پارت ۲۳
پارت ۲۳
حسنا با قدمهای لرزان به سمت دستشوییِ سالن رفت. هر قدمی که برمیداشت، انگار رویِ خردهشیشهها راه میرفت. واردِ فضای خنک و کاشیکاریشدهی دستشویی شد و در رو از پشت قفل کرد. به آینهی بزرگِ روبروش نگاه کرد. صورتش رنگپریده بود، اما در انعکاسِ آینه، چیزی دید که قلبش رو یه لحظه آروم کرد: اون هنوز همون دخترِ قوی و باهوش بود .
«من حسنا هستم. من اجازه نمیدم یه تهدیدِ ساده همهچیز رو نابود کنه.»
اون با دستهای لرزان کمی آب سرد به صورتش پاشید. نگاهش به بازوبندِ صورتیمایلبهبنفشی افتاد که روی لباسِ مجلسیاش داشت؛ نفسِ عمیقی کشید. سامان فکر میکرد اون یک طعمهی ضعیفه که به راحتی شکار میشه، اما سامان اشتباه میکرد. حسنا حالا یه سلاحِ مخفی داشت: هوش و استراتژی.
اون گوشیاش رو درآورد. دستش هنوز میلرزید، اما ذهنش مثلِ یک پردازشگرِ قوی شروع به تحلیل کرد. سامان الان داشت به خاله و بقیه میگفت که حسنا «داره خوش میگذرونه». اما اگه حسنا میتونست ثابت کنه سامان خودش درگیرِ کارهای مشکوکه چی؟
حسنا سریع واردِ تنظیماتِ گوشیاش شد. او یک «اپلیکیشنِ ضبطِ صدای هوشمند» داشت که قبلاً برای پروژههایِ درسیاش طراحی کرده بود. با خودش فکر کرد: «اگه بتونم سامان رو توی یه موقعیت قرار بدم که اعتراف کنه این تهدیدها واسه چیه، میتونم این صدا رو علیه خودش استفاده کنم.»
در رو باز کرد و با اعتماد به نفسی که حالا توی رگهاش میدوید، بیرون اومد. سامان درست همونجا، نزدیکِ درِ ورودی ایستاده بود و با لبخندی که بویِ توطئه میداد، منتظرِ خروجِ حسنا بود.
سامان با دیدنِ حسنا، چشماش برق زد.
— «خوبی؟ مادرت نگرانته. نکنه یادت رفته که هنوز هم برایِ «همکاری» وقت داری؟»
حسنا صاف ایستاد، نگاهش رو به چشمانِ سیاه و سردِ سامان دوخت و با لحنی که سعی میکرد مثلِ یک معلمِ مقتدرِ آینده باشه، گفت:
— «سامان، تو فکر کردی خیلی باهوشی. اما یادت باشه، هر سیستمی یه حفرهی امنیتی داره. حتی تو.»
سامان خندید، خندهای که بیشتر شبیه به صدایِ کشیده شدنِ چاقو رویِ سنگ بود.
— «اووو، تهدید میکنی؟ کوچولو، تو هنوز خیلی راه داری تا بفهمی این بازی چطور تموم میشه.»
حسنا میدونست که داره واردِ بازیِ خطرناکی میشه. سامان نمیدونست که گوشیِ حسنا در جیبش، با یک دکمهی کوچک، داشت تکتک کلماتش رو ضبط میکرد. این اولین قدمِ حسنا برایِ پسگرفتنِ آزادیاش بود
ادامه پارت بعدیییی .......
حسنا با قدمهای لرزان به سمت دستشوییِ سالن رفت. هر قدمی که برمیداشت، انگار رویِ خردهشیشهها راه میرفت. واردِ فضای خنک و کاشیکاریشدهی دستشویی شد و در رو از پشت قفل کرد. به آینهی بزرگِ روبروش نگاه کرد. صورتش رنگپریده بود، اما در انعکاسِ آینه، چیزی دید که قلبش رو یه لحظه آروم کرد: اون هنوز همون دخترِ قوی و باهوش بود .
«من حسنا هستم. من اجازه نمیدم یه تهدیدِ ساده همهچیز رو نابود کنه.»
اون با دستهای لرزان کمی آب سرد به صورتش پاشید. نگاهش به بازوبندِ صورتیمایلبهبنفشی افتاد که روی لباسِ مجلسیاش داشت؛ نفسِ عمیقی کشید. سامان فکر میکرد اون یک طعمهی ضعیفه که به راحتی شکار میشه، اما سامان اشتباه میکرد. حسنا حالا یه سلاحِ مخفی داشت: هوش و استراتژی.
اون گوشیاش رو درآورد. دستش هنوز میلرزید، اما ذهنش مثلِ یک پردازشگرِ قوی شروع به تحلیل کرد. سامان الان داشت به خاله و بقیه میگفت که حسنا «داره خوش میگذرونه». اما اگه حسنا میتونست ثابت کنه سامان خودش درگیرِ کارهای مشکوکه چی؟
حسنا سریع واردِ تنظیماتِ گوشیاش شد. او یک «اپلیکیشنِ ضبطِ صدای هوشمند» داشت که قبلاً برای پروژههایِ درسیاش طراحی کرده بود. با خودش فکر کرد: «اگه بتونم سامان رو توی یه موقعیت قرار بدم که اعتراف کنه این تهدیدها واسه چیه، میتونم این صدا رو علیه خودش استفاده کنم.»
در رو باز کرد و با اعتماد به نفسی که حالا توی رگهاش میدوید، بیرون اومد. سامان درست همونجا، نزدیکِ درِ ورودی ایستاده بود و با لبخندی که بویِ توطئه میداد، منتظرِ خروجِ حسنا بود.
سامان با دیدنِ حسنا، چشماش برق زد.
— «خوبی؟ مادرت نگرانته. نکنه یادت رفته که هنوز هم برایِ «همکاری» وقت داری؟»
حسنا صاف ایستاد، نگاهش رو به چشمانِ سیاه و سردِ سامان دوخت و با لحنی که سعی میکرد مثلِ یک معلمِ مقتدرِ آینده باشه، گفت:
— «سامان، تو فکر کردی خیلی باهوشی. اما یادت باشه، هر سیستمی یه حفرهی امنیتی داره. حتی تو.»
سامان خندید، خندهای که بیشتر شبیه به صدایِ کشیده شدنِ چاقو رویِ سنگ بود.
— «اووو، تهدید میکنی؟ کوچولو، تو هنوز خیلی راه داری تا بفهمی این بازی چطور تموم میشه.»
حسنا میدونست که داره واردِ بازیِ خطرناکی میشه. سامان نمیدونست که گوشیِ حسنا در جیبش، با یک دکمهی کوچک، داشت تکتک کلماتش رو ضبط میکرد. این اولین قدمِ حسنا برایِ پسگرفتنِ آزادیاش بود
ادامه پارت بعدیییی .......
- ۱۸۱
- ۱۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط