه ام...یه بوسه طولانی روی لبم...گونه ام...بالاتر...چشمام...لبش وگذاشت روی چشم راستم ویه بوسه لذت بخش...
احساس آرامش وامنیت عجیب من ومست کرده بود!...دیوونه بازیای ارسلان حتی تو بوسه زدنم متفاوته!
نفس عمیقی کشیدم تا با بوکشیدن عطرش آرامشم تکمیل بشه!
لباش چشم دیگه ام رو هم لمس کردن وبعد پیشونیم...موهام وکنار زد ویه بوسه داغ وپرحرارت ونرم روی پیشونیم نشوند...نفش هاش که به صورتم می خورد،غرق یه خوشحالی بی نظیر می شدم...حس اینکه یکی کنارته...انقدر نزدیک...بدون وجود کوچکترین فاصله ای...انقدر نزدیک که نفس هاش ولمس می کنی،یه حس فوق العاده اس.وقتی گرمی نفس هاش دل سردت وگرم می کنه...میشی یه کوره داغ وتمام تنت توگرمای یه آتیش لذت بخش می سوزه!توی تنهامی سوزی...دیگه تویی وجود نداره...میشین ما!...تو و اون میشین یه نفر!گرمای بی نظیر این عشق اونقدر شماروبهم نزدیک می کنه که دیگه فاصله ای نمی مونه!
ارسلان من وکشید توی بغلش ومحکم به خودش فشارم داد...سرم وگذاشت روی سینه اش وبوسه ای روی موهام زد.نفس عمیق وصدا دارش توی گوشم پیچید...دستام ودورش حلقه کردم وبهش چسبیدم.
بعداز دقیقه های طولانی،آخرین بوسه اش ونثار موهام کرد وحلقه دستاش نرم وآروم از دور کمرم باز شد...منم حلقه دستام وباز کردم واز آغوشش بیرون اومدم...پلک هام روی هم تکون خورد وبعد...نگاه مشکی شیطونش که به استقبال نگاهم نشسته بود،خیره شد بهم.
لبخندی زد وباشیطنت گفت:آخـــیش...به این میگن یه شب بخیر وخداحافظی درست وحسابی!...از الان تا کل امروزو انرژی گرفتم!
خندیدم...چشمکی بهم زد...
نمی خواستم برم...نمی خواستم باور کنم شب به این قشنگی تموم شده!نمی خواستم با پاهای خودم به خونه ام برم ودرببندم وبه این شب خاتمه بدم...اونم با این خداحافظی خشک...انگار پاهام لجبازی می کردن وباهام راه نمیومدن!به سختی حرکتشون می دادم...چند قدمی از ارسلان دور شدم وبه سمت در رفتم...تودلم خداخدا می کردم یه بهونه ای جور بشه تا بیشتر کنار ارسلان باشم...
- دیانا...
با صدای ارسلان نفسم حبس شد...چشمام وبستم ولبخندی روی لبم نشوندم....ایول به این تِلِپاتی!...اصلا من حال میکنم با این فکرای مشترکمون!انگار ارسلانم مثل من نمی خواد این شب وبه همین زودی وسادگی تموم کنه!
اومدم برگردم سمتش وببینم چی می خوادبگه که یهو یه دستی حلقه شد دور بازوم ومن وبه عقب برگردوند...نگاهم روی نگاه خوش رنگ و گیرای ارسلان ثابت موند.
حرفی نزد...هیچی نگفت...ولی من خیلی چیزارو از نگاهش خوندم.اینکه از این خداحافظی خشک وسرد ناراحته...اینکه از تموم شدن این شب دلگیره...ناراحتیش درست از جنس ناراحتی من بود!...حرفای ناگفته اش وبانگاهش بهم گفت...
لبخندی روی لبم نشوندم ومهربون گفتم:آخرین شبی نیست که باهمیم...اگه امشب تموم بشه شبای قشنگ ترینم هستن!مطمئن باش ارسلان!...
لبخندی زد...دستاش از روی بازوم سر خوردن وروی کمرم قرار گرفتن.حلقه دستاش ودور کمرم محکم کرد...من وبه سمت خودش کشید وسرش وبه سمتم خم کرد...چشماش وبست که باعث شد منم چشمام وببندم.سرش ونزدیک تر کرد...دیگه فاصله ای بینمون نموند ولباش روی لبم آروم گرفت...پرعطش وپرهیجان روی لبم بوسه میزد...دست راستش از روی کمرم بالا اومد وروی سرم نشست...دستم ودور گردنش حلقه کردم...بهش نزدیک تر شدم وباهاش همراهی کردم...شالم باز شد واز سرم افتاد...یه تیکه از موهام روی پیشونیم ریخت ولی هیچ توجهی نکردم وبه بوسه زدن روی لبش ادامه دادم.بوسه هاش پابه پای بوسه های من جلوی می رفتن وآرامش وبه وجودم تزریق می کردن.
بعداز یه مدت طولانی که هم من از نفس افتادم هم اون!...دست از بوسه زدن روی لبم برداشت.لبای منم متوقف شدن...یه آن حس کردم گردنم داغ شد...درست گودی گردنم و بوسیده بود! بالاتر اومد...زیر گوشم... چونه ام...یه بوسه طولانی روی لبم...گونه ام...بالاتر...چشمام...لبش وگذاشت روی چشم راستم ویه بوسه لذت بخش...
احساس آرامش وامنیت عجیب من ومست کرده بود!...دیوونه بازیای ارسلان حتی تو بوسه زدنم متفاوته!
نفس عمیقی کشیدم تا با بوکشیدن عطرش آرامشم تکمیل بشه!
لباش چشم دیگه ام رو هم لمس کردن وبعد پیشونیم...موهام وکنار زد ویه بوسه داغ وپرحرارت ونرم روی پیشونیم نشوند...نفش هاش که به صورتم می خورد،غرق یه خوشحالی بی نظیر می شدم...حس اینکه یکی کنارته...انقدر نزدیک...بدون وجود کوچکترین فاصله ای...انقدر نزدیک که نفس هاش ولمس می کنی،یه حس فوق العاده اس.وقتی گرمی نفس هاش دل سردت وگرم می کنه...میشی یه کوره داغ وتمام تنت توگرمای یه آتیش لذت بخش می سوزه!توی تنهامی سوزی...دیگه تویی وجود نداره...میشین ما!...تو و اون میشین یه نفر!گرمای بی نظیر این عشق اونقدر شماروبهم نزدیک می کنه که دیگه فاصله ای نمی مونه!
ارسلان من وکشید توی بغلش ومحکم به خودش فشارم داد...سرم وگذاشت روی سینه اش وبوسه ای روی موهام زد.نفس عمیق وصدا دارش توی گوشم پیچید...دستام ودورش حلقه کردم وبهش چسبیدم.
بعداز دقیقه های طولانی،آخرین بوسه اش ونثار موهام کرد وحلقه دستاش نرم وآروم از دور کمرم باز شد...منم حلقه دستام وباز کردم واز آغوشش بیرون اومدم...پلک هام روی هم تکون خورد وبعد...نگاه مشکی شیطونش که به استقبال نگاهم نشسته بود،خیره شد بهم.
لبخندی زد وباشیطنت گفت:آخـــیش...به این میگن یه شب بخیر وخداحافظی درست وحسابی!...از الان تا کل امروزو انرژی گرفتم!
خندیدم...چشمکی بهم زد...
- ۳۳.۷k
- ۲۳ بهمن ۱۴۰۱
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط