رمان مافیا (لطفا گذارش نکنید)

بخش سوم – از زبان الیاس وارنیف

سه روز...
سه شب...
و هیچ صدایی جز نفس‌های ضعیفش نبود.

من بهش آب ندادم، غذا ندادم.
فکر کردم شاید گرسنگی زبانش رو باز کنه.
ولی نوید، اون بچه‌ی لعنتی، انگار تصمیم گرفته بود حتی جونش رو هم بده، اما نگه کجاست...

روز سوم...
در انبار رو که باز کردم، صداشون اومد.
دو تا از آدم‌هام، داشتن می‌زدنش.
با مشت، با لگد، با کلمات زهرآلود.
همه‌ش یه اسم می‌خواستن: پسر سامان.

ـ ایست!
صدام ترکید تو فضای کپک‌زده‌ی انبار.
ـ گفتم ایست!
ـ لازم نیست شما ازش اعتراف بگیرید...
ـ خودم آدمش می‌کنم.

گفتم ببندنش.
و دوباره همون دست‌های کوچیک...
بند بالا، آویزون، بی‌صدا.

وقتی همه رو مرخص کردم،
اتاق ساکت شد.
فقط من بودم و اون بچه.

باتوم رو از روی میز برداشتم.
اولین ضربه، محکم.
بعدی، تکرار سؤال:
ـ پسر سامان کجاست؟

ضربه‌ها ادامه داشتن.
نوید حرف نمی‌زد.
فقط نفس‌هاش تند می‌شدن.
بوی خون تو هوا پیچیده بود.

و بعد...
یه ضربه‌ی اشتباه.

باتوم خورد به صورتش.
یه صدای "شکستن" پخش شد.
عینکش… تو صورتش خرد شد.
خرده‌شیشه‌ها خوردن به پوست و پلک و شاید بدتر...

اون لحظه بود که نوید...
جیغ کشید.
نه مثل یه بچه، مثل یه درد که بغض کرده بود.

دستام لرزیدن.
رفتم طرفش.
ـ نه... نه... صبر کن...

بندش رو باز کردم.
بغلش کردم.
وزنش هیچی نبود.
تنش داغ بود ولی دستاش سرد.
بوی خون می‌داد و هنوزم، لعنت بهش، زیبا بود.

بردمش بالا.
تو اتاق خودم.

خودم زخم‌شناس بودم. نه از سر حرفه، از سر گذشته.
شیشه‌ها رو یکی‌یکی با انبر ظریف بیرون کشیدم.
قطره ریختم تو چشماش.
خدا رحم کرده بود، شیشه نرفته بود داخل چشم.

نوید گریه می‌کرد.
آروم، بی‌صدا، انگار تمام دنیا رو به خاطر خطای من گریه می‌کرد.

ـ هیس... آروم باش...
بذار ببندمشون، ببندم چشاتو...

چشماش رو بستم، با باند سفید.
مثل کفن.
مثل صلح.

لباسش رو درآوردم.
نه برای شکنجه...
برای اینکه دیگه خونی نبود که ازش بیرون بزنه.

بغلش کردم.
بردمش حموم.
آب گرم پوستش رو نجات داد.
و من... هنوز نمی‌فهمیدم چرا.

یه پیراهن سفید از خودم تنش کردم.
براش اندازه نبود.
ولی اون شب، چیز زیادی نیاز نداشت.

گذاشتمش رو تخت.
کنارش دراز کشیدم.

و برای اولین بار...
تو زندگی‌م، برای سکوتِ کسی دعا کردم که یه روز تصمیم داشتم بکشمش.
دیدگاه ها (۰)

پارت ۴۲صبح روز بعد، وقتی از خواب بیدار شدم، هنوز اتفاقات دیش...

پارت ۲۳حسنا با قدم‌های لرزان به سمت دستشوییِ سالن رفت. هر قد...

🖤🥀 سکوت𓆩 پــارت چــهــل‌و‌یــکــم 𓆪 🖤🥀مرد چند قدم عقب رفت.بر...

چند پارتی جیمین پارت هشتم

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟕چند ثانیه هیچ‌کس حرف نزد.صدای ضبط‌شده ...

𐙚 پارت ³ | ویو نامراصدای زنگ مدرسه توی سالن غذاخوری پیچید و ...

چندپارتی جونگ کوک

𓆩 پارت ۷۱ 𓆪 🖤جیمین با عصبانیت گوشی رو محکم توی دستش گرفت.ـ ا...

₊˚⊹ 𝑺𝒆𝒂𝒔𝒐𝒏 𝑻𝒘𝒐 ⊹ 𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟎𝟏 ⊹˚₊𐙚🌷 ویو آت | فرودگاههشت سال...هش...

«بابا… این خونه هنوز هم صدای تو رو کم داره»بابا… نمی‌دونم چر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط