داستان
پارت 71
ایزوکو به اطراف خود نگاه کرد. ولی نتوانست منبع صدا را پیدا کند.
با ذهنی آشفته و درمانده دوباره شروع به حرف زدن کرد.
ایزوکو: من. من میخوام مطمئن بشم که حالشون خوبه... میخوام مطمئن بشم حال کاچان خوبه...
با افسوس سرش را پایین انداخت، به شدت در تلاش بود تا بغض در گلویش را کنترل کند ولی کار مشکلی بود.
ایزوکو: یه چیزی میخواستم بهش بگم... اما نتونستم.
_ میتونی برگردی... ولی به زمان محدود میشی.... دیگه جسمی نداری. به عنوان یه نسیم گذرا برو...و زود برگرد.
ایزوکو تا خواست حرفی بزند.. مکان زمان هر چیزی که اطرافش بود. مانند یک گرداب دورش چرخید. و تا به خودش آمد دید دوباره در صحنه نبرد است. سرش را چرخاند و به اطراف نگاه کرد.
خبری از شیگاراکی نبود. معلوم بود که فرار کرده است. نیروی پلیس و ماشین های آمبولانس همه جا را پر کرده بود. و در حال رسیدگی به کسانی بودند که مسدوم شده بودند. قهرمانانی که حالشان بهتر بود درحال کمک به نیروی پلیس و یا نیروی نجات و پرستارا بودند. ایزوکو با بی صبری به اطراف نگاه میکرد. تا بالاخره توانست پیدایش کند. کاتسوکی را تیم پزشکی روی برانکارد گذاشته بودند و به سمت ماشین آمبولانس میبردند. ایزوکو با قدم هایی که هر لحظه تند تر میشد به سمت کاتسوکی حرکت میکرد اما ناگهان سر جایش خشک شد... روبه رویش تیم پزشکی درحال گذاشتن سر قطع شده او داخل کیسه مشکی بودند دیدن جسد خودش در چنین حالتی باعث میشد حالت تهوع بگیرد. همانطور که چشمانش پر از اشک و ترس شد سرش را به سمت دیگری چرخاند و با دستش جلوی دهانش را گرفت. واقعا آزار دهنده و وحشتناک بود. آرام چشمانش را بست و از آن تیم پزشکی و جسدی که حمل میکردند فاصله گرفت. و دوباره به طرف ماشین آمبولانسی که کاتسوکی را داخل او گذاشته بودند رفت و کنار جسم بی حال او که روی برانکارد داخل ماشین آمبولانس دراز کشیده بود نشست و در سکوت و با نگاهی منتظر به چهره بی هوش کاتسوکی خیره شد.
.
.
.
چندین ساعت از رسیدن آمبولانسی که کاتسوکی در آن بود، به بیمارستان گذشته بود. او آسیب زیادی دیده بود و به همین دلیل عمل او بیش از انتظار طول کشیده بود. زمانی که تیم عمل از اتاق عمل خارج شدند و به والدین و سرپرست، و معلمان خبر دادند که عمل موفقیت آمیز بود. کاتسوکی را به اتاقی مخصوصی منتقل کردند. به گفته پزشک ها او در دو قدمی مرگ بود ولی انگار پسر خوش شانسی بوده. ایزوکو در تمام این مدت در کنار کاتسوکی بود.
زمانی که بالاخره همه چیز آروم شد و ایزوکو و کاتسوکی در اتاق تنها شدن. زمانی ایجاد شده بود تا پسرک بتواند تمام حرف هایی که میخواست بزند را بزند... شاید هیچ وقت او گفته های ایزوکو را نمیشنید و یا به خاطر نمیآورد ولی همین برای ایزوکو کافی بود.
ایزوکو به اطراف خود نگاه کرد. ولی نتوانست منبع صدا را پیدا کند.
با ذهنی آشفته و درمانده دوباره شروع به حرف زدن کرد.
ایزوکو: من. من میخوام مطمئن بشم که حالشون خوبه... میخوام مطمئن بشم حال کاچان خوبه...
با افسوس سرش را پایین انداخت، به شدت در تلاش بود تا بغض در گلویش را کنترل کند ولی کار مشکلی بود.
ایزوکو: یه چیزی میخواستم بهش بگم... اما نتونستم.
_ میتونی برگردی... ولی به زمان محدود میشی.... دیگه جسمی نداری. به عنوان یه نسیم گذرا برو...و زود برگرد.
ایزوکو تا خواست حرفی بزند.. مکان زمان هر چیزی که اطرافش بود. مانند یک گرداب دورش چرخید. و تا به خودش آمد دید دوباره در صحنه نبرد است. سرش را چرخاند و به اطراف نگاه کرد.
خبری از شیگاراکی نبود. معلوم بود که فرار کرده است. نیروی پلیس و ماشین های آمبولانس همه جا را پر کرده بود. و در حال رسیدگی به کسانی بودند که مسدوم شده بودند. قهرمانانی که حالشان بهتر بود درحال کمک به نیروی پلیس و یا نیروی نجات و پرستارا بودند. ایزوکو با بی صبری به اطراف نگاه میکرد. تا بالاخره توانست پیدایش کند. کاتسوکی را تیم پزشکی روی برانکارد گذاشته بودند و به سمت ماشین آمبولانس میبردند. ایزوکو با قدم هایی که هر لحظه تند تر میشد به سمت کاتسوکی حرکت میکرد اما ناگهان سر جایش خشک شد... روبه رویش تیم پزشکی درحال گذاشتن سر قطع شده او داخل کیسه مشکی بودند دیدن جسد خودش در چنین حالتی باعث میشد حالت تهوع بگیرد. همانطور که چشمانش پر از اشک و ترس شد سرش را به سمت دیگری چرخاند و با دستش جلوی دهانش را گرفت. واقعا آزار دهنده و وحشتناک بود. آرام چشمانش را بست و از آن تیم پزشکی و جسدی که حمل میکردند فاصله گرفت. و دوباره به طرف ماشین آمبولانسی که کاتسوکی را داخل او گذاشته بودند رفت و کنار جسم بی حال او که روی برانکارد داخل ماشین آمبولانس دراز کشیده بود نشست و در سکوت و با نگاهی منتظر به چهره بی هوش کاتسوکی خیره شد.
.
.
.
چندین ساعت از رسیدن آمبولانسی که کاتسوکی در آن بود، به بیمارستان گذشته بود. او آسیب زیادی دیده بود و به همین دلیل عمل او بیش از انتظار طول کشیده بود. زمانی که تیم عمل از اتاق عمل خارج شدند و به والدین و سرپرست، و معلمان خبر دادند که عمل موفقیت آمیز بود. کاتسوکی را به اتاقی مخصوصی منتقل کردند. به گفته پزشک ها او در دو قدمی مرگ بود ولی انگار پسر خوش شانسی بوده. ایزوکو در تمام این مدت در کنار کاتسوکی بود.
زمانی که بالاخره همه چیز آروم شد و ایزوکو و کاتسوکی در اتاق تنها شدن. زمانی ایجاد شده بود تا پسرک بتواند تمام حرف هایی که میخواست بزند را بزند... شاید هیچ وقت او گفته های ایزوکو را نمیشنید و یا به خاطر نمیآورد ولی همین برای ایزوکو کافی بود.
- ۱۰.۹k
- ۲۴ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط