من بدونت طاقت زندگی ندارم ۹

لان جان :ولی وی یینگ کوچولو عه
من که انقدر ترسو نیست
وی یینگه من از هیچی نمیترسه
وی یینگ اخم کردو یهو از چشماش
اشک ریخت پایین و گفت :لان جان
من ترسو ام یعنی با گریه * و عصبی بودن
وی یینگ از بغل لان جان اومد بيرون
و به سمت در حرکت کرد

لان جان:وای من چم شده
وی یینگو ناراحتش کردم وی یینگگگ
کجا میری

وی یینگ جوابی نداد

لان جان:وی یینگ وی یینگگ

وی یینگ رفت و درو محکم بست

لان جان خودشو انداخت رو زمین

لان جان:وی یینگ من نمیخواستم
ناراحتت کنم باور کن وی یینگ نرو
منو تنها نزار وی یینگ جواب بده
وی یینگگ

وی یینگ نشته بود کناره در
و داشت حرفا عه لان جانو‌ گوش می‌کرد

لان جان:بارون شدیده سرما میخوری وی یینگ
لطفا برگرد وی یینگ من دوست دارم
تو تموم زندگی منی
تو نباشی من طاقت زندگی کردن ندارم
وی یینگ داری میشنوی ؟
برگرد داخل لطفا
لان جان از بس که گریه کرده بود
صورتش قرمز شده بود

وی یینگ:منم دوست دارم لان گه
منو ببخش باهات بد کردم لان گه

لان جان:وی یینگ؟
تو داری حرف میزنی با منن

وی یینگ:لان گه منو ببخش

لان جان:تو زندگیه منی وی یینگ
مگه میشه نبخشم
ولی من چرا ببخشم
من در حقت بدی کردم

وی یینگ:لان گه دوست دارم دوست دارم

لان جان:منم همینطور


لان جان : وی یینگ من نمیدونم یهو چم شد که اون حرفارو گفتم منو ببخش

وی یینگ:لان گه لان گه

لان جان :جانمم

وی یینگ:لان جان

لان جان :جانم

وی یینگ:مگه میشه نبخشمت

لان جان :وی یینگ سری بیا تو تا چیزیت نشده

وی یینگ یهو لرزش گرفت و عطسه کرد
و رقت سمت در بازش کرد سری و رفت تو
و نگاهش به صورت خیس قرمز لان جان افتاد
و گفت با ناراحتی لان جان گریه کردی ؟و یهو غش کرد
و افتاد کف زمین

لان جان :وی یینگگگ چی شدیی وای نه
گفتم سرما میخوری گوش نکردی
لان جان وی یینگو دوباره بغلش کرد و دست زد به پیشونی وی یینگ

لان جان:وای نه وی یینگ تب داره
وی یینگ وی یینگ بهوش بیاا
چند دقیقه گذشت و وی یینگ بهوش نیومد
لان جان:باید وی یینگو گرمش کنم
اما چطوری آها فهمیدم
لان جان وی یینگو یهو تو بغلش هی تکون داد و لان جان یهو خوابش برد
و وی یینگ یهو چشماش آروم آروم
داشت باز می‌شد
وی یینگ:لان جانن عزیزم خوابیدی،
لان جان صدا وی یینگ شنید و گفت
لان جان:چی وی یینگ بهوش اومدی
خداروشکر با گریه*

وی یینگ:لان جان عزیزم گریه نکن
من غصه میخورما

لان جان :باشه وی یینگه من
لان جان یهو وی یینگ از بغلش اورد بیرون

و رو خودش گذاشتش و خودشم نشت

وی یینگ دید که اشکا عه لان جان دارن میریزن وی یینگ سعی کرد اون اشکا رو پاک کنه پس دستشو اورد و سعی کرد پاکشون کنه
وی یینگ:لان جان عزیزم من متاسفم
منو ببخش باعث شدم گریه کنی کلی

لان جان متوجه این کاره وی یینگ شد و دستشو گرفت

لان جان:مقصر من بودم نمیدونم یهو چم شد

وی یینگ:من خیلی دوستت دارم لان گه

لان جان:منم دوستت دارم

وی یینگ به لان جان لبخندی زد
و لان جان دستشو اورد و گذاشتش رو پیشونی وی یینگ

لان جان:چی هنوز تب داریی


وی یینگ:من خوبم چیزیم نیست

لان جان:نه حالت خوب نیستت داری میسوزی
من ازت مراقبت میکنممم

وی یینگ:ازت ممنونم لان جان با لبخند
دیدگاه ها (۰)

خوبببب کپشنننن🌚🎀عروسک من😈🔞پارت سی و ششچرا باید اینقدر درد بک...

چند پارتی

رمان عشق ممنوع

پارت یک از زبان نویسنده صدای گریه ی دختر کل عمارت رو پر کرده...

THE FIRST KISSPART: 6ات: دستم وحشی (گریه) تهیونگ: چته مگه نگ...

سناریو تهیونگ

پارت ۳

وقتی با اجبار میشی زن دومش پارت ۷ بعد از پاشدم لباسمو عوض کر...

دیو و دلبر پارت ۵ رفت درو محکم بستم یه گوشه حمام کز کردم بدن...

عشق حقیقی پارت:۶دامیان:هوم ذره ای بهت علاقه ندارمجولیا:خجالت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط